موزیک درمانی موجب بهتر شدن کیفیت و کمیت عمر می¬شود

عنوان مقاله: موزیک درمانی موجب بهتر شدن کیفیت و کمیت عمر می­شود

مترجم: منوچهر بصیر

آدرس­ پست الکترونیکی نویسنده/ مترجم: تاریخ تهیه: 1385

ارسال کننده: بنیاد علمی و فرهنگی - تاریخ ارسال: 1388

آدرس­ پست الکترونیکی ارسال کننده:gerami_scf@yahoo.com

موضوع اصلی: موسیقی - موضوع فرعی: موزیک درمانی

کلیدواژه‌های اصلی به ترتیب اهمیت:عمر طولانی، کیفیت عمر

 کلیدواژه‌های فرعی به ترتیب اهمیت: بهبود حافظه، بهبود وقت

  چکیده مقاله

یکی از نتایج پژوهش علمی در کوبا در مورد سالمندان این است که آن­ها را طوری تربیت کنند تا با مسأله سالمندی، مانند یک مرحله طبیعی از عمر برخورد کنند.داشتن فعالیت­های اجتماعی سازمان داده شده می­تواند موجب انگیزه عمر طولانی و رسیدن به سن 120 سالگی شود. بیشتر این موفقیت­ها از طریق موزیک درمانی به دست می­آید. موزیک درمانی موجب بهبود جسم و روان می­شود. کار با ریتم و ملودی موجب بهبود حافظه و دقت می­شود.

  

مقدمه

یکی از نتایج پژوهش­های علمی در کوبا در مورد سالمندان این است که سعی دارند، آن­ها را طوری تربیت کنند تا با مساله سالمندی، مانند یک مرحله طبیعی از عمر برخورد کنند و به بی­حوصلگی، افسردگی و فقر روحی عادت نکنند.

 خانه­های سالمندان براساس فعالیت­های اجتماعی، سازمان داده شده است تا آن­ها بتوانند، دوستان جدیدی پیدا کنند و هر روز با تناسب سن خود با هم ورزش کنند یا به گردش­های کوتاه بروند و از موزه­ها و مراکز تفریحی بازدید کنند. در عین حال فرصت­های مطالعاتی، حتی مطالعات دانشگاهی در اختیار آن­ها گذاشته می­شود. به طور کلی این مزایا موجب انگیزه عمر طولانی و رسیدن به سن 120 سالگی می­شود.

بیش­تر این موفقیت­ها از طریق موزیک درمانی بدست می­آید که رابطه بین انسان و موزیک را مطالعه می­کند. موزیک درمانی موجب بهبود جسم و روان می­شود. باید در جایی صورت بگیرد که انسان بتواند احساس خود را کشف و بیان کند. سالمندان با انجام کار خلاق می­توانند دوباره فکر کنند، کار با ریتم و ملودی موجب بهبود حافظه و دقت می­شود. به همین دلیل است که در خانه­های سالمندان از رقص و آواز برای تقویت حافظه و یادگیری استفاده می­شود. هدف از موزیک درمانی ایجاد تغییرات مثبت در افراد است. می­گویند موزیک و رقص در خون کوبایی­ها است و از نسلی به نسل دیگر منتقل می­شود.

 

 منبع: دانش و مردم

 

چگونه می¬توانیم جهان را بشناسیم

عنوان مقاله: چگونه می­توانیم جهان را بشناسیم

نویسنده/ ترجمه و تلخیص: کارل ساگان/ م. چالشگر

آدرس­ پست الکترونیکی نویسنده/ مترجم:

تاریخ تهیه: 1385

ارسال کننده: بنیاد علمی و فرهنگی - تاریخ ارسال: 1388

آدرس­ پست الکترونیکی ارسال کننده:gerami_scf@yahoo.com

موضوع اصلی: علوم ، موضوع فرعی: طبیعت

کلیدواژه‌های اصلی به ترتیب اهمیت: کیهان، احساس شهودی، نظم­ها و قوانین طبیعی

 کلیدواژه‌های فرعی به ترتیب اهمیت: آشفتگی حوادث بی­نظم، ضابطه­بندی نظم­های طبیعت

 

چکیده مقاله

هدف دانش، کشف چگونگی کارکرد جهان و شناخت روابط میان چیزها می­باشد. هم­چنین دانش به دلیری، دست کم دلیری تردید کردن درباره حکمت مرسوم، نیاز دارد. آیا این پرسش که در آن سوی کائنات چه چیزی قرار گرفته معنایی دارد یا نه. پاسخ برخی از این پرسش­ها آسان است و برخی دیگر چنان اسرار گونه­اند که تا امروز پاسخ آن­ها را کسی نمی­داند. ذهن علمی نقادانه به بررسی جهان می­پردازد. خوشبختانه در جهانی زندگی می­کنیم که لااقل بخش­های مهم قابل شناختی دارد.

  

مقدمه

هیچ چیز به اندازه ثروت پایان ناپذیر طبیعت غنی نیست. طبیعت فقط سطوح ظاهری خویش را به ما می­نمایاند، حال آنکه یک میلیون قولاج ژرفا دارد. دانش، بیشتر یک شیوه اندیشیدن است تا مخزنی از معلومات، هدف دانش، کشف چگونگی کارکرد جهان، جستجوی نظم­های ممکن، و شناخت روابط میان چیزها و نفوذ در آن­هاست. چیزهایی که از اجزاء درون هسته (که شاید اساس کل ماده باشند) تا همه موجودات زنده، جامعه­های انسانی و نیز کل کیهان را در برمی­گیرند.

 احساس شهودی ما هرگز راهنمای مطمئنی نیست. پیشداوری و تربیت، یا فقط محدودیت اندام­های حسی (که البته مستقیما جزء کوچکی از پدیده­های جهان را دریافت می­کنند) ممکن است ادراک­های حسی ما را به انحراف بکشانند. تا پیش از زمان گالیله، حتی به پرسش سرراستی نظیر این­که: یک کیلو سرب در صورت فقدان اصطکاک، سریع­تر از یک گرم کرک سقوط می­کند، چه ارسطو و چه هر کس دیگر پاسخ نادرستی داده بودند. شالوده دانش بر آزمایش، بر هماوردجویی با جزم­های کهنه و بر مشاهده جهان چنان که واقعا هست، بنا شده است. بدین سان، دانش به دلیری ـ دست کم دلیری تردید کردن درباره حکمت مرسوم ـ نیاز دارد.

 بعلاوه، شگرد اصلی دانش، تفکر واقعی در مورد هر چیز است: شکل ابرها و گهگاه لبه­های تیز آن­ها در ارتفاعی واحد، چگونگی تشکیل قطره­ای شبنم بر یک برگ، ریشه یک نام یا یک واژه، دلیل رسوم و آیین­های اجتماعی نظیر حرام بودن زنای با محارم، علت سوختن کاغذ زیر ذره­بین در آفتاب، اینکه چرا عصا چنین شکلی دارد، چرا گمان می­کنیم هنگام راه رفتن ماه به دنبال ما حرکت می­کند، چرا نمی­توانیم چاهی تا مرکز زمین حفر کنیم، در زمین کروی ما تعریف «پایین» چه معنایی دارد، چگونه تن ما خوراک دیروز را به رگ و پی و ماهیچه امروز تبدیل می­کند، منظورمان از «بالا» یعنی چقدر فاصله، آیا کیهان تا جاودان پیش می­رود، و در غیر این صورت، آیا این پرسش که در آن سوی کائنات چه چیزی قرار گرفته معنایی دارد یا نه، همگی موضوع­های تفکر را تشکیل می­دهند. پاسخ برخی از این پرسش­ها آسان است، و برخی دیگر و بویژه پرسش آخر چنان اسرارگونه­اند که حتی امروز پاسخ آن­ها را کسی نمی­داند. این­ها پرسش­هایی درباره طبیعت­اند. هر فرهنگی این پرسش­ها را به شیوه خود مطرح کرده است. پاسخ­های پیشنهادی تقریبا همیشه ماهیت «همین که هست» را دارند و توضیحاتی جدا از تجربه و حتی جدا از مشاهدات مقایسه­ای نسبتا دقیق ارائه می­کنند.

 اما ذهن علمی، چنان که گویی وجود جهانهایی دیگر و اشیایی دیگر به جز اشیاء موجود نیر امکان دارد، نقادانه به بررسی جهان می­پردازد. آن­گاه است که ناچار می­پرسیم چرا آنچه می­بینیم وجود دارد و چیز دیگری به جای آن­ها وجود ندارد. چرا خورشید و ماه و سایر سیارات کروی هستند، و مثلا هرمی، مکعبی، دوازده وجهی یا غیرمنظم نیستند، یا شکل­هایی درهم و آشفته ندارند؟ چرا جهان چنین متقارن است؟ اگر زمانی را به فرضیه­پردازی بگذرانید، دقت کنید که آیا این فرضیه­ها معنایی دارند یا با آنچه می­دانیم مطابقت می­کنند یا نه. به آزمایش­هایی بیندیشید که بتوانند فرضیه­های شما را اثبات یا رد کنند، در آن صورت به کار علم پرداخته­اید. و هرگاه بیشتر به این شیوه تفکر کنید، در آن مهارت بهتری خواهید یافت. نفوذ در قلب اشیا و پدیده­ها ـ حتی به قول والت ویتمن، در یک چیز کوچک مانند یک برگ علف ـ نوعی تجربه شادی بخش است و در میان تمام موجودات کره ارض، احتمالا فقط انسان قادر به چنین احساسی است. انسان موجود هوشمندی است و استفاده از هوش برایش بسیار لذت­بخش است. مغز از این لحاظ مانند یک ماهیچه عمل می­کند. وقتی آن را به کار بیندازیم و خوب بیندیشیم، احساس خوبی به ما دست می­دهد. درک یک مطلب نوعی وجد و نشاط در ما پدید می­آورد.

با این حال تا چه حد می­توانیم جهان پیرامون خود را واقعا بشناسیم؟ گاه این پرسش از طرف کسانی مطرح می­شود که امیدوارند پاسخ منفی باشد، زیرا از جهانی که ممکن است هر چیز در آن روزی شناخته شود بیم دارند. گاه از برخی دانشمندان می­شنویم که با اطمینان اظهار می­کنند هرچه ارزش شناخت داشته باشد بزودی شناخته خواهد شد ـ یا تاکنون شناخته شده است ـ و بدین ترتیب جهان دوره دیونزی­ها و پولی­نزی­ها را برای ما ترسیم می­کند که شوق اکتشاف ذهنی در آن پژمرده شده و جای به رخوتی سنگین داده است، یعنی جامعه­هایی که مردمش کاری جز نوشیدن شراب نارگیل یا دیگر مسکرات تخدیر کنده ندارند. این­گونه اظهار عقیده، علاوه بر آنکه پولی­نزی­ها را که از قضا کاشفان دلیری هم بوده­اند (و بهشت آسایش کوتاه مدت آنان، غمگنانه در حال پایان است) بدنام می­کند، بحثی است که به خطایی مبتذل می­انجامد.

 بگذارید به این مسئله با دیدی فروتنانه­تر بنگریم. اینکه آیا می­توانیم کائنات یا کهکشان راه شیری یا یک ستاره یا جهان خود را بشناسیم به کنار، آیا واقعا به طور کامل و در جزئیات قادر به شناختن یک دانه نمک هستیم؟ یک میکروگرم نمک آشپزخانه را در نظر بگیرید، یعنی ذره­ای که بزحمت می­توان با دیدگانی تیز و بدون میکروسکوپ آن را دید. در این دانه نمک حدود 1016 اتم سدیم و کلر وجود دارد. این رقم یعنی عدد 1 با 16 صفر جلوی آن که برابر با 10 میلیون میلیارد اتم است. اگر بخواهیم یک دانه نمک را بشناسیم، حداقل باید وضعیت سه بعدی هر یک از این اتم­ها را بدانیم. (در واقع چیزهای خیلی بیشتری نظیر ماهیت نیروهای مابین اتم­ها را باید بدانیم، اما فعلا فقط داریم یک محاسبه فروتنانه می­کنیم). حال آیا این رقم از تعداد چیزهایی که مغز می­تواند بداند، کمتر است یا بیشتر؟

 مغز چگونه می­تواند بداند؟ نرون­ها یاخته­های عنصری مدار و کلیدهایی هستند که فعالیت­های الکتریکی و شیمیایی ذهن ما بر عهده آنهاست. از این نرون­ها شاید شمار 1011 عدد در مغز وجود دارد. یک نرون معمولی مغز شاید هزار رشته داندریت داشته باشد که آن را به سایر نرون­ها متصل می­کند و اگر چنان که می­نماید هر بیت (Bit یا کوچکترین واحد اطلاعاتی کامپیوتر که یا مدار بسته «1» است و یا مدار باز «0») اطلاعاتی در مغز به یکی از این اتصالات مربوط باشد، مجموع تعداد چیزهای قابل شناخت برای مغز بیشتر از 1014 یا صد تریلیون نیست. با این حال، این رقم تنها یک درصد تعداد اتم­های موجود در ذره­ای نمک است.

 پس بدین معنا، جهان رام نشدنی است و در برابر هر تلاش آدمی با دانشی سرشار، شگفتانه مقاومت می­کند. بدین­گونه ما نمی­توانیم یک دانه نمک، این ذره کوچک کائنات را درک کنیم. اما اجازه دهید کمی عمیق­تر به این میکروگرم نمک بنگریم. از قضا نمک بلوری است که در آن، بجز عیوبی در ساختمان شبکه بلوری، وضعیت هر اتم سدیم یا کلر معین شده است. اگر می­توانستیم به درون این دنیای بلوری کوچک گام بگذاریم، مشاهده می­کردیم که ردیف­های اتم­ها: سدیم، کلر و دوباره سدیم و کلر، در بالا و پایین ما، با آرایشی منظم و تکرار شونده روی هم قرار گرفته­اند. ممکن است وضع هر اتم یک بلور کاملا خالص نمک، شبیه 10 بیت اطلاعاتی باشد.

 اگر جهان، با همان نظم بلور نمک، دارای قوانین طبیعی حاکم بر رفتار خویش می­بود، در آن صورت البته قابل شناخت بود. حتی اگر تعداد زیادی از این قوانین، و هر یک با پیچیدگی معینی، وجود می­داشت، آدمی می­توانست همه آن­ها را درک کند. حتی در صورتی که چنین شناختی فراتر از قابلیت حمل اطلاعات مغز بود، می­توانستیم اطلاعات اضافی را در خارج از جسم خود ـ مثلا به صورت کتاب یا در حافظه کامپیوتر ـ نگه­داری کنیم و باز جهان را به معنایی بشناسیم.

انسان­ها بسیار میل دارند که نظم­ها و قوانین طبیعی را بیابند. در پی قاعده و نظم بودن، همان علم است و گاه، راه ممکن برای ادراک این جهان پهناور و پیچیده محسوب می­شود. موجوداتی که تجارب روزمره را آشفتگی حوادث بی­نظمی می­یابند که هیچ­گونه قابل پیش­بینی نیست، در معرض نابودی قرار می­گیرند. جهان به کسانی تعلق دارد که دست کم تا حدی آن را بشناسند.

اینکه طبیعت دارای قوانین و قواعدی است که چگونگی کارکرد جهان را نه تنها از لحاظ کیفی بلکه از جنبه کمی بیان می­کنند، چیز بسیار عجیبی است. می­توانستیم جهانی را تصور کنیم که چنین قوانینی نداشته باشد، و 1080 ذره عنصر آن که جهانی همانند جهان ما می­سازند، با آزادی و لاقیدی مطلقی رفتار کنند. برای درک چنین جهانی نیاز به مغزی به بزرگی خود این جهان داشتیم. گمان نمی­رود در چنین جهانی امکان وجود حیات و شعور باشد، زیرا وجود مغز و حیات مستلزم وجود حدی از دوام و نظم درونی است. اما اگر در چنین جهانی مبتنی بر تصادف نیز موجوداتی بسیار هوشمندتر از ما وجود می­داشتند، از دانش و شوق و لذت در آن چندان خبری نبود.

ما خوشبختانه در جهانی زندگی می­کنیم که لااقل بخش­های مهم قابل شناختی دارد. از طریق تجربه عقل سلیم و تکامل تاریخی خود آماده شده­ایم تا چیزهایی از دنیای روزمره درک کنیم. با این حال، هنگامی که به عرصه­های دیگر گام می­نهیم، عقل سلیم و شهودی عادی ما سخت بی اعتبار می­شوند. شگفت آن است که هر قدر به سرعت نور نزدیک شویم، جرم ما بی نهایت افزایش می­یابد، در جهت حرکت به سوی ضخامت صفر کوچک می­شویم و زمان به حد توقف نزدیک می­شود. بسیاری از مردم این امر را احمقانه می­دانند و من هر یکی دو هفته نامه­ای دریافت می­کنم که از این نظریه شکایت دارد. اما آنچه گفته شد نه تنها حاصل آلبرت آینشتین از فضا و زمان است که به نظریه نسبیت خاص شهرت دارد. مهم نیست که این نتایج به نظر ما نامعقول بنماید. ما به سفر با سرعت نور عادت نداریم. و بنابراین گواهی عقل سلیم ما در سرعت­های بالا پایش می­لنگد.

یا یک مولکول منفرد مرکب از دو اتم شبیه به یک هالتر یا دمبل ـ مثلا مولکولی از نمک ـ را در نظر بگیرید. چنین مولکولی گرد محوری میان خطی که دو اتم را به هم وصل می­کند، می­چرخد. اما در جهان مکانیک کوانتومی، یعنی در عرصه جهان بسیار خرد، حرکت در همه جهات برای مولکول دمبلی ما امکان­پذیر نیست. ممکن است مولکولی جهت وضع افقی داشته باشد یا عمودی، اما نمی­تواند در زوایای متعدد بین اینها باشد. بعضی مواضع چرخشی ممنوع هستند. چه چیزی آن­ها را ممنوع ساخته است؟ قوانین طبیعت. جهان به شیوه­ای ساخته شده که چرخش را محدود یا کوانتیده می­سازد. این را نمی­توانیم مستقیما در زندگی روزانه­مان تجربه کنیم، دست­ها را فقط می­توان از پهلو کشید یا به سوی آسمان بلند کرد، اما قادر به بسیاری از حالت­های میانه نیستیم. ما در جهان کوچک و ریز، در مقیاس 1013 سانتیمتر، زندگی نمی­کنیم. در اینجا عقل سلیم شهودی ما کارساز نیست. آنچه به حساب می­آید آزمایش است ـ که در این مورد به مشاهدات طیف­های مولکولی بسیار بیشتر از فروسرخ باید اشاره کرد. این طیف­ها چرخش مولکولی اندازه­پذیر را به نمایش می­گذارند.

این نظر که جهان محدودیت­هایی بر کردار آدمی اعمال می­کند، نومید کننده است. چرا قادر به چرخش میانه­ای نیستیم؟ چرا نمی­توانیم سریعتر از نور حرکت کنیم؟ تا جایی که می­توان گفت، جهان این چنین ساخته شده است. چنین محدودیت­هایی فقط احساس حقارت در ما ایجاد نمی­کند، بلکه جهان را نیز بیشتر قابل شناخت می­سازد. محدودیت­های بیشتر بر توانایی­های ماده و انرژی، برابر با دانش بیشتر برای آدمی است. اینکه جهان در نهایت به معنایی قابل شناسایی است، نه تنها به تعداد قوانین طبیعی پدیده­های گوناگون پیرامون ما بستگی دارد، بلکه به پذیرش و قابلیتهای ذهنی ما در درک این قوانین نیز وابسته است. ضابطه­بندی نظم­های طبیعت مسلما به چگونگی ساختار مغز انسان مربوط می­شود، اما در عین حال تا حد زیادی به چگونگی ساختار جهان نیز بستگی دارد.

من خود جهانی را دوست دارم که با وجود قابل شناسایی بودن، ناشناخته­های بسیار داشته باشد. جهانی که همه چیز آن شناخته شده باشد، به ملال­آوری و رکود بهشت برخی کند ذهنان است. در عین حال جهانی که قابل شناخت نباشد نیز برای موجود اندیشمند جای شایسته­ای نیست. جهان آرمانی برای انسان بسیار شبیه همین جهانی است که در آن زندگی می­کنیم، و من گمان دارم که این امر براستی چندان هم تصادفی نیست.

 

منبع: آرشیو دوره­های قدیمی مجله دانشمند به مدیر مسئولی و سردبیری علی میرزایی

 

مفهوم تکامل در ریاضیات (یک بحث فلسفی)

عنوان مقاله: مفهوم تکامل در ریاضیات (یک بحث فلسفی)

نویسنده: پرویز شهریاری

آدرس­ پست الکترونیکی نویسنده/ مترجم:

تاریخ تهیه: 1385

ارسال کننده: بنیاد علمی و فرهنگی - تاریخ ارسال: 1388

آدرس­ پست الکترونیکی ارسال کننده:gerami_scf@yahoo.com

موضوع اصلی: فلسفه - موضوع فرعی: تکامل در ریاضیات

کلیدواژه‌های اصلی به ترتیب اهمیت: نسبی بودن، نظام تولیدی، نظام اجتماعی

 کلیدواژه‌های فرعی به ترتیب اهمیت: قانون­های طبیعت

 

چکیده مقاله

ریاضیات در مرحله­ای از تکامل خود پاسخ­گوی محدوده­ای از نیازهای عملی است و نسبی بودن درستی حکم­های آن، به هیچ وجه به معنی بی­اعتباری آن­ها نیست. ریاضیات نه تنها همیشه زیر تأثیر تولید اجتماعی است، بلکه از مجموعه شرط­های اجتماعی اثر می­پذیرد. ولی نباید از نظر دور داشت که رابطه ریاضیات با نظام اجتماعی و تولیدی رابطه­ای غیرمستقیم است.  ریاضیات هم مانند هر دانش دیگری، بازتابی از قانون­های موجود در طبیعت و به تعبیری کلی­ترین آن­ها است. بنابراین از جهتی هم می­توان گفت که ریاضیات روشی برای کشف قانون­های طبیعت است. هرچه زندگی عملی جامعه پیچیده­تر و هرچه دامنه نفوذ دانش­ در طبیعت گسترده می­شود. به ناچار بیان ریاضی آن­ها پیچیده­تر و گسترده­تر می­گردد و تکامل یعنی همین حرکت به سوی پیچیدگی و گستردگی.

 

مقدمه

شناخت، عبارت است از بازتاب طبیعت به وسیله انسان. ولی این بازتاب ساده، مستقیم و تمام و کمال نیست؛ جریانی است که از یک رشته تجربه تنظیم و تشکیل مفهوم­ها و قانون­ها، به وجود آمده است.

 پیش از آن که به اصل موضوع، یعنی مفهوم تکامل در ریاضیات بپردازیم، یادآوری چند نکته را ضروری می­دانیم:

1 . انسان چگونه داوری می­کند؟ آیا می­توان داوری و استدلال را از «هیچ» آغاز کرد و از همان آغاز، «استدلالی» صحبت کرد؟ آیا می­توان ضمن بحث با کسی که هیچ چیز را نمی­پذیرد و با وجود «برهانی بودن» بحث، حتی بدیهی­ترین حکم­ها را منکر می­شود و از طرف مقابل می­خواهد تا «برهان»، «استدلال» و «داوری» خود را از صفر آغاز کند، به تفاهم رسید؟

 بگذارید خاطره­ای یاد کنم. در سال­های اول دبیرستان، یعنی سال­های هفتم، هشتم تحصیلی، دبیر هندسه­ای داشتیم فاضل و پرهیزکار. مردی بود بی­اندازه زحمت­کش و دل­سوز و من باید اعتراف کنم که دست کم، بخش عمده علاقه­ای را که به ریاضیات پیدا کردم، مدیون او هستم. در نخستین جلسه درس، خیلی ساده استدلالی بودن هندسه را به ما تلقین کرد. او گفت: هندسه یعنی دانش «چرا»، در این­جا هر کس ادعایی کرد، شما باید بپرسید «چرا؟» و تا زمانی که قانع نشده­اید، نباید از گفتن چرا، دست بردارید.

 به همین دلیل وقتی می­خواست قضیه­ای را ثابت و یا مساله­ای را حل کند، یکی از دانش­آموزان را پای تخته می­برد و از او می­خواست، هرجا احساس می­کند چیزی مبهم و نامفهوم باقی مانده است، بپرسد «چرا؟» ولی اغلب پیش می­آمد که دبیر با شکیبایی تمام تلاش خود را به کار می­برد تا فرد پرسش­گر را  قانع کند، ولی اغلب با رگبار چراهای دانش­آموزان دیگر روبه­رو می­شد. این­جا بود که دبیر با همه نگه­داری خود، از جا درمی­رفت، لرزشی لب­هایش را فرامی­گرفت و با خشمی ناپیدا صدایش را بلند می­کرد که آقا آنچه را می­بینی و با همه وجودت احساس می­کنی، منکر مشو... و یک بار، تمام ساعت را در این باره صحبت کرد. گفت­وگو می­تواند و باید بر مفهوم­های مورد قبول دو طرف آغاز شود.

 اگر قرار باشد، یکی از دو طرف هیچ تفاهمی در قبول بدیهی­ترین موضوع­ها نداشته باشد، از طرف دیگر هیچ کاری ساخته نیست. بنابراین، داوری امری نسبی است. زیرا براساس موضوع­های پذیرفته شده انجام می­گیرد و هرگز نمی­توان داوری یا استدلال را از هیچ یا صفر آغاز کرد. یعنی موضوع­های پذیرفته شده براساس تجربه­ها و نتیجه­گیری­های شخصی، که همیشه تجربه­ها و نتیجه­گیری­های گذشته و حال هم به آن­ها شکل می­دهد، به وجود می­آید؛ بنابراین طبیعی است که خود شیوه داوری و نحوه استدلال هم تکامل بپذیرد و از مرحله ساده­تر و بدوی­تر به مرحله­های پیچیده­تر و متنوع­تر برسد.

 این موضوع پذیرش مفهوم­های بدیهی را در دیگر عرصه­های اندیشه انسانی هم می­بینیم که یکی از آن­ها عرصه «تعریف» است. در هر مقوله­ای ناچاریم ساده­ترین مفهوم­ها را، بدون تعریف بپذیریم، تا بتوانیم براساس این پذیرش، بری تعریف مفهوم­های پیچیده­تر بنیانی داشته باشیم.

 برای نمونه شما نمی­توانید برای تعریف عمل جمع، تعریفی ارایه دهید. هر تعریفی از آن منجر به بازی با واژه­ها می­شود: «جمع یعنی افزودن واحدهای یک عدد بر واحدهای عدد دیگر»، «جمع یعنی روی هم ریختن دو یا چند عدد» ... در این حالت­ها، تنها «جمع» را با واژه­های «روی هم ریختن» یا «افزودن» شرح داده­ایم، یعنی واژه­ای را به جای واژه­های دیگر نشانده­ایم. البته اگر عمل جمع را بدون تعریف و به همان صورت شهودی مورد قبول بپذیریم، آن وقت به سادگی می­توانیم برای تفریق یا ضرب که عمل­های بغرنج­تری هستند، تعریف­های روشن و قانع­کننده­ای پیدا کنیم.

- وقتی می­گوییم: a-b=c ، یعنی b+c=a .

- وقتی می­گوییم: a×b، یعنی جمع متوالی b با خودش، به شرطی که تکرار مرتبه­ها برابر a باشد.

روشن است که می­توان مفهوم تفریق را به عنوان مفهوم بنیانی، بدون تعریف پذیرفت و سپس با پذیرفتن آن راهی برای تعریف جمع باز کرد. سرتاسر ریاضیات پر است از چنین مفهوم­های بنیانی نخستین و غیر قابل تعریف. حتی مفهومی مانند «مجموعه» که به صورت گسترده­ای بر تمامی ریاضیات سایه انداخته است، به خودی خود قابل تعریف نیست. باید مفهوم «مجموعه» را به همان صورتی که احساس می­کنیم بپذیریم و سپس وارد بحث­های دیگر آن بشویم. آیا تعریف­ها قابل تغییرند؟ بله، تعریف براساس شناخت ما از واقعیت­های عینی تنظیم می­شود و بنابراین، با توجه به روند تکاملی شناخت، به هیچ تعریفی نمی­توان مهر جاودانگی زد. برای نمونه می­توانید تعریف خط راست، تعریف بعد و یا تعریف تابعی را در تاریخ ریاضیات دنبال کنید. برای این که در این­جا وارد بحث­های خاص ریاضی نشویم، از این سیر تاریخی می­گذریم.

ولی خواننده علاقه­مند را می­توان برای نمونه به کتاب «داستان مجموعه­ها» حواله داد. در آن­جا می­بینید که این تعریف­ها چگونه ضمن پیچیده­تر شدن شناخت آدمی و در نتیجه بغرنج­تر شدن مفهوم­های ریاضی، از مرحله­ای به مرحله دیگر تکامل یافته­اند. در راه تکامل این تعریف­ها، چه دشواری­ها و حتی کج راهی­ها ظاهر شده است، چه بسیار کسان و حتی ریاضی­دانان، خود را مواجه با بن­بست دیده­اند و در سر پیچ­ها، اعتماد خود را نسبت به دانش و شناخت از دست داده­اند، ولی ریاضیات سرفراز و زنده، البته گاهی به سادگی و گاهی با دشواری، همه پیچ­ها را پشت سرگذاشته است و بعد از این هم خواهد گذاشت "به قول خانم «روزا پتر» ریاضی­دان مجارستانی، در کتاب زیبای خود «بازی با بی­نهایت»".

... ریاضیات پدیده­ای ساکن و بسته نیست، ریاضیات دانشی زنده و پرتحرک است که دایم راه خود را به طرف جلو می­گشاید. هر زمانی که خواسته­اند ریاضیات را درون محدوده بسته­ای زندانی کنند، دیر یا زود توانسته است راهی به سوی آزادی بگشاید و قابلیت زنده بودن خود را نشان دهد...

2. از همین بحث کوتاهی که درباره «داوری»، «استدلال»، «تعریف» و ... داشتیم، روشن می­شود که در دانش، حکم مطلق و جاوید وجود ندارد. هرگونه مطلق­سازی در دانش و از جمله ریاضیات، می­تواند به مانعی، ولو گذرا، در برابر پیشرفت دانش تبدیل شود. اگر کسی بپرسد: «آیا حکم مجموع سه زاویه مثلث قائمه است، درست است، پاسخ می­دهیم: هم بله و هم نه. اگر با هندسه اقلیدسی سروکار داشته باشیم، این حکم درست است و اگر در یکی از هندسه­های نااقلیدسی کار کنیم، حکمی است نادرست. می­پرسید: حقیقت کدام است، این یا آن؟ پاسخ می­دهیم: هم این و هم آن. وقتی با فاصله­های محدود و برای نمونه در حدود فاصله­های روی زمین سروکار داشته باشیم، قضیه هندسی اقلیدسی صدق می­کند، ولی اگر مثلثی را در نظر بگیرید که راس­های آن در کهکشان­های مختلف باشد، دیگر این حکم نادرست است، بنابراین این منطق که اگر حکمی را پذیرفتیم، به معنای آن است که نقض آن را به طور قاطع رد کرده­ایم، از دیدگاه دانش امروز، درست نیست.

در حکم­های مربوط به دانش ناگریز به صورت انتزاعی، نمی­توان گفت: با این و آن. باید گفت: با شرط­هایی این و با شرط­های دیگری آن و شما می­خواهید طول پاره­خط راستی را پیدا کنید که بین دو نقطه مفروض است. اگر این دو نقطه در دو انتهای یک خیابان مستقیم و برای نمونه در شهر تهران باشد، می­توانید با اطمینان خاطر، طول خیابان را اندازه بگیرید. ولی اگر این دو نقطه یکی در تهران و دیگری در پاریس باشد، دیگر نمی­توان طول پاره­خط بین دو نقطه را از روی زمین اندازه گرفت که از دو نقطه مفروض می­گذرد. در حالت اول لازم نبود کروی بودن زمین را به حساب آورید، در حالی که در حالت دوم، توجه به این امر لازم است.»

سفسطه­بازان، در این حالت به بازی با واژه­ها می­پردازند و می­پرسند: آیا این حکم که «هیچ حکمی مطلق نیست» حکمی مطلق است یا نسبی؟ و بعد فریاد برمی­آورند که: دست کم یک حکم پیدا کردیم که مطلق بودن آن حتمی است. این بازی با واژه­ها یا بهتر بگوییم بازی ذهن است که ارزشی ندارد. در واقع درباره همه حکم­های کلی درست، می­توان به همین ترتیب سفسطه کرد. با این تعبیر برای نمونه حکم «غیرممکن، غیرممکن است» متنافض می­شود. همین نوع بحث را از «موریس مترلینگ» شنیده­اید که می­گفت: «ما می­پذیرم که فلان آدم می­تواند همه کارها را انجام دهد. یعنی به انجام هر کاری قادر است.» اکنون می­پرسیم: «آیا این آدم قادر است چنان سنگی را بسازد که نتواند آن را بلند کند؟ هر پاسخی حکم اصلی را نقض می­کند» ولی این بازی­های ذهنی با واژه­ها، جز سفسطه نیست برای تعیین درستی یک حکم، باید به تجربه و عمل رو آورد نه به ذهن و به «صغرا و کبرای» ساخته ذهن.

داستان گالیله را به خاطر دارید که وقتی دانشمندان هم پای خود را فراخواند تا با دوربین نجومی او آسمان را بنگرند و با چشم خود ببینند که «فلک­های بتلمیوسی»، چیزی جز وهم نیست، هیچ کس حاضر نشد به این پیشنهاد ساده و قانع­کننده او گوش دهد. «ریاضی­دان» به محاسبه پرداخت که آیا ادعای گالیله با قانون­های ریاضی سازگاری دارد یا نه، هوادار منطق به سراغ صغرا و کبرا رفت تا ببیند تناقضی در سخنان گالیله پیدا می­شود، فیلسوف این پرسش اساسی را مطرح کرد که آیا می­توان به چنین طرح ادعایی دل بست و ... گالیله دانشمند، شگفت­زده و سرگردان مانده بود چطور به این «آقایان فاضل» بفهماند، به جای همه این­ها، می­توانید چشمان خود را باز کنید و برای چند ثانیه، آن­چه را که من می­گویم با دیدگان خود ببینید ... 

سرانجام هم گالیله با همین «استدلال­ها» و یا بهتر بگوییم با همین سفسطه­ها محکوم و مجرم شناخته شد. می­پرسند: اگر حتی به حکم­های ریاضیات هم نمی­توان اعتماد در تضمین داشت، چه تضمینی برای درستی نسبی آن­ها وجود دارد و سرانجام تکلیف آدمی در این ادعای بی انتها، که هر مسیری از آن، هم درست است و هم نادرست، چیست و چگونه می­تواند راه را به سر منزل مقصود برساند. این درست نیست که هر مسیری هم درست است و هم نادرست. دقیق­تر این است که هر حکمی و هر روشی که در عمل و پراتیک به کار می­رود و تا اندازه­ای که به کار می­خورد، درست است.

مشاهده، تجربه و نیاز آدمی، سرچشمه اصلی پیدایش همه دانش­ها و از جمله ریاضیات است. ولی کار به همین جا پایان نمی­یابد. برای نمونه در ریاضیات، از یک طرف منطق درونی موجود رو به جلو آن، و از طرف دیگر نیاز دانش­های دیگر، آن را به پیش می­راند. در واقع، در هر مرحله­ای از پیشرفت، ریاضیات می­تواند تا مرزی بازگوکننده قانون­های طبیعت باشد. هرچه ریاضیات پیش برود، این مرز بازتر می­شود و گستره وسیع­تری از طبیعت، طبیعت به معنای عام خود را، دربرمی­گیرد. در هر حال، میزان درستی یا نادرستی قانون­های آن، دوباره و با توجه به عمل، معین می­شود.

این در واقع چیزی جز همان قانون نفی در نفی نیست: ریاضیات در مرحله­ای با جدا شدن از واقعیت یعنی بیرون از خود، که به یاری انتزاع­های پیاپی مفهوم­ها انجام می­گیرد، نخستین نفی را انجام می­دهد (نفی سرچشمه خود، یعنی عمل و زندگی و فرورفتن در تجربه­ها)، و سپس دوباره از میان انبوه مفهوم­های انتزاعی، به عمل رو می­آورد و خود را با آن محک می­زند و این، نفی دوم است (نفی تجریدی بودن ریاضیات و رو آوردن به سرچشمه اصلی خود، یعنی عمل و زندگی). ولی این بار در مرحله بالاتری از نیاز عملی قرار داریم، مرحله­ای که با عمل قبلی، تا اندازه زیادی، از دیدگاه کیفی فرق دارد. کوتاه سخن، ریاضیات، دایم با قانون نفی در نفی رشد می­کند و تکامل می­یابد.

ریاضیات، در مرحله­ای از تکامل خود، پاسخ­­گوی محدوده­ای از نیازهای عملی است و نسبی بودن درستی حکم­های آن، به هیچ­وجه به معنی بی­اعتباری آن­ها نیست.

زمانی بود که در سرزمین باستانی بابل و یا در مصر باستان، دهقانان کرانه­های رودخانه­های دجله و فرات و یا رودخانه­ نیل، نیاز خود را برای تقسیم زمین و مرزبندی قطعه­ها، که بعد از هر طغیان رود، لازم بود به نحوی برآورد ­کنند، آن­ها برای محاسبه مساحت یک چهار ضلعی، از این قانون استفاده می­کردند: مساحت یک چهار ضلعی برابر است با نصف مجموع دو ضلع روبه­روی آن، ضرب در نصف مجموع دو ضلع روبه­روی دیگر.

می­دانید این قاعده تنها برای حالتی که چهارضلعی مستطیل باشد، درست است، ولی از آنجا که قطعه زمین­های زراعی مورد تقسیم، کم و بیش به مستطیل نزدیک بودند، و باز از آن­جا که اشتباه ناشی از عدم دقت، ناچیز بود هیچ دشواری در عمل پیش نمی­آمد.         

چند سال پیش، همراه با یکی از هم­کاران، به علی­شاه عوض، منطقه شهریار رفته بودم. دوست من می­خواست زمینی بخرد که مستطیلی شکل نبود. از من می­خواستند مساحت آن را با دقت محاسبه کنم، در آغاز از روش مصری و بابلی استفاده کردم و نتیجه را به آن­ها گفتم. روی همان محاسبه، معامله انجام شد. ولی سپس در منزل به محاسبه دقیق­تر پرداختم. شکل زمین را با مقیاس کوچک­تری رسم کردم و تلاش کردم با قاعده­های رسمی امروزی، مساحت را به دست آورم. اختلاف این محاسبه با محاسبه پیشین، برای زمینی که بیش از 1500 متر مربع بود، اندکی کم­تر از یک متر مربع شد. یعنی در محاسبه تقریبی، زمین را اندکی کمتر از یک متر مربع ارزیابی کرده بودم. اشتباهی کمتر از  یعنی کمتر از 07/0 درصد.

ولی زندگی انسان در نوع زندگی هزاران سال پیش خود متوقف نشد، نیازهای او به هندسه، از تقسیم زمین­های زراعی، فراتر رفت. در نتیجه، همراه با آن و یا گاهی اندکی جلوتر یا عقب­تر از آن، قاعده­های مربوط به محاسبه مساحت و حجم هم دقیق­تر شد. تا جایی که در زمان لایب­نیتز، با مفهوم مساحت انتگرالی پیوند خورد.

در واقع، ریشه دشواری در این است که انسان قانون­ساز نیست، بلکه کشف­کننده قانون­های طبیعت است. کار انسان این است که قانون­های موجود بین چیزها و پدیده­های طبیعت و جامعه را کشف کند، نه این که قانون ساخته ذهن خود را بر آن تحمیل کند. معتقدیم که جهان بیرون از ذهن و قانون­های حاکم بر آن، شناختنی است، ولی شناسایی این قانون­ها یک­باره با تفکر خاص ممکن نیست. احساس، مشاهده و تجربه طولانی نسل­ها، همراه با تجربه ذهنی و اندیشه آدمی لازم است تا در هر مرحله، نسبت به مرحله قبلی، بیشتر به واقعیت عینی و دلبستگی­های موجود بین آن­ها پی ببریم. همین آگاهی نسبی بر واقعیت بیرونی و همین درک نسبی بستگی­ها و قانون­های موجود در طبیعت و جامعه است که دانش نام دارد.

جادوگری که در ذهن خود دلبستگی­هایی ساختگی بین چیزها و پدیده­ها تصور می­کند، فال­بینی که بین خطوط و شیارهای دست آدمی یا فنجان قهوه، با پدیده­هایی به کلی دور از آن­ها، مانند سرنوشت آدمی، رابطه­ای جست­وجو می­کند، به دانش دست نمی­یابد. زیرا آنچه که او «بستگی» می­یابد، ساخته توهم و خیال او و یا هم­فکران اوست که همه چیزها و پدیده­های طبیعت و جامعه، در بستگی متقابل با همدیگر عمل می­کنند، ولی برای پیدا کردن این بستگی متقابل و نوع عملکرد آن­ها و مصداقی که در این­جا یا آن­جا پیدا می­شود باید به دانش و روش­های علمی مراجعه کرد نه به خیال­بافی و ایده­آل­سازی.

این چند جمله را از «آندره تولموگورف» بیاوریم تا دیدگاه خود را روشن­تر بیان کرده باشیم. او در مقاله خود به نام «نظریه احتمال» در کتاب بی اندازه جالب «ریاضیات، جوهر، روش و کارآیی آن» می­نویسد: «پیشرفت درک و معرفت آدمی، تنها مربوط به برقرار کردن بستگی­های حقیقی بین پدیده­ها نیست، بلکه به این هم مربوط است که بتواند بستگی­های خیالی را رد کنند، بلکه بتوانند استدلال دو گروه پدیده را در قضیه­هایی که مطرح است، ثابت کنند. فاش کردن تلاش­های بی­معنای فال­بینان و هواداران اخترشماری، که می­خواهند بین دو گروه پدیده­ای که هیچ رابطه­ای با هم ندارند، بستگی برقرار کنند، یکی از این حالت­هاست.»

طبیعی است، درباره عدم وابستگی­هایی از این قبیل، نباید به صورت مجرد و مطلق اندیشید. برای نمونه، بنا بر قانون جاذبه عمومی، تردیدی نیست که حرکت انتقالی قمرهای مشتری، بر پرواز گلوله توپ اثر می­گذارد، ولی در ضمن روشن است که در عمل می­توانیم از این­گونه اثرها بگذریم. از نظر فلسفی شاید بهتر باشد که به جای استقلال، از بستگی غیراساسی در موقعیت مشخص مفروض، سخن رود. ولی به هر حال، استقلال حادثه­ها، به مفهومی که توضیح دادیم و بنا به درکی که از این اصطلاح داریم، به هیچ­وجه اصل کلی ارتباط پدیده­ها را نقض نمی­کند، بلکه تنها به عنوان تکمله لازم آن به شمار می­رود.

 برآورد احتمال، به وسیله دستور و با فرض مستقل بودن رخدادها، برای حالتی هم که رخدادها در آغاز مستقل­اند، ولی جریان خود پدیده­ها، آن­ها را به هم مربوط می­کنند، سود عملی دارد. برای نمونه می­توان احتمال برخورد ذره­های تشعشع کیهانی با ذره­های محیطی که در آن نفوذ کرده است را با این فرض محاسبه کرد که حرکت ذره­های محیط، پیش از ورود ذره­های سریع تشعشع کیهانی در آن، ارتباطی به جابه­جایی خود این ذره­ها ندارد. می­توان احتمال برخورد گلوله­ دشمن را با پره ملخ هواپیما، با این فرض محاسبه کرد که موقعیت این پره نسبت به محور آن، بستگی به مسیر محور گلوله ندارد و ... از این نمونه­ها، هر قدر که بخواهید می­توان پیدا کرد. حتی می­توان گفت، در هر جایی که قانون­مندی­های احتمال، به روشنی ظاهر می­شود، باز هم با تعداد بسیار زیادی عامل (که اگر به کلی مستقل از یکدیگر نباشند، بستگی­های ضعیفی با هم دارند)، سروکار داریم.

 این موضوع به هیچ­وجه به این معنا نیست که همه­جا می­توانیم، به فرض استقلال و عدم وابستگی پدیده­ها، به بحث انتقادی  متوسل شویم. برعکس، این موضوع ما را وا می­دارد که با دقت تمام، محک و معیاری برای پژوهش در فرضیه عدم وابستگی­ها به دست آوریم. به جز این، باید با دقت تمام، حالت­های مرزی را که در آن­جاها لازم است بستگی بین عامل­ها را به حساب آوریم، بررسی کنیم. ولی این بستگی چنان است که قانون­مندی­های احتمالی هنوز می­توانند به صورت معتبر و پیچیده­ای ظاهر شوند.

 «اندیشه خاص» که گاهی هم نام «عقل سلیم» را به خود می­گیرد، در بسیاری حالت­ها در تاریخ دانش فاجعه­آمیز بوده است. آدمی هر روز می­دید که خورشید از مشرق طلوع و در مغرب غروب می­کند و «عقل سلیم» به او حکم می­کرد که زمین ساکن است و خورشید در 24 ساعت یک بار، به دور آن می­چرخد. آن وقت انگشت حیرت به دهان برده بود که خورشید، این فاصله عظیم را، در این زمان کوتاه، چگونه می­پیماید! تازه وقتی هم که در نتیجه مشاهده­های اخترشناسی و دقت در بستگی­های موجود و کشف قانون­هایی از این بستگی­ها، دانشمندانی پیدا شدند و پیشنهاد کردند که ای مردم دست از حیرت خود بردارید، هیچ­چیز شگفتی وجود ندارد بلکه شگفتی تنها در «عقل سلیم» شماست؛ کافی است جای زمین و خورشید را عوض کنید و بپذیرید که زمین به دور خورشید می­گردد، نه برعکس. فریادها برآمد که: «به ساحت مقدس عقل انسانی توهین شده است. می­خواهند استادان بزرگی همچون بتلمیوس و ارسطو را بی اعتبار کنند و تازه، علیه دستگاه کلیسا هم برخاستند و آن وقت... چنان پیش آمد که همه می­دانیم. دستگاه بازبینی اندیشه­ها (تفتیش عقاید) به کار افتاد. جیوردانو برونو به آتش افکنده شد، گالیله ناچار شد از «ادعای نادرست» خود مبنی بر حرکت زمین به دور خورشید، توبه کند و «گناه» نکرده را به خود بگیرد ... ولی همان دم که توبه می­کرد، با پایش به زمین اشاره داشت که با وجود این می­چرخی.»

 اندیشه عامی با «تفکر خالص» و «عقل سلیم» یا بهتر بگوییم «خیال­بافی» و فرورفتن در قانون­های «من درآوردی» تفاوت دارد. اندیشه علمی از مشاهده و تجربه آغاز می­شود و به انتزاع و تعمیم در نتیجه­گیری می­انجامد و سپس دوباره این نتیجه­گیری در صحنه عمل و زندگی به محک آزمایش می­خورد و با کشف نارسایی­های آن، منجر به دقیق­تر شدن تجربه­ها و تعمیم و بنابراین، نتیجه­گیری­ها می­شود و در این راه شیوه مشاهده هم مجهز و مجهزتر می­شود و به نوبه خود به بهتر شدن نسبی نتیجه­گیری­ها اثر می­گذارد و این «نفی در نفی» همچنان ادامه می­یابد و همه چیز در مرحله کامل­تر و پیشرفته­تر از مرحله پیش، و برابر آدمی قرار می­گیرد.

  به قول «آ.و. آکاساندروف»: «... نیازهای جامعه، به عنوان نیروی محرکه­ای، پیشرفت حساب را تعیین می­کرد و در این روند با پیشرفت، عمل با تفکر انتزاعی که آزمایش­های عملی را تعمیم می­داد، در تاثیر متقابل دایمی بود. مفهوم­های انتزاعی که بر مبنای عمل به وجود می­آید، به سلاح نیرومندی برای عمل تبدیل می­شود و در ضمن، جریان استفاده عملی پیش می­رود. انتزاع از سال­های غیراساسی، به کشف حقیقت امر کمک می­کند و در حالت­هایی که ویژگی­ها و بستگی­های کلی انتزاعی، نقش تعیین کننده­ای را بازی می­کنند، به پیدا شدن روش کلی راه، یاری می­کند به جز آن، گاهی اندیشه بیش از اندازه­ای که به طور مستقیم مورد نیاز مساله­های عملی است، جلو می­رود. برای نمونه مفهوم عددهای بزرگی مانند ملیون و میلیارد، بر مبنای دستگاه شمار و پیش از آن که مورد استفاده عملی آن­ها مطرح شود، به وجود آمد. از این­گونه نمونه­ها، در تاریخ دانش ما کم نیست. کافی است، عددهای موهومی را به یاد بیاوریم.

  این­ها تنها حالت ویژه­ای از شناخت رابطه متقابل عمل و اندیشه انتزاعی، عمل و نظریه را نشان می­دهد.»]جوهر، روش و کارآیی ریاضیات، جلد اول، ترجمه فارسی[ و یا: «... مفهوم­های تازه، تنها بر پایه مساله­هایی که به وسیله این مفهوم حاصل می­شوند و تنها بر پایه قضیه­هایی که از این مفهوم­ها استفاده می­کنند، به وجود می­آید، تکامل می­یابد، دقیق می­شود و تعمیم می­یابد. مفهوم­های «متغیر» و «تابع» به صورتی آماده و یک باره، برای گالیله، دکارت، نیوتن و یا هر کس دیگری به وجود نیامد، بلکه برای عده زیادی از ریاضی­دانان مطرح بود (برای نمونه برای «نپر» در رابطه ب لگاریتم)، سپس نیوتن و لایب نیتس، شکل کم و بیش روشنی به آن دادند، ولی این شکل هنوز قطعی نبود و بعدها با پیشرفت آنالیز تعمیم یافت و دقیق­تر شد. تعریف کنونی این مفهوم­ها، تنها در سده نوزدهم داده شد. ولی این تعریف هم «دقیق به صورت مطلق» نیست. با پیشرفت مفهوم تابع در زمان ما هم ادامه داد ]همان سرچشمه[».

 به این ترتیب، داشن ریاضی هم، برخلاف آن­چه کم­وبیش شهرت دارد، دانشی جزمی و یقینی و به اصطلاح «دو دو تا چهار تا» نیست. ریاضیات هم همچون رودخانه خروشانی است که پیوسته به پیش می­رود و در این پیشرفت، هم از نظر کمی و هم از نظر کیفی در تغییری دایمی است. در ریاضیات هم، همچون همه دانش­های دیگر هیچ حکمی مطلق نیست.

 3. بستگی ریاضیات با نظام اجتماعی رابطه­های تولیدی. و این رابطه پیچیده و با واسطه است: «... پیشرفت ریاضیات را پیش از همه، باید نتیجه تاثیر متقابل سه عامل دانست: نخست منطق موضوع ریاضیات (که در منطق درونی ریاضیات بازتاب یافته است)؛ دوم تاثیر تولید در ریاضیات با واکنش­های طبیعی. این پیشرفت از راه پرپیچ­وخم مبارزه تضادها عبور می­کند و موجب تغییرهای اساسی، هم در مضمون ریاضیات و هم در شکل­های اساسی آن می­شود. پیشرفت ریاضیات بسته به مفهومی است که در موضوع آن وجود دارد. در تحلیل آخر، محرک اصلی این پیشرفت، نیازهای تولیدی است... البته، ساده­لوحی است، اگر بخواهیم به وجود آمدن هر نظریه ریاضی معینی را به طور مستقیم، از «قانون تولید»، نتیجه بگیریم. ریاضیات هم مانند همه دانش­ها دارای استقلال و منطق درونی مربوط به خودش... یعنی قانونی که مربوط به موضوع آن است می­باشد.» ]همان سرچشمه[.

 نظام اجتماعی و تولیدی و ایده­ئولوژی حاکم بر آن، همیشه از خرد دانش، و از آن جمله ریاضیات و روش­ها و آموزش آن، ولو غیرمستقیم باقی می­گذارد. این موضوع را می­توان در تمامی طول تاریخ ریاضیات و در بین تمام ملت­ها دنبال کرد. در این­جا، برای پرهیز از دراز شدن مطلب، از میان انبوه نمونه­ها، به چند مورد اکتفا می­کنیم:

- جامعه یونان باستان، در دوران به اصطلاح زرین خود، آمیزه­ای از تضادهای دوران بردگی را به صورت ویژه­ای نشان می­دهد: آزادی نسبی یا «دموکراسی»، تنها برای «آزادها» یعنی برده­داران کوچک و بزرگ بود و برای برده­ها، چیزی جز اطاعت کامل وجود نداشت. تمامی کارهای عملی و تولیدی به عهده برده­ها بود. و آزادها کار را در شأن خود نمی­دانستند. کار ننگ و عار شمرده می­شد و آزادها حق نداشتند مقام اجتماعی خود را در حد کارهایی که ویژه برده­ها و حیوان­ها بود، پایین بیاورند. باید برده­ها کار می­کردند تا فرصت برای «انسان آزاد» باقی باشد که بتواند در چون و چرای طبیعت و خلقت بیندیشد؛ کار یدی خاص برده­ها و کار فکری ویژه آزادها بود. طبیعی است در چنین نظامی، دانش هم تعبیر خاص خودش را داشته باشد: به دانش، نه به عنوان دستیار عمل، بلکه به صورت لذت فکری و کشف حقایق پنهانی می­نگریستند و به همین دلیل و بیش از هر چیز به فلسفه و ریاضیات ارج می­نهادند. اگر از نمونه­های نادری همچون ارشمیدس (که خود برده­ای آزاد شده بود) بگذریم، در یونان باستان، هیچ تلاشی جدی در زمینه دانش­های تجربی و عملی، انجام نمی­گرفت. در زمینه ریاضیات هم، بیشتر به جنبه­های انتزاعی آن توجه داشتند و شما می­دانید که ریاضیات یونان باستان در حالی که برای نمونه، در زمینه هندسه (که یونانیان آن را مجرد و منزه از کاربرد عملی می­پنداشتند) تا مرز هندسه عالی پیش رفت و به عنصرهایی از هندسه عالی هم دست یافت، در حالی که در زمینه حساب و جبر (که کاربرد عملی آن­ها نمایان بود) نتوانستند حتی گام­های نخستین را بردارند. یونانی­ها حتی نتوانستند در عددنویسی به دستگاه منظم و شایسته­ای برسند.

- یونان، در بیشتر کشورهای باستانی دیگر، روح تعبد و زور بر تمامی جامعه حاکم بود. شاه، حاکم مطلق بود و دستورهای او باید بی چون­وچرا اجرا می­شد. در گوشه و کنار کشور هم، شاهان کوچک­تری حکومت می­کردند که گاهی هم، ردای مذهب بر خود داشتند و حکم­ها، بی هیچ مخالفتی بر قلمرو فرمان­روایی آن­ها نافذ بود. هیچ­کس حق نداشت درباره درستی یا نادرستی این حکم­ها، حتی در ذهن خود تصوری داشته باشد و می­بینیم که این وضع اثر خود را در آموزش ریاضی هم باقی گذاشته است. در رساله­هایی که از مصر، بابل، عیلام و مانند آن باقی مانده است، هیچ استدلالی دیده نمی­شود و هیچ کوششی در راه قانع کردن خواننده به کار نمی­برد. همه­جا راه­حل­ها با جمله­هایی شبیه «این عمل را انجام بده، به نتیجه می­رسی» ارایه شده است. روحیه تعبد و زورگویی چنان بر جامعه حاکم بود که حتی یک ریاضی­دان هم در این اندیشه نبوده است که برای راه­حل­های خود، نیاز به استدلال دارد. هرچه از بالا گفته می­شود، باید پذیرفت؛ وگرنه تمرد و عصیان به حساب می­آید. نه قانع کردن لازم است و نه قانع شدن مطلب همین است و بس.

 می­دانید ریاضیات در سرزمین کهن «میان دو رود» (بین­النهرین) حتی هزاران سال پیش و خیلی پیش از یونانی­ها، پیشرفت زیادی کرده بود. آن­ها هزاران سال پیش از فیساغورس از قضیه معروف به قضیه فیساغورس آگاه بودند، تصاعدهای عددی هندسه را می­شناختند، مساله­هایی را حل می­کردند که تا مرز معادله­های درجه سوم امروزی پیش رفته بود، عمل­های جذر و مکعب را انجام می­دادند و برای آن­ها جدول­هایی تنظیم کرده بودند، هم از دستگاه عددنویسی ده دهی و هم از دستگاه شصت شصتی، آن هم به تقریب به همان صورت امروزی آن، یعنی به صورت موضعی استفاده می­کردند. نخستین ملتی بودند که «صفر» را برای مرتبه­های خالی به کار می­بردند. تقسیم­های امروزی محیط دایره و هر گونه تقسیم­بندی زمان، از یادگاری­های آن­هاست و ... کلدانی­ها به جز اخترشناسی و ریاضیات، در رشته­های شیمی، صنایع ساختمانی و پزشکی هم به موفقیت­هایی رسیده بودند، ولی همه این دانش­ها زیر نفوذ مذهب بود. گونه­های متفاوت دستورهای مذهبی، زندگی کلدانی­ها را به هم پیچیده بود. کشف­های اخترشناسی بیشتر به منظور اخترشماری و طالع­بینی مورد استفاده قرار می­گرفت. دانش دروغینی که معتقد بود گویا از روی وضع ستاره­های آسمان، می­توان به اراده خدایان پی برد و آینده را پیش­گویی کرد.

 ریاضیات هم، نظیر اخترشناسی باید به صورت اساسی به هدف­های خرافی کمک کند. مردم خدایان و روح­های مختلف زیادی را می­پرستیدند... عددهای 6 و 7 و 3 و 12 و ... 6 را مقدس می­دانستند. از جدولی که در کتابخانه «نینوا» پیدا شده است، این طور معلوم می­شود که، برای نمونه، عدد 20 را متعلق به «لبل» عدد 11 را متعلق به «مردوخ»، عدد 30 را متعلق به «سینا» می­دانستند. عددهای کسری را متعلق به روح­های پایین­تر منسوب می­کردند و ... درکلده به خاطر همین گمان­های واهی که درباره عدد داشتند، نوعی عرفان عددیو اعتقاد به عدد، به سرعت پیشرفت کرد. کلدانی­ها با ترکیب عددهای مقدس و با روش­های پیچیده­ای تلاش کردند تا به رازهای طبیعت و خدایان پی ببرند... ]ای. چیستاکوف، مقاله عدد در نیمه خرافه­ها[

 این چند جمله آموزنده را هم از الکساندروف بشنویم: «ریاضیات نه تنها همیشه زیر تاثیر تولید اجتماعی است، بلکه در ضمن از مجموعه شرط­های اجتماعی اثر می­پذیرد. پیشرفت درخشان ریاضیات، در دوره اوج یونان باستان، موقعیت­های جبر در دوره رنسانس در ایتالیا، پیشرفت آنالیز در دوره پس از انقلاب انگلستان، موفقیت­های ریاضیات در فرانسه در دورانی که از انقلاب فرانسه آغاز می­شود، همه این­ها به طور قانع­کننده­ای بستگی جدانشدنی پیشرفت ریاضیات را به پیشرفت عمومی جامعه در زمینه صنعت، فرهنگ و سیاست نشان می­دهد... تاثیر پیشرفت جامعه در دوره بعد از انقلاب اکتبر در شوروی، از این هم بیشتر قانع کننده است. زیرا در این دوره است که بررسی­های پر اهمیت و عمیقی، با سرعتی شگفت­آور، یکی پس از دیگری و در تمام جهت­ها، در نظریه مجموعه­ها، مکان­شناسی (توپولوژی)، نظریه عددها، نظریه احتمال، نظریه معادله­های دیفرانسیلی، آنالیز تابعی، جبر و هندسه انجام گرفت.»]جوهر، روش و کارآیی ریاضیات، در سه جلد از روسی به فارسی برگردانده شده است.[

 ولی همان­گونه که گفتیم، رابطه ریاضیات با نظام اجتماعی و تولیدی رابطه­ای غیرمستقیم است و نمی­توان ساده­دلانه و برای نمونه از ریاضیات فئودالی یا ریاضیات سرمایه­داری صحبت کرد، زیرا در این صورت به طور طبیعی این پرسش پیش می­آید که اختلاف ریاضیات دوران بردگی و جامعه فئودالی در کجاست؟ و یا چه مرزی ریاضیات نظام سرمایه­داری را از ریاضیات جامعه سوسیالیستی جدا می­کند؟ به ویژه پرسش اخیر اهمیت زیادی دارد، زیرا هر دو شکل اجتماعی سال­های زیادی است که در کنار هم وجود دارد.

  هیچگونه بررسی دقیقی نمی­تواند در ویژگی کشف­های ریاضی دانشمندان اتحاد جماهیر شوروی و فرانسه یا آلمان، اختلاف اساسی پیدا کند. از این گذشته ریاضی­دانان اتحاد شوروی به طور گسترده­ای از نتیجه جست­وجوهای دانشمندان آمریکایی و اروپای غربی در کارهای خود استفاده می­کنند، همان­طور که دانشمندان جهان سرمایه­داری هم اغلب با کشف­های دانشمندان شوروی تکیه و مسیرهای فکری آن­ها را دنبال می­کنند. این روش­های تقسیم مرحله­ای ریاضی، از این جهت رضایت­بخش نیست که براساس جنبه­های خاص و غیر اساسی تکامل دانش­ها قرار گرفته­اند و یا از ویژگی­های درونی ریاضیات که بسیار اساسی است، منحرف شده­اند. وقتی از ریاضیات و مرحله­های آن صحبت می­کنیم، در دید اول باید به شرط­های اساسی مربوط به تکامل خود ریاضیات بپردازیم و رابطه این شرط­ها و علت­ها و اثر آن­ها را در کیفیت­هایی از نوع شرط­های اقتصادی، رابطه اجتماعی تکامل صنعت و دانش­های تجربی، دیدگاه­های فلسفی و غیر آن بررسی کنیم. ]مقاله تاریخ ریاضیات، ریاضیات در شرق برگردان فارسی صفحه 19 و 20[

 4. در استدلال­های علمی باید بین تمثیل و استقرا تفاوت گذاشت. تمثیل دشمن دانش است، در حالی که استقرا اگر به طور درستی انجام گیرد، روشی علمی است و می­تواند دست کم گرایش­های مسلط را آشکار کند. استناد به تمثیل، گونه­ای کودکانه از استدلال است و اگر در شیوه­های علمی راه یابد، به ویژه اگر همین شیوه غیر علمی هم بر پایه افسانه­های مشکوک بنا شده باشد، استناد به داستان­های دروغین مانند «نیوتن افتادن سیب را از درخت دید و به قانون جاذبه پی برد» یا «ارشمیدس در حمام داخل آب رفت و یکباره قانون مربوط به جسم شناور را در داخل آب کشف کرد» به تمسخر گرفتن دانش است. آن­ها می­خواهند «ثابت کنند» که همه چیز تصادفی است و بستگی به این یا آن شخصیت، این یا آن حادثه دارد. می­خواهند تلقین کنند که نباید بیهوده به دنبال قانون و حرکت تعاملی رفت. پیشرفت و تکامل وجود ندارد، گاهی و در بعضی حالت­ها به وسیله برخی کسان، کشف­هایی می­شود، ولی جریانی برای پیشرفت وجود ندارد. یا طبیعت و جامعه قانون­مند نیست و یا انسان قادر به کشف این قانون­ها نمی­شود و طبیعی است ریشه بحث و «استدلال» آن­ها در این­جاست که به ویژه قانون­مندی تکامل جامعه را منکر می­شوند: بشر همیشه به پیش نمی­رود، گاهی به جلو و گاهی به عقب می­رود قانونی وجود ندارد، تنها پیش­آمدهایی در این­جا و آن­جا به تصادف رخ می­دهد و تازه هر تحولی و هر انقلابی در جامعه انسانی، به معنای تکامل جامعه نیست، چرا که (باز هم تمثیل را به یاری می­گیرند) بعد از انقلاب فرانسه، دیکتاتوری ناپلئون آمد؛ انقلاب مشروطه ایران منجر به روی کار آمدن رضاخان شد و ...

 به «گرایش مسلط» اشاره کردیم. گرایش مسلط یعنی چه؟ گرایش مسلط یعنی قانون اساسی یک پدیده در جریان حرکت پیش رونده و تکاملی آن، نه اینکه در بخش عنصرهای آن پدیده، صدق کند. وقتی می­گوییم رودخانه کرج در حرکت است و به طرف سد کرج می­رود، به این معنا نیست که همه قطره­های آب این رود، به سد می­رسد: برخی در زمین فرو می­روند، برخی بخار می­شوند، برخی به مصرف آبیاری می­رسند، در برخی جاها، حرکت­های دورانی و گردابی ایجاد می­شود و حتی در برخی جاها حرکت به عقب وجود دارد، ولی قانون اساسی رود این است که به طرف سد حرکت می­کند. این گرایش مسلط است.

 اگر تنها به بخش­هایی از آب رود توجه کنیم، به جز حالت­های تصادفی به چیز دیگری برنمی­خوریم. ولی در واقع، قانون کلی یا قانون اساسی از میان همین تصادف­ها راه خود را می­گشاید به عنوان نمونه، انتقال شن را ضمن جریان آب رو در نظر می­گیریم این انتقال به صورت معمول به این ترتیب پیش می­آید: سنگ­ریزه­های بسیاری در کف به آرامی قرار گرفته­اند و تنها گاه­به­گاه، چرخش­های نیرومندی در نزدیکی کف، شن­های جداگانه­ای را دربرمی­گیرد و ناگهان متوقف می­شوند. حرکت هر کدام از این شن­ها را می­توان به صورت خالص نظری، بنا بر قانون هیدروستاتیک محاسبه کرد. ولی برای این منظور، باید از حرکت نخستین کف و جریان در تمامی بخش­ها آگاهی داشت و آن را گام­به­گام حساب آورد. به لحظه­هایی توجه کنیم که فشار بر سنگ­ریزه آرام، برای به حرکت درآوردن آن کافی است. هم­چنین مراقبت جابه­جایی و حرکت سنگ­ریزه­ها تا لحظه توقف آن­ها باید وجود داشته باشد. سهل بودن چنین مساله­ای برای یک بررسی علمی واقعی روشن است. ولی با این همه، بررسی حرکت میانگین یا به اصطلاح قانون­مندی آماری آبرفت­های زمینه­ای جریان­های آبی، به طور کامل نیاز داریم.

 از این نمونه­ها، که به خاطر عمل تعداد زیادی عامل­های تصادفی در آن­ها، استناد به قانون­مندی آماری روشن به نظر می­رسد، کم نیست. یکی از جالب­ترین نمونه­ها از این نوع، نظریه سیستیک گازهاست که نشان می­دهد چگونه عمل مشترک مجموعه برخوردهای تصادفی مولکول­ها قانون دقیقی به وجود می­آورد که فشار گاز را، به عنوان یک مجموعه واحد بر دیواره و انتشار گاز را در دیگری معین می­کند. ]آندره تولموگورف در «نظریه احتمال» در کتاب «جوهر، روش و کارآیی ریاضیات» جلد دوم برگردان فارسی.[

 در این­جا دو مطلب متفاوت دیگر هم از طرف اعتراض­کنندگان آورده می­شود: وقتی که می­گوییم رود، دیگر منظور ما قطره­های آب رود به صورت جداگانه نیست. رود در عین حال که از قطره­های آب درست شده است، خود یک مفهوم عینی جداگانه است. شما می­گویید سال­هاست که رودخانه کرج در جریان است. این، حکمی درست است، ولی به معنای آن نیست که هر قطره آب آن، سال­هاست که جریان خود را ادامه می­دهد. رودخانه ویژگی­های دارد که بسیار پیچیده­تر از ویژگی­های یک قطره­ آب است. همچنان که ویژگی­های جامعه با ویژگی­های فرد و به طور کلی، ویژگی­های هر کل با عنصرهای تشکیل دهنده آن متفاوت است. عنوان این مطلب که کل از اجزای خود تشکیل شده است، به معنای نفی ساده­ترین قانون­های علمی است. هیدروژن می­سوزد، اکسیژن موجب سوختن می­شود، ولی آب، که ترکیبی از همین­هاست، نه می­سوزد و نه می­سوزاند، بلکه آتش را خاموش می­کند.

 5. مفهوم تکامل در ریاضیات

در آغاز این چند جمله را از آلکساندروف در «نظریه کلی به ریاضیات» در کتاب «جوهر، روش و کارآیی ریاضیات» بخوانید: می­توان گفت، ریاضیات، رابطه­های کمی را با توجه به آن­چه در تعریف­ها وجود دارد، بررسی می­کند. به این ترتیب نتیجه­گیری­های ریاضی را از روش استدلالی که از تعریف سرچشمه می­گیرد، به دست می­آورند. البته این موضوع را نباید به طور سطحی فهمید و گمان کرد که پیش از پیدایش نظریه مربوط ریاضی، تعریف­های دقیق و منطقی از مفهوم­های آن نظریه وجود دارد. در واقع، خود مفهوم­ها، همراه با پیشرفت نظریه و در نتیجه پیشرفت نظریه، دقیق­تر می­شود. تحلیل عمیق مفهوم عدد درست، تنظیم دقیق اصل­های هندسی، در آخرهای سده نوزدهم داده شد، نه در دوران کهن اشتباه است. اگر گمان کنیم که مفهوم معین و دقیقی در ریاضیات وجود دارد. هر مفهومی، گرچه از دیدگاه تعریف، دقیق­تر به نظر آید، باز هم تغییر می­کند و همراه با پیشرفت دانش، تکامل می­یابد و دقیق­تر می­شود ... پیشرفت ریاضیات نه تنها در این باره، بلکه درباره تمام مفهوم­های ریاضیات، این نظر را تایید می­کند. بنابراین، یک بار دیگر این اصل اساسی دیالکتیک ثابت می­شود که در جهان هیچ­چیز بدون حرکت و بدون روند پیشرفت وجود ندارد...

 ریاضیات دانشی انتزاعی است، یعنی با جدا کردن ویژگی­هایی از ماده، یعنی کمیت و شکل فضایی، جنبه­هایی از خاصیت­های ماده را، به صورتی تجریدی و انتزاعی، کشف می­کند. وقتی از قانون تکامل صحبت می­کنیم، می­توان به یکی از دو جنبه روندهای تکاملی نظر داشت: جنبه اول بررسی تکاملی خود ماده را دربرمی­گیرد که به ترتیب کار کیهان­شناسی، فیزیک، شیمی، زیست­شناسی و سرانجام جامعه­شناسی است. جنبه دوم به بررسی تکامل شناخت و در نتیجه پیشرفت قانون­های علمی ـ که البته بازتابی از قانون­های طبیعت عینی، یعنی میدان قلمرو ماده در ذهن بشر است ـ مربوط می­شود. به این ترتیب، در ریاضیات، صحبتی از یک قانون تکامل ماده نیست. این­جا یکی از عرصه­های شناخت آدمی است، آن هم به انتزاعی صورت ممکن؛ و طبیعی است، هرچه شناخت آدمی از جهان بیرون به مفهوم عام خود، روشن­تر و دقیق­تر باشد، همراه با آن، شناخت ریاضی او هم پیچیده­تر و در ضمن ملموس­تر می­شود.

 در ریاضیات، همچون هر دستگاه دیگری دو نیروی اساسی اثرگذار است و موجب پیشرفت آن می­شود. یکی از درون که همان عامل منطق درونی ریاضیات است و دیگری از بیرون، عامل بیرونی تکامل ریاضیات را باید در نیازهای جامعه، پیشرفت دانش­های دیگر و نیازهای که به ریاضیات پیدا می­کند، در رابطه­های اجتماعی و اقتصادی و ... جست­وجو کرد.

 همان­گونه که پیش از این هم دیدیم، مفهوم تکامل ریاضیات را باید در تکامل مفهوم­ها، تعریف­ها، پیدایش شاخه­های تازه، به هم پیوستن درباره آن­ها، گسترش کاربرد ریاضیات و ... دانست. ریاضیات هم مانند هر دانش دیگری، بازتابی از قانون­های موجود در طبیعت و به تعبیری کلی­ترین آن­هاست. بنابراین از جهتی می­توان گفت که ریاضیات هم روشی برای کشف قانون­های طبیعت است و با تکامل خود، به وسیله­ای روز به روز مجهزتر برای درک کلی­ترین این قانون­ها، تبدیل می­شود. هرچه زندگی عملی جامعه پیچیده­تر و هرچه دامنه نفوذ دانش­ها در طبیعت گسترده­تر شود، به ناچار بیان ریاضی آن­ها هم پیچیده­تر و گسترده­تر می­شود و تکامل، یعنی همین حرکت به سوی پیچیدگی و گستردگی.

 پیشرفت ریاضیات به پیشرفت صنعت و دیگر دانش­ها یاری می­رساند و آن وقت همین پیشرفت صنعت و دانش، دوباره انگیزه­ای برای پیشرفت بعدی ریاضیات می­شود. تاریخ ریاضیات نظری را به چهار دوران مختلف می­توان بخش کرد:

1. دوران زایش ریاضیات؛

2. دوران ریاضیات مقدماتی؛

3. دوران ریاضیات با کمیت­های متغیر؛

4. و سرانجام دوران ریاضیات امروزی.

آغاز دوران نخست در ژرفای سده­های گذشته گم می­شود. تردیدی نیست که مفهوم­های اصلی ریاضیات همراه با آغاز زندگی انسان­هاست: حتی در مرحله­های ابتدایی انسان نخستین، تصور عدد و فاصله؛ به صورتی ناآگاهانه وجود داشته است. نیازهای زندگی اقتصادی وا می­داشت که هنر محاسبه اندازه­گیری طول و سطح و حجم تکامل یابد. ذخیره آگاهی­هایی که روی هم انباشته می­شد، به ترتیب زیاد می­شد. ولی این هنوز حکم یک مجموعه پراکنده را داشت و به عنوان عنصرهایی از یک رشته مستقل دانش که موضوع ویژه و روشی خاص برای بررسی داشته باشد، احساس نمی­شد.

 می­توان پایان دوران زایش ریاضیات را تا 6 سده پیش از میلاد دانست. ولی این یک تاریخ مشروط است، زیرا بسیاری از ملت­ها، خیلی دیرتر در درک ریاضیات، در این مرحله نخست تکامل قرار گرفتند (و یا هنوز قرار می­گیرند) ... در این دوران پی­ریزی ریاضیات مقدماتی انجام گرفته است، انسان­های ناشناخته­ای با کار خلاق خود و براساس تجربه­های بسیار، مساله­هایی را طرح کردند و به گنجینه دانش بشری افزودند. این آفریننده­های دانش بشری، زیر تاثیر زندگی اقتصادی به کشف­های خود جهت دادند و به تدریج قابلیت انجام عمل­های حسابی را روی عددهای درست به دست آوردند. سپس به بررسی عددهای کسری راهنمایی شدند و آغاز به محاسبه حجم جسم­هایی کردند که کم­وبیش بغرنج بود. در همین دوران وسیله­های کمکی برای محاسبه اختراع شد. گرچه این اختراع­ها از نظر ما بسیار ساده است و گرچه دانش در این دوران بسیار ابتدایی است، ولی همین گام­های نخستین، پایه­های اساسی پیشرفت فرهنگ انسانی را ریخت.

  اگر انسان امروز دارای قدرت و دانش بی­اندازه­ای است، تنها به این معناست که نسل­های پشت سر هم، با تکیه بر تجربه­ها و کشف­های نسل­های پیشین توانستند مرتب سطح دانش خود را بالا ببرند. روشن است، برای دانش ریاضی در این دوران باستانی، بیش از همه، بررسی یادداشت­ها و صورت­حساب­های مربوط به زندگی اقتصادی آن زمان، اهمیت دارد.

 دوران دوم، به طور طبیعی دوران ریاضیات مقدماتی نامیده می­شود، آنچه ما امروز به طور کلی در دبیرستان یاد می­گیریم، در این دوران شکل گرفته است. ولی آنچه به طور اساسی ریاضیات این دوران را از ریاضیات پیشین جدا می­کند، این است که مفهوم­ها به صورتی عملی درآمدند. به ویژه سده­های ششم پیش از میلاد تا سده­های پنجم پس از میلاد را می­توان آغاز تنظیم ریاضیات، به عنوان دانشی که موضوع ویژه خود و روش بررسی ویژه خود را دارد. ریاضیات از مجموعه پراکنده و نسخه­هایی را که برای زندگی معیشتی مورد استفاده قرار می­گرفت، به دستگاهی با معرفت علمی تبدیل شد. در این دوران هندسه، اساس نظریه عددها جبر، مثلثات روی صفحه و مثلثات کروی به نظم درآمد. حقیقت­های ریاضی به سختی و به تدریج خود را از قید تجربه آزاد می­کردند و درستی آن­ها، که نه در مشاهده و پژوهش روی خاص، بلکه با روش­های منطقی اثبات و درباره همه حالت­های ممکن تایید می­شد.

 پایان دوران دوم را باید آغاز سده هفدهم دانست، زمانی که دیگر به خاطر نیاز به بررسی حرکت و تغییر از نظر ریاضیات، اندیشه­ها و مفهوم­های تازه­ای در ریاضیات به وجود آمد. بی­تردید مفهوم­های تازه به مساله­هایی نزدیک بود که در برابر جامعه انسانی خودنمایی می­کرد. اگر به یاد بیاوریم که این دوران، زمان کشف­های بزرگ جغرافیایی و تکامل بی­اندازه دریانوردی و توجه بیش از اندازه به آگاهی­های اخترشناسی است، اگر به یاد بیاوریم که همین دوران، زمان رشد سریع تولید کارگاهی و پیشرفت توپخانه است، متقاعد می­شویم که همه مساله­هایی که به این مناسبت­ها طرح می­شد، نمی­توانست براساس جبر و هندسه مقدماتی حل شود. به اندیشه­ها و مفهوم­های تازه­ای نیاز بود که در واقع، به وجود هم آمدند. این اندیشه­ها در نقطه­های مختلفی از اروپا و به ویژه در کشورهایی که صنعت و تجارت رونق بیشتری گرفته بود، پیدا شد. به این ترتیب بود که شرط­های پیدایش دوران سوم ریاضیات فراهم شد.

 دوران ریاضیات با کمیت­های متغیر، به این ترتیب مشخص می­شود که، ریاضیات به بررسی روندها می­پردازند. در دید نخست، ریاضیات این دوران، مربوط به پژوهش و بررسی کمیت­های متغیر یک تابع است. به رشته­های ریاضی که در سابق وجود داشت، هندسه تحلیلی و آنالیز ریاضی هم اضافه شد. بنابراین کمیت­های متغیر در سر فصل ریاضیات قرار گرفت. بررسی شکل­های فضایی هم به یاری آنالیز ریاضی آمد. ولی در هرحال، ریاضیات از حوزه فضای سه بعدی خارج نشد و همین قانون­های کمیتی تنها به وسیله کمیت­هایی بیان می­شد که مقدارهای عددری را قبول می­کردند. چه مقدارهای متغیرها و چه مقدارهای تابع­ها تنها می­توانستند مقدارهای عددی باشند.

 روشن است دوران سوم، نه تنها برای خود ریاضیات مرحله­ تکامل بزرگی بود، بلکه برای تعبیر ریاضی پدیده­های طبیعت و هم برای پیشرفت صنعت، بارور و سازنده بود.

با تکیه بر پیشرفت آنالیز ریاضی توانستند قانون­های اساسی فیزیک را به صورت ریاضی بیان کنند. از راه محاسبه به کشف تازه­ای درباره پدیده­های فیزیکی رسیدند که تا آن زمان از راه­های تجربی مشاهده نشده بود. یکی از نمونه­های درخشان نیروی آنالیز ریاضی در شناخت پدیده­های طبیعت، کشف سیاره تازه دستگاه خورشیدی که به تقریب در یک زمان به وسیله دو اخترشناس ـ آدامس و له ووریه ـ انجام شد. بعدها در 1830، از همین راه، پلوتون، سیاره نهم دستگاه خورشیدی هم کشف شد که مدار آن پیش از آن، در 1815 و به وسیله لیوویل اخترشناس آمریکایی محاسبه شده بود.

ولی سده نوزدهم تنها سده پیشرفت کمیتی ریاضیات نبود، تنها امکان­های تازه بررسی پدیده­های طبیعت را از دیدگاه ریاضی به همراه نداشت، بلکه تاثیر جدی و متقابل دانش­های تجربی و ریاضیات در یکدیگر منجر به تغییر کیفی خود ریاضیات شد. به مناسبت این تغییرها در نیمه دوم سده نوزدهم ریاضیات چهره خود را چنان به طور اساسی و جدی تغییر داد که دیگر به آستانه تازه، یعنی مرحله چهارم خود رسیده بود.

 چه جنبه­هایی این مرحله چهارم را از سه مرحله پیش از خود جدا می­کند؟ بیش از همه موضوع بررسی ریاضیات، بی­اندازه گسترش یافته است. ریاضیات علاوه بر کمیت­های عددی، کمیت­های دیگری از نوع بردارها، تانسورها و اسپینورها را هم مورد استفاده قرار داده است.

 همراه با فضای سه بعدی اقلیدسی، به بررسی فضاها و مساله­هایی می­پردازد که طبیعتی به کلی متفاوت دارند. درستی منطقی هندسه­های نااقلیدسی مانند هندسه اقلیدسی ثابت شده است. فضاهای چند بعدی و سپس فضاهای n بعدی بررسی شده است که تا اندازه­ای زیادی به وسیله فیزیک در برابر ریاضیات قرار دارد. مضمون جبر، به صورتی اساسی تغییر کرده است. جبر از دانشی که به بررسی روش حل معادله­های جبری می­پرداخت، به دانشی تبدیل شده است که دستگاه­هایی از چیزها را با طبیعت­های مختلف را بررسی می­کند و درباره آن­ها عمل­هایی را انجام می­دهد که از لحاظ ویژگی، بی­شباهت به عمل­های جمع و ضرب نیست.

 تمامی سبک و اندیشه ریاضی دگرگون شده است و ریاضی­دانان با هم موضوع­هایی درباره نیاز به گسترش دایره این مفهوم­ها طرح می­کنند. اگر پیش از این صدها سال به درازا می­کشید تا عددهای منفی یا عددهای مختلط به رسمیت شناخته شوند، امروز به هر اندازه که لازم باشد، دستگاه­های جبری با کیفیت­های مختلف ساخته می­شود. در نمونه هندسه لباچوسکی، امکان­های به وجود آوردن نظریه­های ریاضی تازه­ای از راه­های به کلی انتزاعی مطرح است. با وجود این، به صورت قطعی روشن شده است که نظریه ریاضی که به این ترتیب ساخته می­شود، قابلیت انعطاف فوق­العاده­ای برای توصیف پدیده­های طبیعت دارد. روشن شده است، به همان اندازه که ریاضیات به سوی انتزاع می­رود، به همان اندازه که به ظاهر از مشاهده مستقیم پدیده­های طبیعت دور می­شود، به همان اندازه هم نیرومندتر می­شود و امکان بیشتری برای بررسی مجموعه ویژگی­های طبیعت به دست می­آورد.

 به این ترتیب در عین حال که جوهر ریاضیات توسعه یافته در دو جهت مفهوم­های تازه­ای تکامل پیدا کرده است، بی­اندازه عمیق­تر شده است و ارتباط همه جانبه و بی­نظیری با دانش­های تجربی و کارهای عملی پیدا کرده است. برای نمونه، می­توان از خودکار کردن اداره سازمان­های تولیدی نام برد که با استفاده گسترده از ماشین­های حساب الکترونی (که براساس توضیح ریاضی و منطقی روند صنعت ساخته شده­اند) پیشرفت بی­اندازه کرده است. (کنه دنکو «درباره تاریخ ریاضیات» برگردان فارسی در کتاب «ریاضیات در شرق» صفحه­های 20 تا 24)

 درباره تکامل مفهوم­هایی که در دوران ریاضیات وجود دارد، می­توان به تعداد این مفهوم­ها نمونه آورد که در همین مقاله هم به برخی از آن­ها اشاره کردیم. در این­جا، به کوتاهی درباره «تکامل مفهوم عدد» می­پردازیم.

 امروز هر کودک چهار یا پنج ساله، حتما پیش از آن که آموزش رسمی دیده باشد، می­تواند مجموعه­های کوچک را با هم مقایسه کند و عضوهای یک مجموعه محدود کوچک را بشمارد. ولی اگر به تاریخ ریاضیات مراجعه کنیم، متوجه می­شویم که تصور انتزاعی مفهوم عدد، یکی از دشوارترین مرحله­ها در درک و شناخت آدمی بوده است. انسان در هر مرحله­ای از تکامل خود می­توانست حساب اسب­ها و یا سگ­های خود را داشته باشد، ولی این هنوز به معنای درک مفهوم عدد انتزاعی نیست: پنج اسب با پنج درخت فرق داشت نیروی بی­اندازه­ اندیشه لازم بود تا انسان بتواند مفهوم انتزاعی «پنج» را به عنوان ویژگی مشترک همه این­ها بیرون بکشد و از «پنج» به معنای مطلق آن صحبت کند. تکامل در مفهوم­های ریاضی، یعنی توانایی بیشتر و بیشتر در ایجاد و انتزاع­های پیاپی، که نتیجه آن از یک طرف منجر به پیچیدگی بیشتر و از طرف دیگر گسترش بیشتر کاربرد آن می­شود.

 نخستین انتزاع در مسیر تکامل مفهوم عدد، انتزاع از چیزهایی که وابسته به آن است، انجام گرفت و به دنبال آن نشانه­هایی برای بیان این مفهوم انتزاعی شکل گرفت. توجه به این نکته لازم است که انسان نمی­تواند هیچ مفهوم انتزاعی بدون نوعی دستگیره مادی تصور کند. اگر شما با کسی سروکار داشته باشید که از عددنویسی هیچ آگاهی نداشته باشد، وقتی بگویید «پنج» بی شک بسته به نوع زندگی او، «پنج چیز» را در نظر مجسم می­کند. اگر باغبان است پنج درخت و اگر تخم­مرغ فروش است پنج تخم مرغ. ولی برای شما که با عددنویسی آشنا هستید و به آنها عادت کرده­اید با گفتن واژه «پنج» نماد «5» جلو چشمانتان مجسم می­شود. در اینجا نماد «5» نقش همان جسم مادی مفهوم «پنج» را به عهده دارد. به همین مناسبت، وقتی از عدد بزرگی مانند «دو هزار و سیصد و پنجاه و هفت» سخن به میان آید، برای باغبانی که با عددنویسی آشنا نیست، مجموعه­ای مبهم و درهم از انبوهی درخت مجسم می­شود، ولی برای شما نماد «2357» به تندی از ذهنتان می­گذرد. این به معنای آن نیست که شما توانسته­اید مقدار این عدد را به خوبی درک کنید. برای نمونه: اگر از شما بپرسند 2357 تخم­مرغ در چه نوع صندوق و با چه اندازه­هایی جا می­گیرد، به احتمال قوی نمی­توانید بدون محاسبه پاسخ درستی بدهید. در اینجا ذهن تنها دستگیره­ای پیدا کرده است (نشانه­های عددنویسی) که به یاری آن بتواند برای بیان یک عدد نوعی تجسم مادی برای آن داشته باشد. انتزاع مفهوم عدد در همین­جا متوقف نشد. در مرحله بعدی، «مفهوم کلی عدد» از «مفهوم خاص هر عدد جداگانه» بیرون آمد. نماد a یا x به کار گرفته شد که می­شود به جای آن هر عدد دلخواه را قرار داد. از درون این مفهوم (که در مرحله بالاتری از انتزاع قرار داشت)، عبارت­هایی از نوع  یا  به وجود آمد (که به معنای حرکت و عمل درون این مفهوم بود) و این خود زمینه را برای مرحله بعدی انتزاع فراهم کرد. در مرحله بعدی، دیگر نه با a یا x، بلکه با  یا  سروکار داریم و ...

 ولی این تنها یک سمت از تکامل مفهوم عدد را نشان می­دهد. مفهوم عدد در سمت­های دیگری هم پیش رفته است که از عدد محدود درست و مثبت (مانند 5 یا 14) آغاز و به عددهای مختلط (دو بعدی) و عددهای n بعدی و بی نهایت بعدی رسیده است. مسیری که مفهوم عدد در این روند تکاملی خود پیموده است، بسیار بغرنج و دارای مرحله­های بسیار زیادی است: وارد شدن عددهای کسری و دهدهی و در نتیجه پدیدار شدن عدد گویا: رسیدن به مفهوم عدد گنگ (به عنوان عددی که نمی­توان آن را برابر نسبت دو عدد درست بیان کرد) و در نتیجه شکل گرفتن مفهوم عدد حقیقی. از سوی دیگر ورود عددهای منفی و بعد عددهای موهومی و مختلط که منجر به تشکیل عددهای جبری و بعد «ترانساندانت» (با غیر جبری) شده است.

 عدد به عنوان مضمون اصلی شناخت کمیت، وارد حساب می­شود، ولی در این راه هم مفهوم عدد (یا دقیق­تر، مفهوم کمیت) تکامل پیدا کرد و به مفهوم­های بردار و تانسوز و غیر آن رسید.

 وقتی به مفهوم تکامل عدد توجه می­کنیم، نکته­ای برای ما روشن می­شود؛ وقتی عدد از مرحله­ای به مرحله بعدی تکامل می­یابد، به معنای آن نیست که شکل قبلی آن از بین می­رود و جای خود را به شکل بعدی می­دهد. در همان حال که در نتیجه جمع شدن شرط­های لازم، مفهوم عدد، خود را از چهارچوب تنگ پیشین رها می­کند و به مفهومی انتزاعی­تر و یا گسترده­تر می­رسد، شکل پیشین آن هم باقی می­ماند و هر دو شکل در کنار هم، به زندگی ادامه می­دهند. امروز هم در ریاضیات بغرنج زمان ما، به همان ترتیب که از انتزاعی­ترین مفهوم­ها استفاده می­شود، مفهوم عدد مثبت درست هم اهمیت خود را از دست نداده است. تکامل نه به عنوان تبدیل کامل نوعی به نوع دیگر (و در نتیجه از بین رفتن نوع پیشین) و نه حتی به معنای جانشینی نوع دوم است. تکامل را باید به این معنا گرفت که «نوع­ها» به ترتیب بغرنج­تر و متنوع­تر می­شوند و به این مفهوم (یعنی به سوی بغرنجی بیشتر و تنوع بیشتر)، هیچ مفهومی در ریاضیات وجود ندارد که از همان آغاز پیدایش خود در مسیر تکاملی نباشد.

 

 منبع: دانش و مردم     

 

مکتب هنری رمانتیک و دانش ریاضی

 

عنوان مقاله: مکتب هنری رمانتیک و دانش ریاضی

نویسنده/ مترجم: آلجندرا سانچزوسکز/ نرگس عصارزادگان

آدرس­ پست الکترونیکی نویسنده/ مترجم:

تاریخ تهیه: 1385

ارسال کننده: بنیاد علمی و فرهنگی - تاریخ ارسال: 1388

آدرس­ پست الکترونیکی ارسال کننده:gerami_scf@yahoo.com

موضوع اصلی: مفهوم زیبایی -  موضوع فرعی: دانش ریاضی

کلیدواژه‌های اصلی به ترتیب اهمیت: اصالت فرد، برتری عاطفه به فکر، فرضیه­سازی

 کلیدواژه‌های فرعی به ترتیب اهمیت: هندسه اقلیدسی

 

چکیده مقاله

مکتب هنری رمانتیک که در تقابل با سبک ادبی کلاسیک در فرانسه ایجاد شده است، بیش از هر چیز طرفدار اصالت فرد یعنی شخصیت افراد است. ویژگی دیگر این مکتب برتری دادن تخیل و عاطفه بر افکار (تقدم احساس بر عقل) است. تأثیر احتمالی مکتب هنری رمانتیک و پیشرفت­هایی که در ریاضیات آن سده رخ داد، نشان دهنده اهمیت فوق­العاده هندسه­های نااقلیدسی و دیگری نظریه کانتور، درباره عددهای ماورای متناهی است. هر دو کوشش­های فراوانی برای ایجاد مبانی ریاضیات (حساب، منطق و هندسه) داشته­اند. تمام مشخصه­های مکتب هنری رمانتیک که در ریاضیات یافت می­شود عبارتنداز: فرضیه­سازی، تصور کردن و تجزیه کردن.

 

مقدمه

در این نوشتار در پرتو ایده­هایی از مکتب هنری رمانتیک سده نوزدهم، چندین پیشرفت ریاضی مورد بررسی قرار می­گیرد. لازم به یادآوری است نهضت رمانتیک که در تقابل با سبک ادبی کلاسیک در فرانسه ایجاد شد، پیش از هر چیز طرفدار اصالت فرد (Individualism) یعنی شخصیت افراد است. ویژگی دیگر مکتب رمانتیک، برتری دادن تخیل و عاطفه بر افکار (تقدم احساس بر عقل) و تقلید از بیگانگان معاصر به جای یونانیان و رومیان قدیم است. همچنین آزادی و استقلال در هنر، از دیگر ویژگی­های این مکتب است.

خلاصه: آیکاروس، در پرواز خود با بال­های نرم و سبک در میان آسمان، می­چرخد و آن­گاه که به نیروی مهیب خورشید نزدیک می­شود، به ژرفای اقیانوس سقوط می­کند؛ ویژگی ادعاهای متافیزیکی نسبت به شناخت علمی این است که وقتی فرد به ضعف­های خود در برابر الهام­های معنوی روح خویش پی می­برد، به تناقض­هایی که به دشواری درون انسان قرار می­گیرند، پای بندتر می­شود. بدون شک، تعارضی که درون هر انسانی که خواسته­های نامحدود را برای زندگی ممتاز یا کامل­تر تجربه می­کند، رخ می­دهد. در آن لحظه خود موضوعی برای محدودیت­های بی­شمار است و تناقض­های زندگی روزمره، پیامد نیاز وی به چیره شدن بر محیط مادی و روزنه­ای به سوی واقعیت متعالی، حقیقت مطلق است. با این حال، این الهام­ها و تکاپوها، مسیر معلومی دارند و استناد به ماهیت مطلق­گرایانه برای همه فعالیت­ها یا آرزوهای بشری، یک خطای کلی است که آن­ها را از هدف و مسیر درست منحرف می­کند.

 ریاضیات، دانشی است که به سبب ویژگی­های خاص خود برای چنین خطری مستعدتر است. از افلاطون و مکتب فیثاغورثیان گرفته تا بورباکی (Bourbaki)، نظریه طبقات یا نظریه جدید پیچیدگی، ریاضیات اغلب خود را ـ هماهنگ با زمینه تاریخی یا اجتماعی ـ فرهنگی به یک مرتبه بالاتر یا پایین­تر ـ پایه­گذاری کرده است. به واسطه این کاوش، ایده­های «محض»، «مافوق طبیعی» یا «ذاتی» به وجود آمده­اند که باید موفق به بالا بردن انتظام (discipline) در حدی بالاتر از وضعیت معمول بشر شده باشند. این مستلزم ریاضت­های مسلم شخصی است که بدون آن به چنگ آوردن «ماهیت شبه خدایی» دستورهای ریاضی ناممکن است. در ادامه این وضعیت، انسان از «فلسفه زیبایی» که در «محض بودن» استدلال ریاضی، در «سادگی» صورت­های آن و در «استحکام شگرف» نتایج آن، منعکس شده، به مفهوم زیبایی دست می­یابد. همه این توضیح­ها اغلب در متن­های ریاضی و در رویکردهای ریاضی­دانان برجسته به کار رفته­اند ]برای نمونه، به توضیح­های دیودن (Dieudonne) که درجه بالایی از ذهنیت را به نمایش می­گذارد، نگاه کنید.[

 جایگاه کنونی ریاضیات به شدت متاثر از پیشرفت­های سده نوزدهم در آلمان است. به همین دلیل تلاش برای درک فضای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی آن کشور در آن زمان مهم است. ریاضیات از محیط تاثیر گرفته است. تاکیدی که در آن­جا وجود دارد، این است که ریاضیات یک رویکرد نیست، بلکه یک موقعیت معنوی است و بنابراین باید به همه جلوه­های فکری هم­زمان، مربوط شود. همان­گونه که وان گریس نماینده کوبیسم اشاره داشته است: «ممکن است یک تکنیک یا رویه در انزوا ابداع شده باشد، اما در موقعیتی معنوی ابداع نشده است.»

 پس از تلاش برای یافتن پیوندهایی با دیگر جلوه­های فکری هم­زمان، دریافته­ایم چند ایده اساسی وجود دارند که به فرد اجازه می­دهند، بپندارد مکتب هنری رمانتیک سده 19 آلمان روی ریاضیات جدید تاثیر داشته است. هدف از این کار، نشان دادن این مطلب است که چگونه برخی عنصرهای کنونی علوم می­توانند به عنوان پیامدهای تاثیر جنبش رمانتیک بر ریاضیات مشاهده شوند و دیگر این­که عنصرها به وسیله علوم در ارتباط با درجه «ریاضی بودنشان» به ارث برده شده­اند. این عنصرها به روش ترکیبی (Synthesis) بیان شده­اند.

 1. ایده علم به عنوان دانش مطلق مکتب علمی. (به طور تناقض­آمیزی این اندیشه با عمل­گرایی (Pragmatic) یا مفهوم سازنده دانش به وسیله بشر مدرن هم­سو است).

2. شایستگی نظریه­ها نه با اصول موضوعه درست بلکه با الگوهایی از فرصت فردی و تخیل کاوشگران.

3. فقدان واقعیت. بی­اعتنایی به استحکام، یا آنچه بدترین است، بیان ماهیت­های ایده­آل و الگوهای مستقل به عنوان دانش معین درباره واقعیت.

4. به طور کلی، فقدان سیستم­های مرجع، بازبینی آفرینش­های ریاضی به دنبال آفرینش­های ذهنی می­آیند به گونه­ای که درجه زیادی از ذهنیت می­تواند، مشاهده شود.

5. آشفتگی در آنچه پاپر (Popper) حدود عقلانیت نامید: تعیین مرز بین دانش و شبه دانش.

این مقاله شامل پیوند عنصرهای فوق است تا تاثیر احتمالی مکتب هنری رمانتیک اروپایی (به طور نزدیکی به ایده­الیسم پیش از سده نوزدهم گره خورده است) و پیشرفت­هایی که در ریاضیات آن سده رخ داد، نشان داده شده است: یکی عدم «قطعیت» (اهمیت فوق­العاده هندسه­های نااقلیدسی) و دیگری نظریه کانتور درباره عددهای ماورای متناهی، که هر دو کوشش­های فراوانی برای ایجاد مبانی ریاضیات (حساب، منطق و هندسه) داشته­اند. سه مشخصه مکتب هنری رمانتیک می­تواند به ویژه از نیمه دوم سده نوزدهم در ریاضیات یافت شود.

 این مشخصه­ها عبارتند از فرضیه­سازی (Hypothesization)، تصور کردن (Fictionalization)، و تجزیه کردن (Disembodiment). همچنین این ارتباط بین ریاضیات و مکتب هنری رمانتیک پیوند نزدیک با علم انسان­شناسی (مبحث رابطه انسان با خدا)، جامعه­شناسی و هنر را شامل می­شود، به گونه­ای که بی­تردید مکتب هنری رمانتیک حقیقی به یک باره به معنویت اروپایی «تزریق» شده است. این ارتباط­ها با توجه به پیچیدگی­هایی که دارند نمی­توانند به طور کامل در این مقاله مورد بحث قرار گیرند، اما جاذبه­ای برای بررسی در این زمینه ایجاد می­کنند.

 «ریاضیات بیانی از فرهنگ یک جامعه در یک مقطع تاریخی معین، انفجاری از گرایش­های فکری یک گروه با تناقض­ها و دلسردی­های ناگهانی روش­های هنگام عمل و جریان­های فکری ویژه، آغاز یک فصل جدید می­شود». همانطور که تاکنون اشاره شد ریاضیات کنونی، بر مبنای تفکیک تقاضا برای حقیقت و تبدیل آن به تقاضاهای بسیار مشروط و محدود (فرآیندهای منطقی) درباره یگانگی و پیوستگی فرضیه­ها (که به اصولی برای هر نظریه تبدیل شده­اند)، پیش می­رود.­

 نوسان بین درجه­هایی از تجرد، هنجارهای تفسیر (فرازبان) مورد نیاز برای «بیننده»، (کسی که اکنون نمی­تواند غیرفعال بماند) را می­آفریند. این­جاست که ذهنیت وارد می­شود و نقش مهمی را بازی می­کند؛ تفسیرهای شخصی، دنیای پیچیده درونی بیننده یا «خلاق»، حس «زیبایی»، سرگرمی، خوشایندی و آن احساس گریزانی که «تجانس روحی» نامیده می­شود، موقعیت ممتاز ریاضیات سده 19 را تشکیل می­دهند. ممکن نیست که با همان دیدگان نقاشی انتزاعی آمریکای شمالی 1950، به تاثیر پژواک صدای واروس (Vares) و نظریه طبقات در ریاضیات توجه نداشته باشید: همه این­ها شرح­هایی هستند که وقتی بیننده آن­ها را اصلاح و تفسیر می­کند و با جهان­بینی خود یکی می­کند و در بیشتر مبانی معانی زندگی خودش ترکیب می­کند، تنها علت کامل وجودی خود را می­رساند.

 آفرینش، اصالت فرد و آزادی (همان­گونه که کانتور می­گوید: «اساس ریاضیات آزادی است.»)

 همه اصول مکتب هنری رمانتیک، در ریاضیات هم­زمان با آن، مورد ستایش هستند. تجلیل از دیدگاه­های فردی و تجریدهای گاه­ و بی­گاه، سخت­گیری­های مخالف و تجربه­های واقعی، شاخصه­های مکتب هنری رمانتیک، هم­چنین شاخصه­های ریاضیات هستند. سفسطه رمانتیک که «فرضیه­سازی و مطلق نبودن به آزادی و تحمل را                       اطمینان می­دهند» ریاضیات را به نظریه تفسیر برمی­گرداند.     

 عنصر دیگری که رابطه نزدیک با مکتب هنری رمانتیک را آشکار می­کند، جست­وجو برای ساختارهای حد، در ریاضیات و توجه آن­ها به عنوان رسانه­ای برای ارتقای دانش است. هم­چنین به نظر می­رسد ارتباط با اندیشه «الگوی بنیادی» که گوته در بیولوژی جدید معرفی کرد، این­جا ارایه شده باشد. حرکت و ریتم، شاید زیباترین اندیشه­هایی باشد که مشخص می­کند هنر از مکتب رمانتیک متاثر است و اغلب در ریاضیات پس از سده 19 هم یافت می­شود. «می­توانیم پس از کار انقلابی جرج کانتور در نظریه مجموعه ]ها[ در ریاضیات، کار ارزشمند و متناقضی چون کار ماهلر (Mlhler) را ببینیم، آن­جا مکتب بسیار مستحکمی جریان می­یابد و نتایج به دست آمده به وسیله جایگزینی مفاهیم به هم پیوند می­خورد.»

 ماهلر و کانتور، نمایاننده مسیر جدیدی هستند که با تلاش برای غلبه بر ساختارهای ابداع شده در رشته مربوطه، تمایل به بی­کرانی آخرین امپراتوری اروپایی را منعکس می­کنند. کانتور ماهیت­های جدیدی را خلق کرد، ساختار عمل­های دودویی کلاسیک (جمع و ضرب) را در عددهای ماورای متناهی به کار برد و چند روش برای اندازه­گیری مرتبه­های بی­نهایت بیان کرد. کار او تلاشی است برای یافتن یک اصل، که انتقال جالب­ترین ویژگی­های عددها را به مجموعه­های مجرد اجازه می­دهد. کانتور به «خوب مرتب کردن» یک مجموعه مفروض نیاز داشت. ایده اساسی، یافتن اصلی برای رمزگشایی جهان است، اما جهان بسیار گسترده است و فوریت رسیدن به یک روش کلی، اصالت فرد به کار با موجودیت­هایی که بسیار گسترده و سرانجام متناقض با نظریه مجموعه­ها هستند، منجر می­شود.

  آن­چه این­جا جلب توجه می­کند، این است که تمایل به کشف شکوه­مندی­های دانش تاکنون اغلب دست نیافتنی بوده است؛ تمایل برای کشف بسیار دقیق صورت­های ارزشمند، گسترده، متعهدانه و رقیق شده، بی­نهایت وجود دارد. یک ریتم وجود دارد: ریتم ایجاد شده بعد از مکتب هنری رمانتیک، به مدینه فاضله­ای تبدیل شده که صورت­های «...» را می­شکند، قطع و منفجر می­کند، روش استنتاج منطقی در روزهای کنونی ریاضیات کلاسیک، تناقض­های (صریح) را جایز نمی­داند و این، از بیرون دیده می­شود. به نظر می­رسد که بسیار محدود باشد دلیلی از سخت­گیری ذاتی در آفرینش­های احتمالی ریاضی­دان­ها، برخلاف آن اثبات­های پوانکاره و هادامارد، جایگاه بی­کرانی برای ارزش دریافت مستقیم، قایل هستند. ما با آن­ها یاد می­گیریم که آفرینش ریاضی، مانند هر صورت دیگری از ابداع، اغلب معجزه­آسا و غیر قابل درک است. بنابراین، اگرچه یک مقایسه کامل با تندترین شکاف­هایی که در موسیقی، ادبیات یا هنر رخ داده­اند نمی­تواند در ریاضیات انتظار رود، فرد می­تواند سعی کند ریتم تازه­ای در مسیر بررسی محصول آن دوران بیابد.

 اطمینان مطلقی که ریاضیات برای حفظ موجودیت­های معین، ساختارها و روش­ها... به آن عادت دارد، با ظهور هندسه­های نااقلیدسی پایان نمی­یابد. در نتیجه اطمینان در قطعیت و توان مستقیم اثبات «گواه» هندسی یا «موفقیت در کاربردها» انتظام ]ریاضیات[ بر مبنای اعتقاد به «توان آفرینش تفکر محض»، به روش مبتنی بر اصول، به روش اثباتی، یا منطق، به روش بازگشتی... با مکتب ساختارگرایی، که اندیشه­های هگل را به یاد می­آورد حرکت می­کند. این­ها تعدادی از مطلق­هایی هستند که هر سیستم ریاضی ایجاد می­کند، اما مطلقی که در این سیستم­ها طراحی شده یک کاستی دارد: ویژگی مطلق بودنش را به تفکر شاعرانه سازنده مبتکر سیستم­ها مدیون است. هم­چنین وی با ضعف تخیل خود تصویر مطلقی را که ترسیم کرده کم­رنگ می­کند. در نهایت و همچون کاریکاتور، شاید شخصی بیندیشد «زندگی خطرناک» در ریاضیات، «معلق ماندن در هوا»، آن­قدرها هم بد نیست، چون علت وجود خود او. کناره­­گیری او از دنیای بیرون به وی اجازه نمی­دهد تا بداند در چه مرتبه­ای عمل می­کند یا از واقعیت دور می­شود. ریاضیات پایانی در خود شده است و «نظریه شناخت»، آن را در برابر لغزش­ها بیمه کرده است و به ریاضی­دان­ها اجازه می­دهد زندگی روزمره خود را بدون هراس سپری کنند.

 به هر حال، لذت­های ژرف، احساس­های درونی، ماجراهای خیالی، خشنودی که از زندگی روزمره هنرمندانه ریاضی­گونه تولید می­شود، همه و همه کافی است تا مرموز و تیغه­ای بران برای شناخت معرفت باقی ماند. اما با توجه به جایگاه رو به رشد ریاضی چه چیزی می­توانست برای علوم مادی و طبیعی اتفاق افتد؟ آیا آن­ها مبحث شناخت شناسانه مطمئنی دارند تا از فشارهای احتمالی رها شوند؟ آن­ها از رخدادهای درون ریاضیات تا کجا آگاه هستند؟ آن­ها چه بهایی را حاضرند برای کاربرد یک زبان (حتی گاهی بیش­تر از یک زبان) به احتمالی درجه بالاتری از دقت، هوشیاری، ظرافت و سادگی... را به آن­ها پیشنهاد می­کند، بپردازند؟

  منبع: دانش و مردم

 

دانش، شگفتی و خرد کهن

 عنوان مقاله: دانش، شگفتی و خرد کهن

نویسنده/ مترجم: ریچارد داوکینز/ ژاله صمدی

آدرس­ پست الکترونیکی نویسنده/ مترجم:

تاریخ تهیه: 1385

ارسال کننده: بنیاد علمی و فرهنگی - تاریخ ارسال: 1388

آدرس­ پست الکترونیکی ارسال کننده:gerami_scf@yahoo.com

موضوع اصلی: علوم - موضوع فرعی: خرد کهن

کلیدواژه‌های اصلی به ترتیب اهمیت: DNA، ارسطو

 کلیدواژه‌های فرعی به ترتیب اهمیت: دوران کهن، نشاط­آوری دانش

 

چکیده مقاله

ارسطو همه چیزدان بود و تا آن جا که من می­دانم باهوش­ترین انسانی است که تا به حال زندگی کرده است. با وجود این، شما نه تنها می­توانید بیش از او در مورد جهان بدانید، بلکه می­توانید درک عمیق­تری نسبت به چگونگی کار هر چیز داشته باشید و این، امتیاز زندگی کردن پس از نیوتن، داروین، اینشتن، پلانک، واتسون، کریک و همکاران آن­هاست. دانش همیشه رو به پیشرفت است. دانش موضوع نشاط­آوری است، پر از شگفتی و باور علمی ـ هنری. اینشتین گفت «زیباترین چیزی که می­توانیم تجربه کنیم راز است. راز سرچشمه همه هنرها و دانش­های حقیقی است.»

 شما یک تریلیون، کپی سند متنی دارید که با کدهای دیجیتالی نوشته شده است و هر یک مانند یک کتاب حجیم است. از DNA سلول­هایتان صحبت می­کنم. DNA شرح رمزداری است از دنیای کهنی که نیاکان شما در آن زندگی می­کرده­اند. DNA خرد دوران کهن است.

   مقدمه

دانش تنها درباره شناخت و تنها برای دانشمندان نیست. ترن هوایی­ای است که از میان تجربه­های باور نکردنی می­گذرد و به روی همه کس گشوده است. شما می­توانید به ارسطو درس بدهید و جوهر هستی­اش را به هیجان آورید. ارسطو همه چیزدان بود. متفکری متعلق به همه زمان­ها، با وجود این، شما نه تنها می­توانید بیش از او در مورد جهان بدانید بلکه می­توانید درک عمیق­تری نسبت به چگونگی کار هر چیز داشته باشید و این، امتیاز زندگی کردن پس از نیوتن، داروین، آینشتین، پلانک، واتسون، کریک و همکاران آن­هاست.

 نمی­خواهم بگویم باهوش­تر یا عاقل­تر از ارسطو هستید. تا جایی که می­دانم ارسطو باهوش­ترین انسانی است که تا به حال زندگی کرده است. مساله این نیست. موضوع این است که دانش همواره رو به پیشرفت است و ما بعد از ارسطو زندگی می­کنیم. ارسطو حرف­های زیادی در مورد ستاره­شناسی، زیست­شناسی و فیزیک داشته است اما دیدگاه­های او امروز بسیار ساده و ابتدایی به نظر می­آیند.

  در حال حاضر ارسطو می­تواند مستقیم وارد یک سمینار مدرن علم اخلاق، علم کلام، سیاست یا فلسفه اخلاق شود. اما اگر به یک کلاس علم جدید بیاید و به یک روح سردرگم تبدیل شود، به خاطر واژه­های علمی جدید نیست بلکه به این دلیل است که دانش به طور مداوم پیشرفت می­کند. در این­جا به مواردی اشاره می­کنیم که می­توانید به ارسطو یا هر یک از فیلسوفان یونانی بگویید و با نشان دادن واقعیت­ها و چگونگی ارتباط دقیقشان، آن­ها را شگفت­زده کنید.

 درس مقدماتی برای ارسطو

زمین، مرکز دنیا نیست. زمین به دور خورشید، می­چرخد، که خود یک ستاره است، کره­های آسمانی از موسیقی به وجود نیامده­اند، بلکه از عنصرهای شیمیایی تشکیل شده­اند که تمام مواد را می­سازند. این عنصرها که به تقریب 100 تا هستند به صورت تناوبی مرتب می­شوند و چیزی شبیه به اکتاو درست می­کنند و آب، آتش، هوا و خاک در میان آن­ها نیست.

 گونه­های مختلف، ماهیت ثابتی ندارند و جدا از هم نیستند. در یک دوره زمانی بسیار طولانی (که تصورش برای انسان سخت است)، آن­ها به گونه­های جدید تقسیم می­شوند و این روند هم­چنان ادامه می­یابد. در نیمه اول دوران زمین­شناسی، نیاکان سلول بدن ما مجموعه­ای از باکتری­هاست. ارسطو از خویشاوندان دور ماهی مرکب (squid) و خویشاوند نزدیک­تر میمون و بعد از آن، بوزینه است. (به عبارت دقیق­تر، ارسطو یک بوزینه بوده، یک بوزینه آفریقایی، فامیل نزدیک شامپانزه و اورانگوتان).

 کار مغز، سرد کردن خون نیست. آن را برای انجام کارهای منطقی و متافیزیکی­تان به کار می­برید. مغز یک هزار توی سه بعدی است با ملیون­ها ملیون سلول عصبی که هر یک مانند سیمی برای انتقال پیام­ها هستند. اگر سلول­های مغزتان را به هم متصل می­کردید، مسیر طولانی آن­ها 25 بار دور دنیا را طی می­کرد. حدود 4 ملیارد اتصال در مغز کوچک یک سهره جنگلی وجود دارد مغز ما که بزرگ­تر است به همان نسبت اتصال­های بیشتری دارد.

 آن­چه هنوز باید بیاموزیم:

اگر مثل من باشید در این باره چند احساس مختلف خواهید داشت. از طرفی، از آنچه  ارسطو اکنون می­داند و پیش از این نمی­دانست سرافراز بودید و از سوی دیگر فکر می­کردید: «آیا بیش از حد به خود اطمینان نداریم؟ فرزندانمان به ما چه خواهند گفت؟»

واضح است که فرآیند پیشرفت در زمان ما متوقف نمی­شود. دو هزار سال بعد، افراد معمولی که چند کتاب خوانده باشند می­توانند به ارسطوهای امروز یا بهتر بگوییم به فرانسیس کریک یا استفان هاوکنیگ درس بدهند. آیا این به آن معنا است که در آینده نیز نگاه ما به جهان تا این حد اشتباه از کار در خواهد آمد؟

 بگذارید در این مورد دقت داشته باشیم. بله، چیزهای زیادی هست که ما هنوز نمی­دانیم. اما به طور حتم این که زمین گرد است و به دور خورشید می­چرخد هرگز عوض نخواهد داشت. این که نیاکان ما و شامپانزه­ها و میمون­ها یکی بوده­اند هرگز تغییر نمی­کند. گرچه شاید جزئیات زمانی تغییر کند. فیزیکدان­ها هنوز در این باره به توافق نرسیده­اند که آیا محکوم هستند تا ابد در کاوش رازهای ژرف­تر باشند و یا این که فیزیک با «نظریه همه چیز»، نوعی نیروانای دانش، به پایان می­رسد.

 با وجود چیزهای زیادی که نمی­دانیم، باید دانسته­هایمان را اعلام و روی مسایلی که نمی­دانیم کار کنیم.

 شگفتی دانش:

لازم است به برخی برداشت­های نادرست از علم بپردازیم. یکی از آن­ها این است که دانش دشوار یا حتی خسته کننده است. به تازگی نامه­ای از یک بیننده تلویزیون داشتم که نوشته بود: «من یک معلم ساز کلارینت هستم و تنها خاطره­ای که از علم در مدرسه دارم این است که ساعت­های طولانی در مورد چراغ بانسن می­خواندیم».

شما می­توانید از کنسرتوی موتزارت لذت ببرید بدون این که قادر باشید کلارینت بنوازید. می­توانید یک منتقد خوب و نکته­سنج کنسرت باشید بدون آن­که بتوانید حتی یک نت بنوازید.

 البته اگر هیچ کس نواختن سازی را یاد نگیرد موسیقی به ناچار متوقف می­شود؛ اما تصور کنید اگر هر کس که از مدرسه بیرون می­آمد فکر می­کرد باید سازی بنوازد تا بتواند از موسیقی لذت ببرد، چقدر زندگی دچار فقر می­شد.

 آیا نمی­توانیم با علم هم این چنین برخورد کنیم؟ بله، برای کسانی که می­خواهند تجربه علم پیشرفته داشته باشند به چراغ بانسن و سوزن تشریح نیاز داریم. ولی بقیه ما می­توانیم کلاس­های جداگانه­ای برای شناخت علم، شگفتی آن، روش­های تفکر علمی و تاریخ باورهای علمی داشته باشیم نه تجربه­های آزمایشگاهی. دانش موضوع نشاط­آوری است پر از شگفتی. باور علمی ـ هنری آینشتین این بود: «زیباترین چیزی که می­توانیم تجربه کنیم راز است. راز، سرچشمه همه هنرها و دانش­های حقیقی است.»

 دانش و شبه دانش:

در جهان راز وجود دارد. عجایب فریبنده­ای که تغییر آن­ها بی­نظم، بی­معنا و سطحی نیست. جهان مکان منظمی است که در اعماق آن، منطقه­های مختلف مشابه منطقه­های دیگر و زمان­های مختلف مشابه زمان­های دیگر رفتار می­کنند. اگر آجری را روی میز بگذارید، حتی اگر فراموش کنید که آنجاست، همان­جا می­ماند مگر این که چیزی، آن را به حرکت درآورد. جن و پری­ها آن را جابه­جا نمی­کنند. عجایب وجود دارند اما جادویی در کار نیست. شگفتی­هایی فراتر از رویاهای آشفته وجود دارند اما افسونی در کار نیست. معجزه­ای وجود ندارد.

 ولی این چنین نیست که در برنامه­های تلویزیونی گفته می­شود. در یکی از این برنامه­ها، شعبده­بازان تردستی­های پیش پا افتاده انجام می­دهند و به جای آن که گفته شود آن­ها شعبده­باز هستند، ادعا می­شود که قدرت فوق طبیعی دارند. در برنامه­های دیگر، افراد آشفته و بی­قرار خیال­پردازی­هایشان را در مورد روح، جن یا تناسخ بازگو می­کنند.

 حال چطور می­توان اطمینان داشت که تناسخ اتفاق نمی­افتد و طالع­بینی موثر نیست؟ چگونه می­توان اطمینان داشت که افراد فوق طبیعی تلویزیون، تنها شعبده بازانی معمولی هستند؟ تنها به این دلیل که می­توانند شعبده­های خود را تکرار کنند؟

ممکن است موتور اتومبیل شما با انرژی جنبشی ـ روانی (Psychokinetic) کار کند؛ اما اگر ظاهر آن مانند یک موتور بنزینی است، بوی آن مشابه یک موتور بنزینی است و درست مانند یک موتور بنزینی کار می­کند. فرضیه خردمندانه آن است که: این موتور یک موتور بنزینی است. البته تله­پاتی، تسخیر روح، ارواح مردگان را هیچ­گاه نمی­توان به طور قطعی رد کرد.

 گفته شده است اگر این انسان­های فوق طبیعی به واقع قدرتی را که ادعا می­کنند دارند، چرا هر هفته در بخت آزمایی برنده نمی­شوند؟ بهتر است این نکته را هم یادآوری کنم که حتی آن­ها می­توانند با کشف نیروهای فیزیکی­ای که علم تاکنون نشناخته است برنده جایزه نوبل شوند. در هر حال چرا آن­ها استعدادهای خود را در برنامه­های تلویزیونی به هدر می­دهند؟ خواهش می­کنم بگذارید بدون تعصب رفتار کنیم، البته نه آن قدر بدون تعصب که مغزهایمان را کنار بگذاریم. بیایید به دوران تاریک خرافات، دنیایی که هر بار کلید خود را گم می­کنید، باید به جن و پری مشکوک شوید، برنگردیم.

 جادو در آسمان:

کافی است، اجازه بدهید به نمونه­های شادی­آورتر بپردازیم. عجیب است که علاقه به پدیده­های غیر عادی می­تواند دلیلی برای تشویق افراد باشد. من فکر می­کنم علاقه به چیزهای اسرارآمیز و اشتیاق به دانستن آنچه نمی­دانیم طبیعی است و باید پرورانده شود. این همان اشتیاقی است که دانش واقعی را به وجود می­آورد. همان تمایلی که دانش واقعی به آن نیاز دارد و شاید دلیل اصلی موفقیت آدم­هایی باشد که ادعا می­کنند غیرعادی هستند.

 به عنوان نمونه، طالع­بین­ها از احساس ما نسبت به شگفتی سوء­­استفاده می­کنند. منظورم وقتی است که از صورت­های فلکی به نفع خودشان استفاده می­کنند و با زبانی شعرگونه می­گویند: «ماه به سوی پنجمین برج دلو حرکت می­کند».

 ستاره­ها و شگفتی آن­ها متعلق به ستاره­شناسی واقعی هستند و طالع­بینی، این شگفتی را نابود می­کند. برای این که ببینید چگونه می­توان شگفتی واقعی ستاره­شناسی را به بچه­ها نشان داد، از کتاب «جست­وجو در زمین» نوشته «جان کسدی» استفاده می­کنم که آن را از آمریکا خریدم تا به دخترم، ژولیت، نشان بدهم:

 زمین خالی بزرگی پیدا کنید و یک توپ فوتبال را به جای خورشید قرار دهید. 10 قدم از آن فاصله بگیرید و میخی را در زمین فرو کنید. سر میخ، سیاره عطارد (تیر) است. 9 قدم بعد از عطارد، فلفلی به جای زهره (ناهید) بگذارید. 7 قدم آن طرف­تر، فلفل دیگری به جای زمین؛ کمی بعد از آن، میخ دیگری به جای ماه (دورترین محلی که تا به حال به آن دست یافته­ایم). 14 قدم جلوتر، مریخ کوچک قرار دارد و 95 قدم بعد از آن، توپ پینگ­پنگی که نشانه مشتری بزرگ است. 112 قدم دیگر که بروید به زحل (کیوان) می­رسید. دیگر وقت نیست که به سیاره­های دورتر برویم؛ تنها بدانید که فاصله آن­ها خیلی بیش­تر است. اما چقدر طول می­کشد تا به نزدیک­ترین ستاره یعنی Proxima Centauri برسیم؟ توپ دیگری بردارید و برای یک پیاده­روی 4200 مایلی آماده شوید. نزدیک­ترین کهکشان، Andromeda، چطور؟ فکرش را هم نکنید.

خرد کهن در سلول­های ما:

شما یک ترلیون، کپی سند متنی بزرگ دارید ک با کدهای دیجیتالی بسیار دقیقی نوشته شده و هر یک مانند یک کتاب حجیم است. از DNA سلول­هایتان صحبت می­کنم. کتاب­های درسی، DNA را نقشه اصلی بدن می­دانند. البته بهتر است آن را دستورالعملی برای ساخت بدن بدانیم زیرا غیرقابل برگشت است. اما می­خواهم وجه متفاوت و جالب توجهی از DNA را به شما معرفی کنم. DNA شرح رمزداری است از دنیای کهنی که نیاکان شما در آن زندگی می­کرده­اند. DNA خرد دوران کهن است.

 پیام­هایی که به ما می­رسند از ملیون­ها یا در بعضی موارد، صدها ملیون نسل قبل به جا مانده­اند. به ازای هر پیامی که موفق شده است به زمان حال برسد تعداد بی­شماری از میان رفته­اند، درست مانند خرده سنگ­هایی که در مجسمه­سازی روی زمین می­ریزند و این مفهوم انتخاب طبیعی داروین است. DNA ما موفق بوده است زیرا این­جاست. دوره­های زمین­شناسی، DNA ما را مانند یک مجسمه تراشیده­اند به طوری که تا امروز باقی بماند.

 حدود 30 میلیون گونه متفاوت در دنیای امروز وجود دارد. بنابراین 30 ملیون روش مختلف برای ساختن یک موجود زنده و انتقال DNA به آینده وجود دارد. این کار می­تواند در دریا، روی زمین، بالای درخت یا زیرزمین اتفاق بیفتد. برخی از این موجودات، گیاهان هستند که برای گرفتن انرژی از صفحه­های خورشیدی به نام برگ استفاده می­کنند. بعضی، گیاهان را می­خورند. تعدادی، گیاه­خواران را می­خورند. گروهی از آن­ها گوشت­خواران بزرگی هستند که کوچک­ترها را می­خورند. بعضی، به عنوان انگل درون بدن موجودات دیگر زندگی می­کنند و تعدادی در چشمه­های آب گرم. نوعی کرم ریز وجود دارد که می­گویند در زیرلیوانی­های آلمانی زندگی می­کند. این­ها، روش­های مختلف انتقال DNA هستند که تفاوت آن­ها در جزییاتشان است.

 DNA شتر، زمانی در دریا بوده است، اما اکنون 300 ملیون سال است که دیگر در دریا نیست. سال­های اخیر، تاریخ زمین­شناسی را در بیابان­ها گذرانده و بدنی را طراحی کرده است که بتواند گرد و خاک را تحمل کند و آب را در خود نگه دارد. درست مانند تپه­های شنی که با باد صحرا به شکل­های زیبایی درمی­آیند، DNA هرگونه، در هر مرحله از دوران زمین­شناسی تغییر می­کند و از نو شکل می­گیرد. اگر زبان DNA را بلد بودیم، می­توانستیم واژه «دریا» را در DNA ماهی تن و ستاره دریایی نبینیم. DNA موش کور و کرم خاکی «زیرزمین» و DNA کوسه و یوزپلنگ «شکار» را نشان می­دهند و هزاران پیام دیگر در مورد زمین و دریا.

 هنوز نمی­توانیم این پیام­ها را بفهمیم. شاید هم هیچ­وقت نتوانیم چرا که زبان آن­ها غیرمستقیم است و بیش­تر مناسب دستورالعمل است تا طرح کلی­ که قابل برگشت باشد. اما واقعیت این است که DNA ما شرحی رمزدار از دنیای نیاکانمان است. ما بایگانی­های متحرک دوران پلیوسین آفریقایی یا دریاهای "دیوانیان" (Devonian) هستیم. می­توان همه عمر این کتابخانه قدیمی را خواند و هرگز از شگفتی­های آن سیر نشد.

 تغذیه کردن اشتیاق:

همه ما به شگفتی گرایش داریم. آیا علم برای تغذیه کردن این گرایش مفید نیست؟ اغلب گفته می­شود که انسان به چیزی فراتر از دنیای مادی در زندگیش احتیاج دارد و جای خالی­ای وجود دارد که باید پر شود. انسان باید حس کند که هدفی دارد. خوب، این هدف پیش از این که به این نتیجه برسد که به چیزی فراتر نیاز دارد، می­تواند کشف کردن واقعیت همین دنیای مادی باشد. چقدر بیشتر می­خواهید؟ اگر آموختن را شروع کنید متوجه می­شوید که خیلی نشاط­آورتر از چیزی است که ممکن است تصور کنید به آن نیاز دارید.

 مجبور نیستید دانشمند شوید (یا با چراغ بانسن کار کنید) تا با آموخته­هایتان از احساس نیاز خیالی خود پیشی بگیرید و جای خالی خیالی را پر کنید. دانش باید از آزمایشگاه­ها به فرهنگ ما منتقل شود.

 

 

منبع: دانش و مردم

 

تاریخچه مختصری از موسیقی ایرانی

عنوان مقاله: تاریخچه مختصری از موسیقی ایرانی

مترجم: مریم اشرفی

آدرس­ پست الکترونیکی نویسنده/ مترجم:

تاریخ تهیه: 1385

ارسال کننده: بنیاد علمی و فرهنگی - تاریخ ارسال: 1388

آدرس­ پست الکترونیکی ارسال کننده:gerami_scf@yahoo.com

موضوع اصلی: موسیقی -  موضوع فرعی: موسیقی ایرانی

کلیدواژه‌های اصلی به ترتیب اهمیت: سیر تکامل موسیقی، عیلامیان

 کلیدواژه‌های فرعی به ترتیب اهمیت: منشأ موسیقی، مهر عیلام

چکیده مقاله

ایرانیان عشق عجیبی به موسیقی دارند. همانند سایر هنرهای زیبا، منشاء موسیقی برای ما شناخته شده نیست. اگر با این سخن افلاطون که تقلید انسان از طبیعت سرچشمه تمامی هنرهاست، موافق باشیم، می­توانیم بگوئیم که موسیقی نخستین هنر تقلیدی انسان از طبیعت است. اگر بخواهیم سیر تکامل موسیقی را از طریق آنچه از تاریخ تمدن به جا مانده، دنبال کنیم، درمی­یابیم که در آغاز، موسیقی همچون سایر هنرها در مراسم مذهبی مورد استفاده قرار می­گرفته است. ولی اگر بخواهیم موسیقی ایرانی را از زمانی که از مذهب مستقل شده و به عنوان یک هنر شناخته شده است را مورد مطالعه قرار دهیم، باید مهر عیلام، تصویری از یک گروه نوازنده را به عنوان نقطه شروع درنظر بگیریم. عیلامیان، ایرانیانی هستند که پیش از ورود آریائی­ها در ایران زندگی می­کردند، جایی که نخستین مراجع مربوط به موسیقی­دانان ایران یافت می­شود.

 مقدمه

ایرانیان عشق عجیبی به موسیقی دارند و در طول تاریخ دو هزار و پانصد ساله­خود علاوه بر موسیقی­ متمایز و منحصر به فرد. سازهای بی­شماری را نیز ابداع کرده­اند که تعدادی از آن­ها الگوی ساخت آلت­های موسیقی امروز قرار گرفته­اند. در این سری از مقاله­ها، نویسنده به طور مختصری ویژگی­های موسیقی ایرانی را مورد بررسی قرار می­دهد.

 همانند سایر هنرهای زیبا، منشا موسیقی برای ما شناخته شده نیست. اگر تنها به روایت­های مورخان بر مبنای لوح­ها، کتاب­ها و آثار باستانی تکیه کنیم ممکن است به درک صحیحی از تاریخ این هنر کهن، دست نیاییم. پس برای کشف قسمت­های گم شده ناچار به حدس و گمان متوسل می­شویم.

 اگر با این سخن افلاطون که تقلید انسان از طبیعت سرچشمه تمامی هنرهاست موافق باشیم، می­توانیم ادعا کنیم که موسیقی نخستین هنر تقلیدی انسان از طبیعت است. حتی اگر این ادعای افلاطون را در مورد همه هنرها نپذیریم، می­توانیم آن را در مورد موسیقی درست بدانیم. موسیقی همواره همراه آدمی بوده. اگر به ارتباط بین انسان و موسیقی دقیق­تر بنگریم درمی­یابیم که ریتم ـ اساسی­ترین عنصر موسیقی ـ ریشه در درون انسان دارد. ضربان بی­وقفه قلب، ریتمی است که از ابتدا تا انتهای زندگی بشر نواخته می­شود.

 جهان طبیعت را در هزاران سال پیش، زمانی که هنوز به تسخیر بشر و تکنولوژی ویران­گر در نیامده بود تصور کنید. دیده­ها و شنیده­های انسان نخستین، وصف ناشدنی است. زمزمه آب رودخانه، آوای وزش باد در دشت­ها، ریزش باران بر روی درختان. این نواها را نه تنها در روز، که در شب نیز می­شنید و با این لالایی به خوابی عمیق فرومی­رفت.

 با این تفاصیل الهام گرفتن موسیقی از طبیعت، اغراق­آمیز به نظر نمی­رسد. در میان صداهای طبیعت صدای باد از اهمیت خاصی برخوردار بود. باد شدید، هراس­آور بود و نسیم ملایم، آوای بسیار دلپذیری را در نی­زارها پدید می­آورد. به همین دلیل بسیاری از پژوهش­گران موسیقی ادعا می­کنند که نخستین آلت­های موسیقی ساخته دست بشر، سازهای بادی بوده­اند. حتی اگر این نظریه را درست ندانیم؛ لازم نیست برای کشف منشا موسیقی راه درازی را بپیماییم. اعضای بدن انسان در دسترس­ترین آلت­های وی بوده­اند. او از دست­ها و پاهایش، که بعدها آن­ها را در رقص به کار گرفت برای آفریدن صوت استفاده کرد. نفس او حتی پیش از اختراع سازهای بادی ابزاری برای تولید صوت بوده است. اگرچه هیچ اطمینانی از این که کدام یک از سازهای کوبه­ای و بادی اول اختراع شده­اند نداریم، محققان بر این باورند که این دو نوع آلت موسیقی برای نخستین بار تقریبا به طور همزمان مورد استفاده قرار گرفته­اند.

 یک دانشجوی رشته موسیقی برای آشنایی با موسیقی کلاسیک ـ موسیقی که به سالیان پیش از اختراع  ضبط صدا تعلق دارد ـ باید از آلات موسیقی شروع کند، شاخه­ای از بررسی­ها که امروزه بخشی از دانش شناخت موسیقی قوم­ها (ethnomusicology) را شکل می­دهد. این دانش، در زمینه شکل، اندازه و طرز کار آلات موسیقی، تصویری از سلیقه هنری، استوره­ها، نمادها و آیین­های باستانی یک ملت به دست می­دهد. از این رو، مطالعه تاریخ موسیقی، هرچند مختصر، باید با مطالعه آلت­های موسیقی کلاسیک آغاز شود.

  مروری مختصر بر تاریخچه موسیقی ایرانی؛

اگر دانشجوی رشته موسیقی بخواهد حدس و گمان را به کناری نهاده و سیر تکاملی موسیقی را از طریق آنچه از تاریخ تمدن به جا مانده؛ دنبال کند درمی­یابد که موسیقی، همچون سایر هنرها در آغاز در مراسم مذهبی مورد استفاده قرار می­گرفته است. این وظیفه بنیادین نه تنها در عهد شمنی و تصوف، بلکه در دوره معاصر نیز بر دوش موسیقی می­باشد. گذرگاه بین این دو دوره در تمامی تمدن­ها قابل مشاهده است. بنابراین مطالعه تاریخ موسیقی هر ملت مستلزم شناخت این سیر تکاملی است.

 اما اگر بخواهیم موسیقی ایرانی را از زمانی که از مذهب مستقل شده و به عنوان یک هنر شناخته شده درآمده را، مورد مطالعه قرار دهیم، باید مهر عیلام را به عنوان نقطه شروع در نظر بگیریم.

 پیش از آن باید تمدن بزرگ عیلام را مورد بررسی قرار دهیم، تمدن ایرانیانی که پیش از ورود آریایی­ها در ایران زندگی می­کردند، جایی که نخستین مراجع مربوط به موسیقی­دانان ایران یافت می­شود. در میان آثاری از تمدن عیلام که قدمتی در حدود 3000 سال پیش از میلاد مسیح دارد، مهری استوانه­ای وجود دارد که در سال 1960 میلادی در چغامیش، نزدیک دزفول یافت شده است. این مهر به احتمال، قدیمی­ترین تصویر از یک گروه نوازندگان است. در سمت چپ، خواننده­ای که دستانش را تا گوش بلند کرده قرار دارد، در سمت مقابل آن، نوازنده­ای با دو ساز بادی در دست، مقابل آن زنی در حال نواختن طبل و در بالای آن زنی در حال نواختن چنگ دیده می­شود. این موسیقی­دانان هر سه نوع­سازی را که امروزه استفاده می­کنیم می­نوازند.

 این مساله گواه روشنی است که در آن زمان انسان به موفقیت­های زیادی در زمینه موسیقی نایل شده است. همچنین از موقعیت طبل­نواز در ارتباط با سایر اعضای گروه، چنین برمی­آید که او در حال رهبری گروه است.

 من هیچ اشاره­ای به سازهای زهی نکرده­ام، این گروه از سازها باید بعد از دو گروه دیگر ظاهر شده باشند. چنگی که در این مهر دیده می­شود. شکلی از خانواده­ چنگ است که انسان در آن زمان می­ساخته است. از شباهت این ساز قدیمی با کمان تصور می­شود که این ساز متعلق به دوران شکارگری انسان باشد. هم­چنین گمان می­رود که پیش از این که سازهای بادی اختراع شوند، از این ساز استفاده بیشتری می­شده است. در قسمت راست مهر، زنی قرار دارد که خم شده و مستخدمی از او پذیرایی می­کند. ممکن است این صحنه نهایی از یک مراسم مذهبی باشد که در برابر شخص برجسته و مهمی نمایش داده می­شود. تمامی موسیقی­دانان زن هستند.

 اگر این حقیقت را بپذیریم که خدای مردم عیلام زن بوده و تمدن عیلامی یک تمدن مادر سالارانه بوده، این یک نظریه قابل پذیرش به نظر خواهد رسید.

  

منبع: دانش و مردم

 

تاریخچه مختصری از موسیقی ایرانی  

خود را تندرست بدانید

عنوان مقاله: خود را تندرست بدانید

نویسنده/ مترجم: بلرجاستیس/ مصطفی مفیدی

آدرس­ پست الکترونیکی نویسنده/ مترجم: تاریخ تهیه: 1385

ارسال کننده: بنیاد علمی و فرهنگی - تاریخ ارسال: 1388

آدرس­ پست الکترونیکی ارسال کننده:gerami_scf@yahoo.com

موضوع اصلی : روانشناسی، موضوع فرعی: تندرستی

کلیدواژه‌های اصلی به ترتیب اهمیت: عشق ورزیدن، محبت کردن، پادتن IgA

 کلیدواژه‌های فرعی به ترتیب اهمیت: کارکرد ایمنی، امید، شادی

 

چکیده مقاله

به نظر می­رسد که عشق ورزیدن و محبت کردن به دیگران به کاهش میزان هورمون تنش­زا یعنی نوراپینفرین، افزایش نسبت یاخته­های T یاور به یاخته­های T بازدارنده منجر می­شود، و این تعادل نقش مهمی در سلامت دستگاه ایمنی دارد. در کلینیک منینگر، آزمایش­ها نشان داده­اند که عاشقان کمتر به سرماخوردگی مبتلا می­شوند. همچنین گزارش شده است که میزان لاکتیک خون عشاق کمتر و در نتیجه احتمال بروز خستگی نیز در آنان کمتر است. تحقیق روی افرادی که عمر بیشتری کرده­اند نشان می­دهد که آنان افرادی امیدوار، منظم، مسلط و شاد بوده­اند.

 

 مقدمه

به نظر می­رسد که وقتی ما بر اندیشه­ها و باورهای منفی­مان غلبه می­کنیم کمتر مستعد بیماری هستیم. ولی کمتر منفی بودن یک چیز است، مثبت بودن چیزی دیگر، ما در زمینه منفی شواهد بسیاری داریم، ولی سرانجام، توجه علمی به جنبه مثبت موثر بر تندرستی نیز معطوف شده است.

 اکنون دیگر می­دانیم که چیزی به نام «بیماری ناشی از روان» ـ یعنی بیماری­ای که به طور عمده به وسیله اندیشه­ها و رفتارهای تنش­زای ما برانگیخته می­شود ـ وجود دارد، پس منطقی است که به «تندرستی ناشی از روان» نیز اعتقاد داشته باشیم.

 ارتباط عشق و تندرستی

دیوید مک کله­لند روان­شناس دانشگاه هاروارد دریافت که وقتی فیلمی به منظور برانگیختن عواطف عشق و محبت به دانشجویان نشان داده شد، پادتن موسوم به IgA در بزاق افزایش یافت. این پادتن شخص را در قبال سرماخوردگی و عفونت دستگاه تنفس، در حد بالایی حمایت می­کند. فیلمی که آن­ها دیدند درباره مادر تره­زا بود، همان راهبه­ای که برای پرستاری و مراقبت از بینوایان در خیابان­های کلکته، جایزه صلح نوبل را ربود.

 حتی کارکرد ایمنی کسانی که به شدت از مادر تره­زا بدشان می­آمد ـ بعضی می­گفتند او ریاکار است و کار او بی فایده ـ نیز بهبود پیدا کرد. این یافته با نظریه مک کله­لند حاکی از اینکه باورها و انگیزه­های عمیق ناخودآگاه بیش از شناخت آگاهانه، واکنش­های بدنی و رفتار افراد را تعیین می­کنند سازگار بود. او فکر می­کند که چهره­ای چون مادر تره­زا «به آن بخش از مغز افرادی که در آگاهی خود، او را نفی می­کنند می­رسد، آن­ها خود از آن بی­خبرند و این بخش است که به توانایی پرستاری عاشقانه و مهرآمیز او، مستقل از باورهای فرد پاسخ می­دهد».

 هنگامی که فیلمی درباره آتیلا، سردار خونخوار قوم هون، به دانشجویان نشان داده شد، میزان پادتن آنان افت کرد. میزان IgA بزاق، وقتی مردم فیلمی می­بینند که  بی کسی و درماندگی را برمی­انگیزد، نیز کاهش می­یابد و این نشان می­دهد که چرا احساس تسلط می­تواند به حفظ تندرستی کمک کند.

 به نظر می­رسد که عشق ورزیدن و محبت کردن به دیگران به کاهش میزان هورمون تنش­زا یعنی نوراپینفرین، افزایش نسبت یاخته­های T یاور به یاخته­های T بازدارنده منجر می­شود، و این تعادل نقش مهمی در سلامت دستگاه ایمنی دارد. صفت مهربانی و پرستاری با بیماری کمتر پیوستگی دارد.

 مک کله­لند آثار فیزیولوژیک صمیمیت را نیز آزمایش کرده است. افرادی که در طی آزمون نمره صمیمیت آنان بیشتر بود، میزان بیشتری پادتن IgA داشتند و کمتر دچار بیماری شدید می­شدند. بعلاوه، او دریافته است که مردمانی که دوستی و پیوند با دیگران را می­جویند عموما سالم­ترند.

 در کلینیک منینگر کانزاس، آزمایش­ها نشان داده­اند که عاشقان کمتر به سرماخوردگی مبتلا می­شوند و گویچه­های سفیدشان به نحو فعال­تری با عفونت مقابله می­کنند. همچنین گزارش شده است که میزان اسید لاکتیک خون عشاق کمتر و در نتیجه احتمال بروز خستگی نیز در آن­ها کمتر و میزان آندورفین آن­ها بالاست؛ بدین روی احساس سرخوشی دارند و درد را کمتر احساس می­کنند.

 مک کله­لند تایید می­کند که «ما تصوری در این­باره که چگونه عشق به لنف یاخته­ها کمک می­کند و کارکردهای ایمنی را بهبود می­بخشد نداریم». ولی در این زمینه شواهد قوی وجود دارند.

 برنی سیگل استادیار بالینی جراحی در دانشکده پزشکی ییل که بیش از 30 سال تجربه طبابت دارد پیش­بینی می­کند که «روزی خواهد رسید که ما کارکردهای فیزیولوژیک و روان­شناختی عشق را چنان خوب بشناسیم که بتوانیم برای درمان بیماری­ها، به نیروی انکارناپذیر آن تکیه کنیم. هرگاه به روش علمی به این شناخت دست یابیم آن را خواهیم پذیرفت».

 شواهد دیگری نیز حاکی از آن­اند که پرستاری و مراقبت میانجی نیرومند واکنش­های بدن است. کسانی که جانوران دست­آموز دارند و از آن­ها پرستاری می­کنند زودتر از بیماری بهبود می­یابند. گزارش شده است که مبتلایان به انفارکتوس عضله قلب که جانور دست­آموز دارند میزان مرگ­ومیرشان نصف افرادی است که از امکان پرستاری و کمک کردن بی­نصیب­اند.

 از میان بیماران بستری مبتلا به حمله قلبی، کسانی که جانوران دست­آموزشان در خانه انتظار آنان را می­کشند پس از بازگشت به خانه بیشتر زنده می­مانند. همچنین به نظر می­رسد که جانوران دست­آموز به ما کمک می­کنند خوش­بین­تر باشیم، و این خصوصیت دیگری است که به تندرستی به ما کمک می­کند.

 اگر چیزی در اختیار افراد قرار دهیم که از آن پرستاری و مراقبت کنند، این امر حس فرمانروایی آنان را در زندگی افزایش می­دهد. وقتی گیاهان یک خانه سالمندان، در اختیار افراد سالمند گذاشته شد تا از آن­ها مراقبت کنند و از آنان خواسته شد که مسئولیت بیشتری نیز نسبت به خود بپذیرند، آنان احساس تسلط بیشتری بر خود و زندگی خویش نشان دادند و نه تنها تندرست­تر و فعال­تر شدند، بلکه طول عمرشان نیز بیشتر شد.

 تاثیر پرستاری مهرآمیز عاشقانه، هم بر جانوران و هم انسان­ها عمیق است. خرگوش­هایی که از رژیم غذایی پرچربی استفاده می­کردند و با آن­ها صحبت می­شد و مورد نوازش قرار می­گرفتند بسیار کمتر از خرگوش­هایی که تنها درمان معمولی آزمایشگاه را دریافت می­کردند، دچار آترواسکلروز شدند. زنان بیمار بخش جراحی که هنگام اندازه­گیری فشار خون و دما، پرستاران دست­های آنان را در دست خویش می­گرفتند بیمارستان را زودتر ترک می­کردند و بهبودشان در خانه سریعتر بود.

 زیبایی و بدن

چند سال پیش، آبراهام ماسلو، فیزیولوژیست، در تایید این­که سلسله مراتبی از نیازها، محرک رفتار انسانی است، گفت که زیبایی تندرستی را بهبود می­بخشد. هنگامی که ما تحت تاثیر موسیقی، زیبایی طبیعت یا اثر هنری قرار می­گیریم، آشکارا «روشن می­شویم» و در مغزمان مواد افیونی مانند ـ آندروفین­ها یا پپتیدهای مشابه ـ آزاد می­شوند و این مواد، وجد و شادمانی در ما برمی­انگیزند.

 بررسی­های گوناگون نشان داده­اند که منظره­های طبیعت ـ بخصوص منظره آب و گیاهان ـ در افراد عواطف مثبتی برمی­انگیزند، اضطراب را کاهش می­دهند و به نحوی بارز دامنه امواج آلفای مغز را گسترش می­دهند. دامنه بلند امواج آلفا با احساس رهایی از تنش­ها همراه است. بنابراین، هنگامی که ما زیبایی را درک می­کنیم، کمتر دچار اندیشه­های تنش­زا و برانگیختگی فیزیولوژیک می­شویم.

 راجر اولریخ در دانشگاه دلاویر تاثیر چشم­انداز اتاق بیمارستان را در بهبود بیمارانی که عمل جراحی کیسه صفرا شده بودند، بررسی کرد. بیست و سه بیمار در اتاق­هایی مشرف بر پهنه­ای از درختان سبز اقامت داشتند، گروه دیگری مرکب از 23 بیمار دیگر که در همان بیمارستان تحت عمل جراحی کیسه صفرا قرار گرفته بودند چشم­انداز اتاقشان دیواری آجری بود. گروه مشرف بر منظره درختان زمان کوتاهتری را پس از جراحی در بیمارستان گذراندند، نیاز به داروهای دردکش کمتری داشتند و در ضمن بهبود، کمتر مورد سرزنش پرستاران خود قرار گرفتند.

 نیروی سلامت بخش امید

تحقیق روی افرادی که عمر بیشتری کرده­اند، نشان می­دهد که آنان به نحوی بارز در زندگی امیدوار، منظم و مسلط بوده­اند. به نظر می­رسد که «امیدوار زندگی کردن» با کاستن از تاثیر تنش بر بدن و فعال کردن دستگاه­های ایمنی بر طول عمر می­افزاید. شلوموبرزنیتز معتقد است که الگوهای تفکر امیدبخش را می­توان مانند هر عادت یا انضباط ـ مانند مسواک کردن دندان­ها ـ پرورش داد. امیدوار بودن نقطه مقابل قدرت­گرایی است.

 لوییس­گات شالک از دانشگاه کالیفرنیا عقیده دارد که ایمان روحانی به افراد کمک می­کند که امیدوارتر و کم تنش­تر زندگی کنند. گات­شالک و همکارانش با انجام دادن تحلیل محتوایی از نمونه­های گفتار افراد، راهی برای سنجش میزان امیدواری افراد ابداع کردند. آنان دریافتند که از میان 16 بیمار مبتلا به سرطان­های گسترش یافته گوناگون، کسانی که قبل از درمان نمره امید بیشتری گرفته بودند بسیار بیشتر زنده ماندند. همبستگی بارزی نیز بین امید و میزان زنده ماندن 27 بیمار سرطانی که در بیمارستان سنین سیناتی تحت پرتو درمانی قرار داشتند مشاهده شد.

 تاثیر خوش­بینی

گرچه دیدگاه ما بوضوح بر میزان تنشی که احساس می­کنیم و بر واکنش­های فیزیولوژیک ما تاثیر می­گذارد، لیکن تاثیر خوش­بینی بتازگی بررسی شده است. مایکل شرایر، از دانشگاه کارنگی ـ ملن در پیتزبورگ، و چارلز کارور از دانشگاه میامی دریافتند که خوش­بینی شاخص سلامت جسمی است. از میان 140 دانشجویی که به علت نزدیکی امتحان دستخوش تنش بودند، کسانی که خوشبین­تر بودند نشانه­های جسمی کمتری از دانشجویان بدبین نشان دادند.

 روان­شناسان عقیده داشتند که دانشجویان خوشبین به نحو کارآمدتری با مسائل خود برخورد می­کردند و بنابراین نشانه­های جسمی ناشی از تنش آنان نیز کمتر است. بعلاوه، دیدگاه خوشبینانه، به خودی خود دستگاه التیام­بخش حمای را فعال می­کند.

پژوهشی دیگر نشان داده است که تلقی خوشبینانه عاملی کلیدی در طول عمر و کمتر بیمار شدن است. برای مثال، نشان داده­اند کسانی که نسبت به تندرستی خود خوشبین­اند کمتر در معرض خطر مرگ هستند. این امر حتی در صورتی که مقیاس­های «عینی» ـ آزمون­های آزمایشگاهی و معاینات بالینی ـ آنان را از حیث تندرستی در وضع بدی نشان دهند مصداق دارد. برعکس، کسانی که فکر می­کنند وضع جسمانی­شان بد است ولی به طور عینی کاملا تندرست­اند بیشتر در معرض خطر مرگ قرار دارند.

 این یافته­ها در بررسی 3128 فرد 65 ساله و بیشتر در مانیتوبا، کانادا، تایید شد. این افراد در سال 1971 مورد بررسی قرار گرفتند، و گزارش­های مربوط به وضع جسمی آنان از پزشکان و بیمارستان­ها گردآوری شدند. این کانادایی­ها، که هیچ یک از آنان در آسایشگاه یا خانه سالمندان مقیم نبودند، تا شش سال بعد پیگیری شدند. حتی با توجه به تفاوت­های مربوط به سن، جنس، درآمد، محل اقامت و احساس کامروایی در زندگی، کسانی که خود را بسیار تندرست می­دانستند به اندازه یک سوم کسانی که از تندرستی خود تصور بدی داشتند در معرض خطر مرگ بودند.

 در ایالات متحده یافته­های باز هم هیجان انگیزتری از بررسی 6928 بزرگسال در آلاموا، کالیفرنیا، که وضع جسمی آنان به مدت 9 سال، پیگیری شده بود، به دست آمده است. خطر مرگ برای مردان «بدبین تندرست» دو برابر مردان «خوشبین تندرست» و برای زنان پنج برابر بود.

 گرچه کسی به یقین نمی­داند که چگونه خوشبینی یا بدبینی نسبت به وضع جسمی فرد ممکن است بر احتمال مرگ تاثیر گذارد، امکان دارد که چنین برداشت­هایی در مقاومت نسبت به بیماری دخیل باشند. دیده­ایم که باورها و تلقی­ها بر دستگاه ایمنی تاثیر می­گذراند و آسیب­پذیری ما را نسبت به بیماری­ها نشان می­دهند. به نظر می­رسد که احساس خوشبینی و موفقیت، از ما در قبال اختلال دفاع ایمنی و آسیب دستگاه قلب و عروق حمایت می­کند.

 عامل شادی

بستگی متقابل شادمانی و تندرستی در چند بررسی دراز مدت نشان داده شده است. در یک بررسی از 268 داوطلب که از حیث طول عمر بررسی شدند، ارضای شغلی و شادمانی بهتر از هر عامل تندرستی یا فعالیت جسمی برای طول عمر مساعد تشخیص داده شدند.

 به نظر می­رسد که استنباط فرد از وضع زناشویی خود، حتی پیش از ارضای شغلی یا روابط دوستانه، تعیین کننده شادمانی اوست. رضایت ازدواج به نحوه بارزی با میزان کارکرد ایمنی و خوبی وضع روحی پیوند دارد.

 شوخی به منزله دارو

یک بررسی حاکی از آن است که یافتن موضوعی خنده­آور منجر به افزایش پادتن­های IgA می­شود. کسانی که معمولا شوخی و مزاح را به منزله شیوه سازگاری به کار می­گیرند غلظت­های بیشتری از این پادتن­ها دارند. خوی دلپذیر، مانند نشاط و شادابی، میزان هورمون­های تنش­زا، مانند اپینفرین و نوراپینفرین را کم می­کند.

 در یک بررسی به وسیله طرح خنده و شادی در دانشگاه کالیفرنیا، پژوهشگران دریافتند که خنده در کاستن تنش موثر است. به قول آنان، خنده به منزله عامل کاهنده تنش این مزیت را دارد که مستلزم «تمرین خاص، تجهیزات ویژه و آزمایشگاه مخصوصی» نیست.

  منبع: آرشیو دوره­های قدیمی مجله دانشمند به مدیر مسئولی و سردبیری علی میرزایی

 

 

هنگامی که بنزین تمام می¬کنید

عنوان مقاله: هنگامی که بنزین تمام می­کنید

مترجم: علی ضرغام

آدرس­ پست الکترونیکی نویسنده/ مترجم:

تاریخ تهیه: 1385

ارسال کننده: بنیاد علمی و فرهنگی - تاریخ ارسال: 1388

آدرس­ پست الکترونیکی ارسال کننده:gerami_scf@yahoo.com

موضوع اصلی: رانندگی، موضوع فرعی: تمام شدن بنزین

کلیدواژه‌های اصلی به ترتیب اهمیت: چراغ­های چشمک­زن خطر

 کلیدواژه‌های فرعی به ترتیب اهمیت: بالا زدن کاپوت اتومبیل

 چکیده مقاله

هنگام شب در جاده­ای عبور می­کنید، چنانچه بنزین ماشین شما تمام شود چه باید بکنید؟ کارهایی را که می­توانید انجام دهید عبارتند از: به طرف نزدیک­ترین شهر می­روید ـ سعی می­کنید با علامت دادن کمک بگیرید ـ کاپوت را بالا می­زنید ـ فقط می­نشینید و منتظر می­مانید.

  

مقدمه

دیروقت در بعد از ظهر جمعه خانه ترک می­کنید اما از پر کردن باک بنزین تقریبا خالی خود غفلت می­ورزید. با توجه به عجله­ای که برای رفتن و برگشتن یک سفر 300 کیلومتری قبل از ساعت شروع کار روز شنبه را دارید، باز هم فراموش می­کنید که روز جمعه است و تعداد کمی از پمپ بنزین­ها باز هستند. در واقع در مسیر عبور خود، هیچ پمپ بنزین مشغول به کاری را نمی­بینید. در یک قسمت خلوت و دور افتاده جاده، و هنوز خیلی مانده به مقصد، اتوموبیل شما پت­پت­کنان می­ایستد.

چه باید بکنید؟

الف ـ پیاده به طرف نزدیکترین شهر می­روید.

ب ـ کنار اتوموبیل می­ایستید و برای کمک گرفتن علامت می­دهید.

ج ـ کاپوت را بالا می­زنید و سپس به جستجوی تلفنی در آن نزدیکی­ها می­روید.

د ـ چراغ­های چشمک­زن خطر را روشن می­کنید، می­نشینید و منتظر می­مانید.

 الف ـ رفتن به طرف شهر.

این کار، هم برای شما و هم برای اتوموبیل خطرناک است. شما نباید به تنهایی در یک جاده تاریک راه بروید و اتوموبیل هم نباید بدون سرنشین بماند. ممکن است ضروری باشد که چند کیلومتری را، به امید یافتن کمکی در شهر، در طول یک جاده کاملا تاریک راه بروید و تازه ممکن است که پمپ بنزین هم باز نباشد. هر سال عابران پیاده زیادی، درست در چنین وضعیتی تصادف می­کنند و کشته می­شوند. این انتخاب خوبی نیست.

ب ـ سعی می­کنید با علامت دادن کمک بگیرید

باز هم ایستادن در کنار جاده، علت مرگ و زخمی شدن بسیاری از عابران است. ایستادن در کنار اتوموبیلتان ـ که فرضا به طور ایمنی بیرون از جاده متوقف است ـ حتی خطرناک­تر است زیرا شما را بیش­تر به جاده و مسیر حرکت اتوموبیل­ها نزدیک می­کند. نمی­توان انتظار داشت رانندگان کسی را که در کنار جاده در مقابلشان ظاهر می­شود به سرعت ببینند و واکنش مناسب نشان دهند. اگر می­خواهید برای قرار دادن مشعل­های ایمنی یا مثلث­های شب­نما، برای آگاه ساختن اتوموبیل­های در حال گذر از حضور خود، از اتوموبیل پیاده شوید، خیلی نزدیک به انتهای شانه جاده ـ و دور از خود مسیر ـ حرکت کنید و لباس­های منعکس کننده نور، از آن نوع که برای دوندگان درست می­کنند، بپوشید.

ج ـ کاپوت را بالا بزنید.

بالا زدن کاپوت یک علامت پذیرفته شده برای موقعیت­های گرفتاری است. اتوموبیل­های در حال گذر خواهند فهمید که شما دچار نوعی مشکل مکانیکی شده­اید. دیگر علامت­های عمومی وضع اضطراری، که در موقعیت شما حتی بهتر قابل رویت هستند شامل بستن یک قطعه پارچه سفید یا رنگی به آنتن رادیو یا دستگیره در راننده، یا قرار دادن یک قطعه پارچه بر روی شیشه سمت راننده است. شما همچنین باید به محض آنکه اتوموبیلتان شروع به پت­پت کردن کرد، چراغ­های چشمک­زن خطر را روشن کنید. این چراغ­ها باید تا زمانی که اتوموبیل شما قادر به حرکت نیست روشن باشند. آن­ها به هنگام شب، حضور شما در کنار جاده را به خوبی به اتوموبیل­های در حال گذر اعلام می­کنند. قرار دادن مشعل و مثلث­های شب­نما هم وضع شما را به اتوموبیل­های دیگر اعلام می­کند. لیکن، شما باز هم نباید شروع به راه رفتن در طول جاده کنید. به دنبال تلفن گشتن می­تواند به فاجعه­ای منتهی شود.

د ـ فقط بنشینید و منتظر بمانید.

به منظور این­که وضعیت ناگوار اتوموبیل و موقعیت شما به طور مناسبی به اتوموبیل­های عبوری اعلام شود و چراغ­های چشمک­زن اعلام خطر، روشن باشد و هرگونه وسیله شب­نما یا مشعل در جای مناسب گذاشته شود، امن­ترین کار این است که شما در اتوموبیل به انتظار کمک بنشینید. شما در اتوموبیل گرم و خشک خواهید ماند.

اگر شما محل امن را ترک کنید، چنانچه کمک برسد، کسی در آنجا نخواهد بود. بهترین پیشنهاد، نشستن در اتوموبیل و منتظر ماندن است. البته تنها کمکی را که باید بپذیرید کمک پلیس است. اگر کس دیگری توقف کند، فقط پنجره را تا آن اندازه­ای باز کنید که بتوانید صحبت کنید. به فرد در حال گذر بگویید که پلیس را بفرستد. تمام درها هم باید قفل باشند.

 

  

منبع: آرشیو دوره­های قدیمی مجله دانشمند به مدیر مسئولی و سردبیری علی میرزایی

 

هنگامی که بنزین تمام می¬کنید

هنگامی که بنزین تمام می¬کنید

گزش به وسیله جانوران در ایران

عنوان مقاله: گزش به وسیله جانوران در ایران

نویسنده: بهزاد رفیعی

آدرس­ پست الکترونیکی نویسنده/ مترجم:

تاریخ تهیه: 1385

ارسال کننده: بنیاد علمی و فرهنگی - تاریخ ارسال: 1388

آدرس­ پست الکترونیکی ارسال کننده: gerami_scf@yahoo.com

موضوع اصلی: گزش جانوران، موضوع فرعی: انواع جانوران گزنده

کلیدواژه‌های اصلی به ترتیب اهمیت: نشانه­های مار گزیدگی، پیشگیری

 کلیدواژه‌های فرعی به ترتیب اهمیت: مار، عقرب، رطیل

 

چکیده مقاله

نوع جانوران گزنده هر منطقه با منطقه دیگر متفاوت است. گزش جانوران را می­توان برحسب جانور گزنده، تقسیم­بندی کرد. سم مار، ترکیبی از پروتئین­های سمی و آنزیم­ها است. سم مار بر قسمت­های مختلف بدن مانند دستگاه اعصاب یا خون اثر می­کند. شدت مارزدگی متفاوت است و به سن فرد، محل گزش، اندازه مار و وجود میکروب­های مختلف در دهان مار بستگی دارد.

 

مقدمه

ترس از نیش و گزش جانوران از دیرباز وجود داشته است ولی شناخت دقیق سموم آن­ها به سال­های اخیر بازمی­گردد. گزش به وسیله جانوران مختلف در سراسر جهان، به ویژه در دهات و مناطق دورافتاده شایع است و از علل نسبتا مهم مرگ­ومیر به شمار می­رود. امروزه که با افزایش وسایل نقلیه و حمل­ونقل مدرن، بسیاری از نقاط دور افتاده جهان، مسکونی و یا محل رفت­وآمد شده­اند امکان گزش به وسیله جانوران مختلف بیشتر شده است.

 نوع جانوران گزنده هر منطقه با منطقه دیگر متفاوت است و آگاهی از انواع جانوران گزنده و سم­های آن­ها ممکن است ما را در انجام اقدامات اولیه لازم یاری کند و به نجات جان منجر شود.

 گزش به وسیله جانوران را می­توان برحسب جانور گزنده تقسیم­بندی کرد. مهم­ترین این جانوران عبارتند از: مار، عقرب، رطیل، مارمولک و حشرات مختلف. در اینجا سعی ما بر این است که شایع­ترین موارد گزش به وسیله جانوران را شرح دهیم و از ذکر موارد کم اهمیت­تر پرهیز کنیم. لازم به تذکر است که گزش نیش سایر جانوران نیز ممکن است گاهی خطرناک باشد و سلامت انسان را تهدید کند ولی این موارد از نظر شیوع قابل توجه نیستند. از طرف دیگر سعی می­کنیم بیشتر به مسائل خاص اقلیمی و بومی ایران بپردازیم.

 مارگزیدگی در ایران به علت وجود داشتن بیابان­های وسیع از اهمیت خاصی برخوردار است. مارها خزندگانی هستند که در تمام جهان پراکنده­اند. مارهای سمی در تمام نواحی گرم و معتدل یافت می­شوند. مارهای شناخته­ شده جهان 3500 نوع هستند که فقط یک دهم آن­ها سمی­اند. بنابراین مارهای سمی گروه کوچکی از مارها را تشکیل می­دهند. پراکندگی مارهای سمی در مناطق مختلف یکسان نیست و در نواحی استوایی و تحت استوایی بیشتر است.

 بعضی از مارها نیش پسین دارند، از این رو معمولا بی­خطرند. برعکس سه دسته از مارهای سمی که دارای نیش پیشین هستند، خطرناکند. این سه دسته عبارتند از: کفچه مارها که در خشکی زندگی می­کنند و اندازه نیش آن­ها حداکثر به 3 الی 5 میلی­متر می­رسد. نیش افعی­ها بلندتر و به 10 تا 30 میلی­متر می­رسد. نیش مار هنگامی که در حال حمله نیست به عقب خوابیده و دیده نمی­شود، ولی به هنگام حمله راست می­ایستد و دیده می­شود. بیشتر مارگزیدگی­ها توسط افعی­ها انجام می­شود.

 مارهای دریایی دارای نیش بسیار کوتاه و غیر متحرک و دم پهنی هستند که حرکتشان را در آب تسهیل می­کند. گزیدگی به وسیله این نوع مار بیشتر در ماهیگیران دیده می­شود. محل گزش مارهای سمی با دو سوراخ و مارهای غیرسمی با یک ردیف سوراخ به شکل هلال که نشانه ردیف دندان­های مار است، مشخص می­شود.

 در ایران گزش به وسیله مار جعفری بسیار دیده می­شود. مار جعفری از خانواده افعی­هاست و به علت انتشار وسیع، فراوانی آن در مناطق روستایی و تحرک مار  کشندگی زهر آن بیش از مارهای دیگر سبب مسمومیت خطرناک می­شود.

 در مجموع هر سال 300000 نفر در جهان توسط مارهای سمی گزیده می­شوند که 30 الی 40 هزار نفر از آنان جان خود را از دست می­دهند. بیش­ترین مرگ­ومیر ناشی از مارزدگی در دو کشور برمه (در آسیا) و برزیل (در آمریکای جنوبی) روی می­دهد. این دو کشور با 2000 مورد مرگ­ومیر ناشی از مارزدگی دارای بیشترین میزان تلفات در جهان هستند. بررسی­هایی که بر روی یکی از قبایل جنگلی اکوادور انجام گرفته نشان می­دهد که 5 درصد مرگ­های افراد این قبیله ناشی از مارزدگی است. به علاوه در حدود 80 درصد افراد این قبیله دارای پادتن ضد سم مار در خون خود هستند که نشانگر گزش قبلی آن­ها توسط مار است.

 مقدار سمی که در اثر مارزدگی به بدن وارد می­شود خیلی کم است و از 40 هزارم گرم تجاوز نمی­کند. در اثر مارزدگی نوعی مسمومیت در بدن به وجود می­آید و شدت مسمومیت بستگی به قدرت سم، مقدار آن و محل گزش دارد.

 سم مار ترکیبی از پروتئین­های سمی و آنزیم­هاست. سم مار بر قسمت­های مختلف بدن مانند دستگاه اعصاب یا خون اثر می­کند. مثلا سم مار کبری بر دستگاه اعصاب و سم افعی بر خون موثر است. سمی که بر خون اثر می­کند سبب تخریب گلبول­های قرمز خون و انهدام نسجی می­شود و به دیواره درونی عروق خونی آسیب می­رساند. سمی که بر دستگاه اعصاب اثر می­کند ممکن است سبب فلج عضلات دهان و حلق شود و سپس عضلات تنفسی را گرفتار کند و سرانجام به مرگ منجر شود. علت فلج تنفسی احتمالا آسیب مراکز مغزی و نحوه ایجاد، آن ممانعت از انتقال پیام­های عصبی است. برخی از سموم، هم فلج کننده و هم تشنج­زا هستند مانند سم مار کبری. سم مار بیشتر بر اعصاب حرکتی اثر می­کند به همین دلیل ضعف و فلج عضلانی از علایم اصلی مارزدگی است. گاه سم مار به طور غیرمستقیم و از راه برانگیختن واکنش­های حساسیتی آسیب می­رساند. این نحوه اثر نیز مانند اثر مستقیم خطرناک و ممکن است مرگ­آور باشد. سم بعضی از مارها ممکن است بلافاصله خون را در رگ­ها منعقد کند. بعضی دیگر از سموم یاخته­های بدن را تخریب می­کنند. مارزدگی همیشه سبب پیدایش علایم یکسانی نمی­شود بلکه بسته به عوامل زیر، شدت مارزدگی متفاوت است:

 1. سن: شدت مسمومیت­زایی در کودکان بیشتر است.

2. محل گزش: گزش دست و پا خطر کمتری دارد.

3. اندازه مار: به طور کلی اندازه مار با مقدار سم آن نسبت مستقیم دارد.

4. وجود میکروب­های مختلف در دهان مار.

 نشانه­های مارزدگی

علایم مارزدگی بسته به نوع مار متفاوت ولی در هر حال گزش صورت و سینه همواره خطرناک­تر است. البته خوشبختانه اغلب دست و پاست که گزیده می­شود. با توجه به جدول تقسیم­بندی مارها، نشانه­های مسمومیت ناشی از سم مار را نیز می­توان به شرح زیر تقسیم کرد:

 در گزش به وسیله کفچه مارها، هم آثار موضعی وجود دارد و هم آثار عمومی. آثار موضعی شامل تورم تدریجی و مرگ بافت در محل گزش و اطراف آن است. آثار عمومی شامل فلج پلک چشم، عضلات حلقی حنجره­ای، عضلات تنفسی و قلب است. گزش این نوع مار ممکن است انسان را ظرف 5 تا 20 ساعت بکشد.

 گزش به وسیله مارهای دریایی اثر موضعی ندارد ولی آثار عمومی آن شامل درد عضلانی به هنگام حرکت و فلج خفیف عمومی است. مرگ با گزش این مار در مدت 15 ساعت فرا می­رسد.

 گزش به وسیله افعی نیز هم آثار موضعی دارد و هم اثرات عمومی. آثار موضعی شامل تورم و مرگ بافت و آثار عمومی شامل خون­روی، عدم انعقاد خون و شوک است.

 مر در این نوع مارگزیدگی پس از 48 ساعت روی می­دهد. در مارزدگی خون­روی از مخاط دهان، بینی، دستگاه گوارش و ملتحمه چشم شایع است. گاه خون­روی از دستگاه ادراری به صورت ادرار خون­آلود نیز دیده می­شود. در اثر پیشرفت مسمومیت تهوع، استفراغ و اختلال در گردش خون به وجود می­آید. مهم­ترین علت مرگ در این افراد نارسایی دستگاه گردش خون است. گزش مار نسبتا دردناک بوده و در مناطق گرمسیر گاهی با خونریزی توام است. اگر تا 20 دقیقه پس از مارگزیدگی نشانه­های مسمومیت نیش زهرآلود مانند درد، تورم، بیحسی و ضعف ظاهر نشد، می­توان مار گزنده را غیر سمی تلقی کرد و نگرانی را کنار گذاشت. البته در صورت امکان باید مار را کشت و برای شناسایی نوع آن به مراکز تخصصی مربوط داد. گاه نشانه­هایی مانند عطش، درد شکم، کهیر، تعریق زیاد و گشاد شدن مردمک چشم نیز در مارگزیدگان دیده می­شود.

 پیشگیری

در مناطقی که مار زیاد است، نباید پابرهنه در علف­ها راه رفت. کار کردن با دست برهنه در ماه­های گرم سال و دراز کشیدن بر روی زمین در مزرعه خطرناک است. در این مناطق باید از شلوار بلند و کفش ساقه بلند و دستکش استفاده کرد. در مناطق دورافتاده داشتن چاقو، نوار محکم، وسیله مخصوص مکیدن و ماده ضدعفونی کننده در جعبه کمک­های اولیه تا رساندن مار گزیده به پزشک یا بیمارستان مفید واقع می­شود.

 اخیرا پژوهش­گران و سم­شناسان دانشگاه لیورپول توانسته­اند با قرار دادن سم مار در محیط­های مخصوص خاصیت ایمنی­بخشی آن را افزایش و سمیت آن را کاهش دهند. شاید در آینده با این روش بتوان واکسن ضد سم مار ساخت که برای افراد در معرض خطر مفید خواهد بود. همچنین با واکسن می­توان حیوانات را مایه­کوبی و ایمن کرد و سپس از آن­ها سرم ضد سم مار به دست آورد.

 درمان

با آرام کردن بیمار و اطمینان بخشیدن به وی باید مانع از پیدایش اضطراب و نگرانی بیش از حد وی شد. اقدامات فوری برای خنثی کردن سم اهمیت فراوان دارد. چون سم به سرعت جذب می­شود، بنابراین باید اقدامات درمانی در همان 5 دقیقه اول گزیدگی انجام شود. برای جلوگیری از انتشار سم در صورتی که محل گزیده شده ایجاب کند می­توان بند یا نوار محکمی در بالای محل گزش بست. اگر افزایش و گسترش تورم باعث سفت شدن نوار و امکان آسیب دیدن بافت­های اطراف آن شود، هر یک ساعت یکبار آن را در محل بالاتری می­بندیم.

  در صورتی که پزشک نباشد، می­توان با شکافتن محل گزش و مکیدن آن به بیمار کمک کرد. با این کار می­توان مقداری از سم را خارج کرد. مکیدن محل مارگزیدگی باید حداقل تا یک ساعت پس از گزش یا تا موقعی که سرم ضد مار تزریق می­شود، ادامه یابد. با مکیدن می­توان تا 50 درصد سم مار را از محل گزش خارج کرد. در مورد فایده استفاده از کیسه یخ جای تردید وجود دارد زیرا قرار دادن کیسه یخ بر موضع گزش به مدت طولانی ممکن است با یخ زدگی عضو همراه شود. در حین انجام این اقدامات اولیه باید سعی کرد که هرچه زودتر بیمار را به بیمارستان رساند. اخیرا پژوهش­گران سوئیسی دستگاهی ساخته­اند که دارای 6 تیغه است و پوست را تا عمق 5 میلیمتر شکاف می­دهد. این دستگاه برای درمان مارگزیده­ها و خارج کردن سم از محل گزش به کار می­رود. پس از ایجاد شکاف­های متعدد، با دستگاه مکش یا سرنگ و فنجانک به طور متناوب 15 دقیقه محل گزش مکیده می­شود.

 در بیمارستان پزشک، درمان اختصاصی را که شامل تجویز سرم ضد سم است، شروع می­کند و بسته به نوع سم و آثار ناشی از آن، اقدامات درمانی گسترده­ای برای نجات جان بیمار انجام می­دهد.

 سرم ضد مار در ایران از اسب­های سالم که در مقابل زهر 6 نوع افعی و یک نوع کبرای ایران ایمن شده­اند، به دست می­آید. این فرآورده سترون، تغلیظ شده و حاوی مواد ایمنی­بخش است. در ایران در اکثر موارد مارگزیدگی به وسیله یکی از مارهای فوق از جمله مار جعفری انجام می­شود. میزان تجویز سرم بستگی به شدت مسمومیت بیمار دارد. در مسمومیت­های خفیف یک یا دو آمپول و در موارد شدید 4 تا 6 آمپول از راه درون ماهیچه­ای یا درون سیاهرگی تزریق می­شود. هرقدر جثه بیمار کوچک­تر باشد، میزان اولیه سرم مورد نیاز بیشتر است. از آن­جا که کودکان مقاومت کمتری دارند و مایعات بدنشان کمتر است، ممکن است نیاز آنان دو برابر بزرگسالان باشد. تزریق سرم در محل گزش توصیه نمی­شود. بیمار باید تا چندین روز تحت مراقبت شدید قرار گیرد. عود علایمی مانند تنگی نفس، ضعف، نبض ضعیف و استفراغ نشانه آَن است که سم در حال جذب شدن است و به سرم بیشتری نیاز است. این سرم­ها در ایران در موسسه سرم و واکسن­سازی رازی به صورت آمپول­های حاوی مقادیر درمانی معیار شده تهیه می­شود و باید در حرارت 2 تا 10 درجه سانتیگراد نگهداری شود. سرم را در این شرایط تا 2 سال می­شود نگهداشت.

 عقرب­زدگی

عقرب از خانواده بندپایان است و در تمام نقاط ایران پراکنده. در بخش انتهایی عقرب غده­هایی وجود دارند که زهر تولید می­کنند. زهر به وسیله نیش که در انتهای دم قرار دارد، وارد بدن قربانی می­شود. عقرب­ها به طور عمد به انسان حمله نمی­کنند زیرا نیش خود را برای تغذیه و شکار به کار می­برند.

 عقرب در طول روز در داخل شکاف­ها پنهان می­شود و شب هنگام از مخفی­گاه بیرون می­آید. امروزه حدود 650 نوع عقرب شناخته شده است ولی همه آن­ها سمی نیستند. عقرب­های سمی بیشتر در مناطق گرم و خشک زندگی می­کنند. سمیت زهر عقرب از مار بیشتر است و مقدار آن کمتر. محل زیست عقرب برعکس مار نزدیک به مناطق مسکونی است از این رو امکان عقرب­زدگی بیشتر است. معمولا سم عقرب برای کشتن فرد بزرگسال کافی نیست ولی برای کودکان کمتر از 5 سال خطرناک و گاهی کشنده است.

 نشانه­های عقرب­زدگی

علایم عقرب­زدگی شامل علایم موضعی مانند درد شدید و قرمزی و تورم در محل گزش است ولی یک نوع عقرب هندی وجود دارد که گرچه گزش آن کمتر دردناک است، ولی موجب اختلالات قلبی و مرگ می­شود. علایم عمومی شامل ریزش اشک ، عطسه، سیلان بزاق، خارش پوست، سردرد، لرز، استفراغ، درد شکم، تحریک­پذیری شدید عضلات، فلج زبان، گیجی، استفراغ خونی، تنگی نفس، تند شدن تنفس و بالاخره سقوط فشار خون و مرگ است.

 درمان

درمان آن همانند مارزدگی آرام و بی­حرکت کردن بیمار است. می­توان کمپرس آب سرد در محل نیش گذاشت. بستن قسمت بالای محل گزش به وسیله نوار مفید است. مکیدن محل گزش اغلب سبب خارج شدن قسمتی از سم می­شود. رساندن عقرب زده به پزشک برای تجویز داروهای اختصاصی ضروری است. سرم ضد عقرب که در ایران تهیه می­شود فراورده­های سترون، تغلیظ شده و حاوی مواد ایمنی­بخش است. این مواد از سرم اسب­های سالم که در مقابل زهر سه نوع عقرب زرد ایران ایمن شده­اند، تهیه می­شود. در اکثر موارد و به خصوص در جنوب ایران مسمومیت از زهر یکی از این سه نوع عقرب ناشی می­شود. سرم از راه درون ماهیچه­ای یا درون سیاهرگی تزریق می­شود. تجویز سرم ضد سم عقرب باید در اولین فرصت بعد از گزش باشد. میزان تجویز آن یک آمپول است. سرم ضد عقرب در ایران توسط موسسه سرم و واکسن­سازی رازی به صورت آمپول­های 5 سانتی­متر مکعبی حاوی مقادیر درمانی معیار شده تهیه می­شود. این سرم را باید در حرارت 2 تا 10 درجه سانتی­گراد نگهداری کرد.

 پیشگیری

در مناطقی که عقرب وجود دارد، قبل از پوشیدن کفش و لباس باید آن­ها را تکان داد. آشغال­های اطراف خانه و چوب و سنگ را باید از محل مسکونی دور کرد و به ویژه به کودکان سفارش کرد که در مجاورت آن­ها بازی نکنند. سوراخ­ها و فضاهای خالی موجود در ساختمان را باید پر کرد. می­توان بر روی کف ساختمان نفت ریخت و یا خانه را سم­پاشی کرد. سم­پاشی برای از بین بردن عقرب­ها فقط برای مدت کوتاهی موثر است و اگر از این روش استفاده می­شود، باید به طور مرتب تکرار شود.

 رطیل زدگی

سم رطیل سبب پیدایش درد در محل نیش­زدگی می­شود. زهر بعضی رطیل­ها خطرناک نیست و تنها موجب درد، قرمزی و تورم موضعی می­شود ولی زهر برخی از آن­ها از جمله رطیل سیاه سبب دردهای منتشر عضلانی، تشنج، تهوع و استفراغ، گرفتاری مراکز عصبی، مرگ موضعی بافت و واکنش­های تخریب گلبول­های قرمز خون و سرانجام شوک می­شود. در این­جا نیز مانند مارزدگی اقدام می­شود. در صورتی که مسمومیت عمومی در کار نباشد، کمپرس سرد موضعی برای تسکین به کار می­رود، گاه تجویز داروهای آرام­بخش نیز لازم است.

 گزش مارمولک

از 300 نوع مارمولک شناخته شده فقط 10 نوع سمی هستند. مارمولک­ها بیشتر در نواحی خشک زندگی می­کنند. گزش مارمولک سبب درد، تورم و قرمزی در محل گزش می­شود. علایم عمومی گزش به وسیله مارمولک شامل تهوع، استفراغ، تاری دید، اختلال تنفس و ضعف شدید است. درمان آن بستن بالای محل گزش، مکش زهر و سرد کردن ناحیه است و برای تسکین درد از مسکن استفاده می­شود.

 نیش حشرات

نیش حشرات هرچند با درد موضعی همراه است ولی معمولا علایم عمومی خفیف و زودگذری نیز ایجاد می­کند. نیش زنبورعسل حاوی بیش از 22 ماده مختلف است. گزش زنبور را می­توان با کمپرس آب سرد، شستشوی محل گزش با محلول جوش شیرین (بی کربنات سدیم)، تجویز آسپرین و داروهای ضد حساسیت درمان کرد. گاهی نیش­زدگی­های متعدد واکنشی شبیه شوک به وجود می­آورد که در این موارد اقدام فوری پزشک ضروری است. افراد حساس نیز ممکن است با یک نیش زنبور دچار واکنش­های شدید حساسیتی شوند. برای پیشگیری از خطرات زنبورزدگی می­توان شخص را حساسیت­زدایی کرد بدین ترتیب که با تزریق متعدد عصاره بدن زنبور حساسیت شخص از بین می­رود. حساسیت­زدایی بیشتر در کندوداران انجام می­شود.

 سایر موارد

علاوه بر جانورانی که شرح آن­ها آمد، گزش ممکن است به وسیله جانوران دیگر نیز روی دهد که اهمیت کمتری دارد. مثلا گزش کنه باعث پیدایش دانه ریز خارش­داری روی پوست می­شود که در عرض چند روز خود به خود بهبود می­یابد. اگر کنه را هنگامی که بر روی پوست قرار دارد له کنیم، ممکن است قسمتی از اجزای دهانی آن در پوست باقی بماند. بنابراین بهتر است پس از دیدن کنه بر روی پوست به جای له کردن آن را به آرامی جدا کنیم. در صورت عدم موفقیت می­توان با آتش سیگار و یا سرد کردن و یا ریختن قطره­ای نفت کنه را از پوست جدا کرد. گزش کک و ساس نیز معمولا سبب پیدایش علایم موضعی می­شود ولی نیاز به اقدامات درمانی اختصاص ندارد.

 

منبع: آرشیو دوره­های قدیمی مجله دانشمند به مدیر مسئولی و سردبیری علی میرزایی

 

 

قانون پایستگی انرژی و محرک­های دائم

عنوان مقاله: قانون پایستگی انرژی و محرک­های دائم

پژوهشی از: سهیل برادران

آدرس­ پست الکترونیکی نویسنده/ مترجم:

تاریخ تهیه: 1385

ارسال کننده: بنیاد علمی و فرهنگی - تاریخ ارسال: 1388

آدرس­ پست الکترونیکی ارسال کننده:gerami_scf@yahoo.com

موضوع اصلی: فیزیک - موضوع فرعی: انرژی

کلیدواژه‌های اصلی به ترتیب اهمیت: محرک دائمی، حرکت دائمی

 کلیدواژه‌های فرعی به ترتیب اهمیت: حرکت بدون توقف

چکیده مقاله

تلاش­های بیهوده برای ساخت محرک دائمی باعث شد که قانون پایستگی انرژی پذیرفته شود. قانون پایستگی انرژی می­گوید: انرژی را نه می­توان ایجاد کرد و نه می­توان از بین برد. بلکه انرژی تنها از یک شکل به شکلی دیگر و با نسبت و ضریب به خصوصی تبدیل می­شود. در واقع تمام انواع انرژی می­توانند به یکدیگر تبدیل شوند. به این ترتیب به طور آشکار می­توان مشکل اساسی اندیشه ساخت ماشین با حرکت دائمی را، غیرممکن دانست.

 

قانون پایستگی انرژی و محرک­های دائم

مقدمه

از میانه سده سیزدهم، مهندسان و طراحان اروپایی به فکر ساخت ماشینی افتادند که بدون توقف حرکت کند و همچنین بدون مصرف انرژی کار مفیدی را انجام دهد (برای نمونه بار بردارد) آن­ها مجذوب کار خود شده بودند نام این ماشین را، محرک دایم یا ماشین با حرکت دایمی (Perpetual-motion machine) نامیدند.

 

با وجود این که از لحاظ علمی ساخت چنین ماشینی غیرممکن است، شمار طرح­هایی که در آن دوره ارایه می­شد، آن­چنان زیاد بود که فرهنگستان علوم فرانسه ناچار شد در سال 1775 بیانه­ای را مبنی بر بررسی شدن چنین طرح­هایی به دلیل غیرعلمی بودنشان منتشر کند. جالب این است که بدانید لیوناردو داوینچی سال­ها پیش از اعلام این بیانیه، به این نکته پی برده و آن را بیان کرده بود، اما هیچ کس به آن توجه نکرد. به هر حال تلاش­های بیهوده برای ساخت محرک دایمی باعث شد که قانون پایستگی انرژی پذیرفته شود و همچنین نظریه محال بودن ساخت ماشینی با حرکت دایم به وجود آید.

 

قانون پایستگی انرژی می­گوید: انرژی را نه می­توان ایجاد کرد و نه می­توان از بین برد. بلکه انرژی تنها از یک شکل به شکلی دیگر و با نسبت و ضریب به خصوصی تبدیل می­شود. در واقع تمام انواع انرژی می­توانند به یک دیگر تبدیل شوند. برای نمونه در یک موتور درون­سوز، انرژی شیمیایی سوخت به حرارت و انرژی جنبشی تبدیل می­شود و یا در یک راکتور هسته­ای انرژی هسته­ای به حرارت، نور، انرژی جنبشی و ... تبدیل می­شود.

 

با این بیان می­توانیم، آشکارا مشکل اساسی این اندیشه را دریابیم و به ناممکن بودن ساخت چنین ماشینی ایمان آوریم، اما ما قصد داریم به شکلی دقیق­تر به بررسی این اندیشه بپردازیم. در کنار قانون پایستگی انرژی (که در محرک دایمی رد می­شود) قانون دیگری با عنوان «قانون پایستگی انرژی مکانیکی» وجود دارد.

 

فرض کنید یک توپ فولادی و یک صفحه فولادی در اختیار داشته باشیم، هرگاه این توپ بر روی این صفحه بیفتد پس از برخورد با آن به تقریب تا همان ارتفاعی که از آنجا افتاده است بالا می­رود. در زمان حرکت توپ چند نوع تبدیل انرژی صورت می­گیرد. در هنگام پایین آمدن انرژی پتانسیل توپ به انرژی جنبشی تبدیل می­شود. در زمان برخورد توپ با صفحه، هم صفحه و هم توپ تغییر شکل می­دهند. انرژی جنبشی توپ به انرژی پتانسیل تغییر شکل کشسان توپ و صفحه تبدیل می­شود، این فرآیند تا ایستادن کامل توپ، یعنی تا وقتی که تمام انرژی جنبشی به انرژی پتانسیل تغییر شکل کشسان تبدیل شود، ادامه می­یابد. سپس زیر تاثیر نیروهای کشسانی صفحه تغییر شکل یافته، توپ سرعت رو به بالا می­گیرد، انرژِی پتانسیل تغییر شکل کشسان صفحه و توپ به انرژِی جنبشی توپ تبدیل می­شود. در بالاترین نقطه، توپ باز هم تنها انرژی پتانسیل گرانشی دارد. در این فرآیند با وجود تبدیل انرژی­ها به یکدیگر جمع انرِژی پتانسیل گرانشی، انرژِی پتانسیل تغییر شکل و انرژی جنبشی در هر لحظه از زمان ثابت می­ماند و ثابت ماندن این مجموع همان قانون پایستگی انرژی مکانیکی است.

 

اما هنگامی که این آزمایش را به صورت تجربی انجام می­دهیم، می­بینیم که پس از برخورد گلوله با صفحه فولادی، توپ تا ارتفاعی که قدری پایین­تر از جهش قبلی است بالا می­رود، یعنی انرژی کل ثابت نمی­ماند و به تدریج کاهش می­یابد و این به معنای این است که قانون پایستگی انرژِی مکانیکی به صورتی که گفته شده به طور کامل صادق نیست.

 

در واقع این کاهش از نیروهای اصطکاک ناشی می­شود. به طور کلی می­توانیم بگوییم، با وجود نیروی اصطکاک قانون بقای انرژی مکانیکی همیشه نقض می­شود و انرژی کل اجسام کاهش می­یابد. پس با توجه به این که انجام کار، مستلزم وجود انرژی است و با این نظریه که در هر ماشینی به دلیل وجود اصطکاک، انرژی کل کاهش می­یابد و به صفر نزدیک می­شود، می­توانیم بار دیگر با اطمینان خاطر، بیان کنیم که ساخت ماشینی با حرکت دایم ناممکن است.

 اکنون بیایید به بررسی چند محرک بپردازیم:

یکی از مشهورترین و به احتمال زیاد کامیاب­ترین سازندگان «محرک دایمی» دکتر اورفیراوس است. او که (نام اصلی­اش بسلر بود) در سال 1680 در آلمان دیده به جهان گشود. در ابتدا به کسب دانش­های الهی، پزشکی و نقاشی روی آورد اما به مرور زمان به ساخت ماشینی با حرکت دایمی علاقه­مند شد و سرانجام توانست ماشینی را با نام ماشین با حرکت دایم به ثبت برساند با این کار موفق شد تا آخرین روزهای زندگیش (در سال 1745) با درآمدی که از به نمایش گذاشتن ماشین خود به دست می­آورد، در رفاه و آسایش زندگی کند.

 شهرت این اختراع شگفت­آور به سرعت در سراسر آلمان پخش شد. بارون هسن ـ کاسل که مجذوب این ماشین شده بود، کاخش را در اختیار او گذاشت و ماشین وی را مورد آزمایش قرار داد. نخستین آزمایش در 12 نوامبر سال 1717 انجام شد. در آن روز ماشین را در اتاقی قرار دادند، چرخش را به حرکت درآوردند و در اتاق را مهروموم کردند. چهارده شبانه روز تمام کسی اجازه ورود به اتاق را نداشت. تنها در 26 نوامبر مهروموم زیر نظر بارون برداشته شد. در آن روز نه تنها چرخ هنوز هم می­چرخید بلکه سرعت آن نیز کم نمی­شد. چرخ را نگه داشتند، به دقت مورد بررسی قرار دادند و سپس از نو، به کار انداختند، این بار برای چهل شبانه­روز و در روز چهلم نتیجه قبلی دوباره تکرار شد.

 بارون به این هم قانع نشد و برای سومین بار آزمایش خود را آن هم برای دو ماه تمام تکرار کرد و با وجود این، دستگاه باز هم به حرکت خود ادامه می­داد. بارون که حیران شده بود به اورفیراوس گواهینامه رسمی داد و در آن نوشت «این محرک دایمی در هر دقیقه 50 دور می­زند و می­تواند 16 کیلوگرم را تا ارتفاع 105 متر بالا ببرد...».

 

اورفیراوس با این مدرک در اروپا سفر می­کرد و با آن درآمد قابل توجهی را بدست می­آورد. شما چه فکر می­کنید؟ حیله اورفیراوس چه بوده است؟ شاید اگر بین او و همسر و خدمتکارش مناقشه­ای درنمی­گرفت ما تا به امروز از راز این دستگاه سردرنمی­آوردیم. از قرار معلوم ماشین اورفیراوس به وسیله اشخاصی که به طور ماهرانه در قسمتی از دستگاه پنهان شده بودند و ریسمان باریکی را می­کشیدند، به حرکت درمی­آمد و این اشخاص همان برادر و خدمتکار مخترع بودند.

 

محرک دایمی آبی از دیگر محرک­های دایمی است. این محرک­ها که به وسیله کاشفان ناکام ساخته شده بودند نمونه­های بسیار جالب و گوناگونی دارند. محرکی را که می­خواهیم معرفی کنیم، محرکی است که مخترع، آن را براساس قانون ارشمیدس ساخته است.

 

در این محرک ستون توخالی پر از آبی به ارتفاع 20 متر موجود است. در بالا و پایین ستون، دو قرقره قرار دارد که طناب محکمی به شکل تسمه بر روی آن­ها قرار داده شده است. چهارده مکعب توخالی نیز که ضلعی برابر  یک متر دارند به طناب بسته شده­اند. مکعب­ها طوری ساخته شده­اند که آب به داخل آن­ها نفوذ نمی­کند. طبق قانون ارشمیدس وقتی جعبه­ها داخل آب باشند، باید به بالا و به سمت سطح آب حرکت کنند و با توجه به این که همیشه شش جعبه داخل آب است نیرویی که جعبه­های داخل آب را بالا می­برد مساوی وزن شش متر مکعب آب، یعنی 6 تن است. اما نیرویی که آن­ها را به پایین می­کشد تنها برابر وزن خود جعبه­هاست پس طنابی که به دور قرقره­ها کشیده شده است همواره با نیرویی مساوی 6 تن به بالا رانده خواهد شد و این دستگاه حرکتی دایمی پیدا می­کند.

 

اما ما می­دانیم چنین چیزی غیرممکن است. به نظر شما مشکل این طرح چیست؟

مشکل اصلی از بررسی نکردن دقیق نیروها به وجود می­آید. در گردش تسمه، جعبه­ها باید از پایین داخل ستون آب بشوند و از بالا از آن خارج شوند. اما هر جعبه وقتی می­خواهد داخل آب بشود، باید فشار ستون آب به ارتفاع 20 متر را برطرف سازد. این فشار بر یک متر مربع جعبه، درست مساوی 20 تن (وزن 20 متر مکعب آب) است، اما فشار رو به بالا تنها 6 تن است و این نیرو به هیچ وجه برای کشیدن جعبه به داخل ستون آب کافی نیست و حتی محرک نمی­تواند حرکتی را آغاز کند.

 

در کنار محرک­های دایمی، محرک­هایی وجود دارند که ما به آن­ها محرک­های رایگان می­گوییم. محرک رایگان، محرکی است که می­تواند برای همیشه کار کند به شرطی که انرژی لازم را از منبع پایان­پذیر محیط اطراف خود کسب کند. با این بیان، تفاوت مهم و اصلی محرک­های رایگان با محرک­های دایمی به طور کامل روشن می­شود. در محرک­های رایگان برخلاف محرک­های دایمی، انرژِی از هیچ به وجود نمی­آید بلکه از محیط اطراف گرفته می­شود.

 در سده 18 میلادی مخترعی خوش ذوق، از تغییرات سطح ستون جیوه هواسنج برای کوک کردن ساعت استفاده کرد و به این ترتیب ساعت با تغییرات فشار جو خود به خود کوک می­شد و بدون وقفه کار می­کرد. فرگوسن مکانیسین و اخترشناس مشهور انگلیسی در سال 1774 درباره این اختراع چنین می­نویسد:

 «من ... ]این ساعت را[ مشاهده کردم این ساعت به وسیله بالا و پایین آمدن جیوه در هواسنجی که به شکل ویژه­ای ساخته شده است، همواره کار می­کند. هیچ دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم این ساعت ممکن است زمانی از کار بیفتد زیرا نیروی محرکی که در آن ذخیره می­شود کافی است حتی اگر هواسنج را برداریم، ساعت یک سال تمام کار کند. باید به روشنی بگویم که بررسی دقیق و همه جانبه ساعت نشان می­دهد که این ساعت، هم از لحاظ ایده و هم از لحاظ ساختمان، جالب­ترین مکانیسمی است که من در عمر خود دیده­ام.»

 با کمال تاسف این ساعت تا دوران ما باقی نمانده­ است. ساعت را دزدیدند و اکنون جای آن معلوم نیست. اما نقشه آن باقی مانده است و امکان ساختن دوباره آن وجود دارد ولی هزینه ساختن چنین ماشینی نسبت به انرژی­ای که در اختیار ما قرار می­دهد بسیار زیاد است و ساختن آن تنها دارای ارزش علمی است. این نکته درباره محرک­های رایگان صادق است.

 منبع: دانش و مردم

بهداشت روانی دوران بلوغ

عنوان مقاله: بهداشت روانی دوران بلوغ

نویسنده: م. نوری

آدرس­ پست الکترونیکی نویسنده/ مترجم:

تاریخ تهیه: 1385

ارسال کننده: بنیاد علمی و فرهنگی - تاریخ ارسال: 1388

آدرس­ پست الکترونیکی ارسال کننده:gerami_scf@yahoo.com

کلیدواژه‌های اصلی به ترتیب اهمیت: بهداشت روانی، دوره بلوغ، بیماری روانی

 کلیدواژه‌های فرعی به ترتیب اهمیت: ترس و اضطراب، احساس عدم رضایت، ناسازگاری

 چکیده مقاله

بسیاری از بیماری­های جسمی انسان منشأ روانی دارد. با آگاهی و شناخت بهداشت روانی می­توان مشکلات روحی دانش­آموزان را شناخت. اگر والدین و معلمان از بهداشت روانی آگاهی داشته باشند، می­توانند به دانش­آموزان کمک کنند تا به رشد و تکامل شخصیت خود بپردازند. نمی­توان به سادگی حالات روانی یک جوان را تشریح کرد و نسخه­ای تجویز نمود.

 

 جوانی در نامه­اش نوشته است: "... من 17 سال دارم و در دبیرستان مشغول تحصیل هستم. از لحاظ مادی هیچ مشکلی در خانواده­ام ندارم. به کتاب­های علمی علاقه­ زیادی داشتم. تا مدتی پیش با شوق و شور زیاد درس می­خواندم و خیلی فعال بودم، اما مدتی است که نسبت به همه چیز بی­علاقه شده­ام. از زندگی بیزار شده­ام. نسبت به همه امور بی تفاوتم و هرچه سعی می­کنم خودم را از افکار پوچ رها کنم موفق نمی­شوم. پدرم مرتب سرزنشم می­کند و من را با یک دختر کور مقایسه می­کند، من می­خواهم از خانه فرار کنم ولی جایی را ندارم. خودم فکر می­کنم دچار بیماری روانی شده­ام، چون شما را می­شناسم از شما تقاضای کمک دارم ..."

 نامه این جوان یکی از صدها نامه­­ای است که از طرف جوانان 15 تا 20 ساله ارسال می­شود و در همه­ آن­ها از ناتوانی، ناسازگاری یا نامتعادل بودن شخصیت گفتگو شده است. چون تأمین سلامت دانش­آموزان از اهمیت خاصی برخوردار است، در این گفتار به بهداشت روانی دانش­آموزان، به ویژه در دوره­ بلوغ، که می­تواند از بیماری­ها و ناهنجاری­های روانی جلوگیری کند پرداخته می­شود.

 رعایت بهداشت، که به تندرستی و شادابی کامل حسی و روحی می­انجامد، مهمترین وظیفه­ هر فرد است. همان­طور که در مورد پیشگیری از بیماری­های عفونتی باید از ورود عوامل بیماری­زا به بدن جلوگیری کرد، برای سلامت روح و روان نیز باید اقداماتی را انجام داد تا از نابسامانی­های روحی کاسته شود.

 در اثر بهداشت، بسیاری از بیماری­های واگیر مانند طاعون، آبله، تیفوس، مالاریا، تب زرد و بیماری­های عفونی کشنده، که در گذشته توده­های عظیمی را از بین می­بردند، مهار شده­اند. اما پیشرفت تکنولوژی، تحولات دایمی و سریع عوامل متعدد دیگر سبب شده است که ترس و تشویش و اضطراب و احساس عدم رضایت در بین بسیاری از افراد منجر به کشمکش و فشارهای روانی شود. خستگی، بی­­میلی، کم­خوابی، ناامیدی، توّهم و احساس گناه در بسیاری چشمگیر شده است و شاید بتوان گفت که بیماری­های روانی ناشی از کشمکش­ها، محرومیت­ها و اضطراب­ها بیش از همه بیماری­های جسمی، بشر را آزار می­دهند.

 بیماری­های روان تنی مانند زخم معده و دوازدهه، ازیاد فشارخون، دردهای قلبی، تنگی نفس، بیماری­های آلرژی و بیماری­های دیگر از جمله بیماری­هایی به شمار می­آیند که به علت نامتعادل بودن روان ایجاد می­شوند. عوامل عصبی و روانی، با تحریک عصب واگ، ترشح اسیدکلریدریک و پپسین را در معده افزایش می­دهند، و در صورت دوام ممکن است منجر به ایجاد زخم معده و دوازدهه شوند. وقتی اضطراب و نگرانی از حد معینی فراتر رود و دوام یابد ممکن است نظم بدن را برهم زند و به بیماری جسمی و ضایعه­ عضوی بینجامد. هیجان، دستگاه عصبی خودکار را تحریک می­کند و در نتیجه سبب بروز تغییراتی در بدن می­شود. تأثیر هیجان و فشارهای روانی بر روی بدن با پژوهش­ها و آزمایش­های متعدد تأیید شده است و از این رو می­توان گفت بسیاری از بیماری­های جسمی انسان منشأ روانی دارند.

 با آگاهی و شناخت بهداشت روانی می­توان مشکلات روحی دانش­آموزان را شناخت و با حل آن هم مشکلات آموزش را ساده­تر کرد و هم دانش­آموزان را به زندگی بهتر و مفیدتر، گرایش داد. اگر والدین و معلمان از بهداشت روانی آگاهی داشته باشند می­توانند با ایجاد و افزایش نیروی کار، قدرت یادگیری و تفکر و سازگاری در دانش­آموز، به او کمک کنند تا به رشد و تکامل شخصیت خود بپردازد و از کجروی­ها ایمن شود. متأسفانه به علت ناآگاهی، به بهداشت روانی توجه زیادی نشده است و توصیه­هایی که برای سلامت روح و روان می­شود به خوبی قابل درک نیست. عارضه­ روانی به سادگی قابل لمس و مشاهده نیست و شخص بیمار، سالم انگاشته می­شود. در حالی که ضایعه­ عضوی مانند زخم، عفونت، درد و به طور کلی عوارض جسمی را می­توان به سادگی مشاهده کرد و یا با کمک دستگاه­های عکس­برداری و آزمایشگاه، میکروب یا عامل بیماری را شناخت و ضایعه را رویت کرد. در بهداشت جسمی که بیشتر مورد توجه مردم است، از این جهت توصیه­های مربوط به تندرستی رعایت می­شود که وقتی عضوی از بدن درد گرفت درد حس می­شود و تفاوت درد داشتن با راحتی و بی­دردی کاملا محسوس است. در نتیجه شخص درصدد درمان برمی­آید و دستورهای بهداشتی را نیز صحیح انجام می­دهد. اما در مورد ناخوشی­های روانی، اگرچه فرد بیمار است، اما چون زخم را نمی­بیند، چون درد نمی­کند نه تنها خود را بیمار نمی­داند، بلکه از شنیدن آن نیز عصبانی می­شود. مادری که فرزندش دچار درد دندان یا سردرد شده است فورا او را نزد دندان­پزشک یا پزشک می­برد و دستورهای آنان را به خوبی اجرا می­کند. اما وقتی فرزند همین مادر در کوچه و خیابان و مدرسه درگیری ایجاد می­کند نمی­پذیرد که فرزند او دچار ناسازگاری و عدم رشد شخصیت است، به همین ترتیب بسیاری از والدین پرخاشگری، عصبانیت، زودرنجی و کمرویی فرزند خود را، به عنوان صفتی شایسته یاد می­کنند و دیگران را مستوجب سرزنش می­دانند که چرا فرزند آن­ها را درک نمی­کنند.

 به دلایلی که گفته شد نوعی مقاومت در برابر دستورات بهداشتی روانی وجود دارد که گاهی مشکل را بیشتر می­کند. عدم آگاهی سبب می­شود که در مواردی زندگی آینده یک جوان به طور کلی دگرگون شود. اگر پدر و مادر و معلم آگاهی نداشته باشند ممکن است گوشه­گیری یک دانش­آموز را به شیزوفرنی، که در اصطلاح جنون جوانی نامیده شده، نسبت دهند و یا این­که بی­بندوباری جوان را به احتیاجات جنسی او مربوط کنند و مجرد بودن جوانی را، دلیل بر عصبانیت او بدانند.

 در حالی­که چنین تصوراتی معمولا دور از حقیقت است و برای رسیدن به تشخیص باید از روش­های علمی پیروی شود، دانش­آموز در دبیرستان به علل مختلف عصبانی می­شود. مثلا مشکلات خانوادگی ممکن است سبب عصبانیت او باشد، رفتار معلم و یا نحوه­ تدریس او بر دانش­آموز اثر می­گذارد، رابطه­ دانش­­آموز با همکلاسی­های خود و عوامل متعدد دیگر ممکن است سبب عصبانیت او شود. بنابراین نمی­توان به سادگی حالات روانی یک جوان را تشریح کرد و نسخه­ای تجویز نمود.

 دوره­ بلوغ که از حدود 14 سالگی شروع می­شود و تا حدود 20 سالگی ادامه دارد یکی از جالب­ترین دوره­های رشد و نمو انسان است. در این دوره هم از حیث جسمانی و هم از لحاظ روانی تغییراتی در فرد پیدا می­شود. این تغییرات سبب می­شوند که برخی از پدران و مادران دوره­ بلوغ را دوره­ای بسیار خطرناک تصور کنند و تغییر اخلاق و رفتار و شخصیت جوان را غیرقابل تحمل بدانند. یقین است که توقعات یک جوان 17 ساله مانند خواسته­های یک پسر 11 ساله نیست و اگر بتوان با امر و نهی یک کودک 10 ساله را به خوبی اداره کرد نمی­توان با جوان 17 ساله به همان صورت برخورد نمود. جوان می­خواهد در دوره­ بلوغ، دارای استقلال باشد، اما در عین حال به کمک خانواده نیز نیاز دارد. در نتیجه ممکن است در این دوره جوان با تضاد جسمی و روحی دست به گریبان شود.

 تقریبا همه کسانی که دوره­ بلوغ را می­گذرانند حس می­کنند که دوره­ کودکی به پایان رسیده و دیگر نباید مانند بچه­ها با آن­ها رفتار کرد. همه­ این­ها می­دانند که باید به زودی وارد دوره­ اصلی زندگی شوند و نقش انسان بزرگ و کامل را ایفا کنند. در این سن برخی از جوانان سیگار می­کشند. بیشتر آن­ها می­خواهند نشان دهند که چون بزرگ شده­اند از کسی نمی­ترسند و سیگار کشیدن را علامت به دست آوردن استقلال می­دانند. برخی از جوانان برای مبارزه با پدر و مادر و رهایی از قید دستورات آن­ها دیر به منزل می­آیند، بعضی در برابر بازخواست و یا پرخاش پدر، واکنش غیرعادی نشان می­دهند و گروهی از آنان نیز منفی­باف می­شوند.

 بسیاری از والدین از تنبلی، بی­توجهی و بی­احترامی به دیگران و سر به هوا بودن فرزند خود گله می­کنند و بر این باورند که فرزند خوب آن­ها به کلی عوض شده است. در نتیجه برخی از آن­ها در برابر بی­قیدی و سرکش بودن جوان واکنش شدید نشان می­دهند و برخی دیگر با کنار کشیدن خود از معرکه و آزاد گذاشتن بی­قید و شرط مشکل را ده برابر می­کنند. در حالی که در همین دوره می­توان به جوان نزدیک شد و با تربیت و راهنمایی صحیح، احساس همکاری و مسئولیت و تفاهم را در او تقویت کرد. تردیدی نیست که می­توان با توجه به نیاز و خواسته­های جوانان و ایجاد حس اعتماد به نفس و اطمینان در آن­ها، ضمن حل مسائل جوانی و مشکلات دوره­ بلوغ، از ناسازگاری، نشانه­های عصبی و اختلالات رفتاری پیشگیری نمود.

 هر فرد پس از تولد، به تدریج دارای نیازهایی می­شود، برخی از نیازهای اشخاص را می­توان نیازهای فیزیولوژیک یا ذاتی دانست که همان اساس فیزیکی ـ شیمیایی را دارند و ظهور آن­ها به تجربه گذشته ارتباط ندارد. گرسنگی، تشنگی، انگیزه­های مادی، تمایلات جنسی و نیاز به خواب را می­توان در زمره­ نیازمندی­های فیزیولوژیک دانست. با برآورده شدن این نیازمندی­ها، شخص دارای حوایج دیگری نیز می­شود که به آن­ها نیازهای اکتسابی گفته می­شود. این دسته از نیازها، که ارزش آن­ها کمتر از احتیاجات ذاتی نیست، شامل محبت، عشق، امنیت، احساس کفایت، احترام، موفقیت، دوستی و قدرت است. این نیازمندی­ها، که از زندگی در اجتماع حاصل شده­اند ماهیت ویژه­ای دارند که ارضا یا برآورده نشدن آن­ها در رضایت خاطر فرد و شخصیت او موثر واقع می­شود و او را برای همسازی یا ناسازگاری آماده می­کند.

 جوان در دوره­ بلوغ می­خواهد که به این­گونه خواسته­های او توجه شود، با او رفتاری دوستانه داشته باشند، به او احترام بگذارند، به او محبت کنند اما ترحم نکنند. بنابراین هم والدین و هم معلمان باید با جوانان رفتاری دوستانه و عادلانه داشته باشند، به جوانان کمک کنند، اما به شکل دوستانه و توام با احترام. به همین جهت خشونت، امرونهی، مسخره کردن و انتقاد و سرزنش نه تنها سازنده نخواهد بود بلکه ممکن است مخرب نیز باشد.

 همان­طور که انگیزه­های فیزیولوژیک وجود ما را زیر فشار قرار می­دهند و تا برآورده شدن نیاز موردنظر، فرد را به خود مشغول می­دارند، حوایج اکتسابی نیز شخص را برای ارضای نیازمندی­ها به فعالیت وامی­دارند و تا رسیدن به آن­ها فکر و روان او را مشغول می­دارند. نیاز به محبت، امنیت، احترام، استقلال، عزت نفس و نیازهای اکتسابی دیگر نقش ویژه­ای در انگیزش اعمال و رفتار و احساسات یک جوان دارند و توجه به آن­ها سبب می­شود که جوان با طیب خاطر برای رسیدن به هدف­های عالی همکاری و کوشش کند و به دور از تعارض و کشمکش فرصت تهذیب و کمال شخصیت را داشته باشد.

 بسیاری از کسانی که دوره­ بلوغ را می­گذرانند مشکلی ندارند و شخصیت سالمی پیدا می­کنند. اما عده­ای نیز با از دست دادن قدرت سازگاری دچار کشمکش و تضاد می­شوند. جوانانی که نتوانند با مفاهیم واقعی زندگی آشنا شوند ممکن است نتوانند با محیط خود همساز گردند. در نتیجه به جای قبول مشکل و روبه­رو شدن با آن، دچار شکست عصبی و روانی می­شوند و از مشکلات واقعی زندگی فرار می­کنند. جوانی که قدرت پذیرش و حل مشکلات را ندارد، به جای فعالیت مثبت، حالت دفاعی به خود می­گیرد و بیشتر وقت خود را صرف مبارزه­ منفی می­کند. چنین شخصی ممکن است با توسل به دفاع روانی مانند: خیالبافی، استدلال غیرمنطقی، همانندسازی، انکار، جابه­جایی، جبران، برون افکنی، بازگشت و تبدیل و تعویض، به خود فریبی و گریز از حقیقت بپردازد. مثلا، جوانی برای فرار از عقده­ حقارت، به جای شناخت و استفاده از استعداد واقعی خود، به شوخی و مسخرگی رو می­آورد، دیگری با گریز از حقیقت به رویا پناه می­برد، برخی از جوانان برای فرار از مشکلات به عقب و قهقرا می­روند و یا با بازگشت به دوره­ کودکی و عدم پذیرش مسئولیت، احساس رضایت خاطر می­کنند. عده­ای نیز خطای خود را به دیگران نسبت می­دهند و وقتی نمره کافی در درس نمی­گیرند کینه­توزی معلم را بهانه می­کنند و برخی از جوانان نیز برای فرار از درس و کار، بیماری و دردهای موهوم قلبی و مفصلی را مطرح می­کنند.

 با همه این­ها، حقیقت این است که بیشتر جوانان در ضمیر خود به دانش و تجربه­ بزرگان ایمان دارند و مایلند مشکلات خود را با کمک پدر و مادر و معلم خود حل کنند. با شناخت و برخورد صحیح و آموزش مناسب می­توان به این خواسته­ درونی جوانان جامه­ عمل پوشانید و به جای انتقاد و سرزنش و تمسخر، به آنان کمک کرد تا شخصیت سالمی به دست آورند.

 هرچند در این خلاصه نمی­توان به اختلال­های شخصیت و علت و علایم آن پرداخت. اما ذکر این نکته اهمیت دارد که بیشترین شکست­ها را در دوره­ بلوغ، کسانی می­خورند که از حمایت افراطی پدر و مادر برخوردار بوده­اند. خانواده تاثیر عمیقی در کودک می­گذارد و شخصیت او را پی­ریزی می­کند، اگر کودک بیش از حد مورد توجه و حمایت واقع شود آماده­ کجروی، ناسازگاری و تجاوز به حقوق دیگران خواهد شد. با حمایت افراطی، کودک لوس و نازپرورده بارمی­آید و در نتیجه با صفاتی چون خودخواهی، پرتوقعی، یاغی­گری و احساس عدم مسئولیت نمی­تواند به صورت انسانی بزرگ و مسئول و مستقل زندگی کند.

 تعریف و تمجید بی­جا از کودکان سبب می­شود که اگر در دوره­ بلوغ به آن­ها بی­توجهی شود و یا به کارهای ناپسند آن­ها خرده گرفته شود واکنش­های شدید نشان ­دهند. در مقابل، کسانی هم که با محرومیت عاطفی، فقدان مهر مادری و طرد روبه­رو بوده­اند نمی­توانند مهر و عواطف دیگران را احساس کنند و با احساس ناامنی، حس تقصیر و گناه و رفتارهای نابهنجار و خصمانه به ترک مدرسه و ناسازگاری اقدام می­کنند. نبودن رابطه­ صحیحی بین پدر و مادر و کودک سبب می­شود که جوان در دوره­ بلوغ در معرض خطر و نابهنجاری شخصیت قرار گیرد. مطالعه درباره­ اعتیاد، انحراف جنسی و بزهکاری جوانان نشان می­دهد که سالم نبودن محیط خانواده چه نقشی در شخصیت فرد دارد.

 برای سالم کردن محیط خانواده باید بین همه­ اعضای خانواده رابطه­ صحیح برقرار شود، مواظبت مادر از فرزند باید با محبت و مهربانی اما توام با مصلحت بینی انجام گیرد، در فرزند احساس ایمنی و اطمینان به وجود آید، از اختلاف و کشمکش زناشویی و خانوادگی پرهیز شود و پدر با رفتار خردمندانه توام با مهربانی، انضباط و قدرت استدلال منطقی در خانواده برقرار کند. در فرصتی دیگر به روش تربیت کودک در خانه و مدرسه اشاره خواهیم کرد.

 

 منبع: آرشیو دوره­های قدیمی مجله دانشمند به مدیر مسئولی و سردبیری علی میرزایی


جهان هستی و دکتر اینشتین

عنوان مقاله: جهان هستی و دکتر اینشتین

نویسنده: محمدرضا نبوی­زاده

آدرس­ پست الکترونیکی نویسنده/ مترجم:

تاریخ تهیه: 1385

ارسال کننده: بنیاد علمی و فرهنگی - تاریخ ارسال: 1388

آدرس­ پست الکترونیکی ارسال کننده:gerami_scf@yahoo.com

موضوع اصلی: تئوری نسبیت، موضوع فرعی: هستی

 کلیدواژه‌های اصلی به ترتیب اهمیت: اینشتن، فضا ـ زمان ـ نور

 کلیدواژه‌های فرعی به ترتیب اهمیت: فضای تهی

 

                                                            چکیده

بسیاری از همپایگان تئوری نسبیت اینشیتین اینشتین به درستی نفهمیدند و اهمیت علمی آن را درک نکردند که شامل یک پایه اصلی سیستم فلسفی است که اندیشه­های فیلسوفانی نظیر برکلی و هیوم را افزایش داد و روشنگری کرد. این که نام اینشتین جاودان و نظریه نسبیت او مشهور جهان است بیشتر از این جهت است که او ماهیت فضا و زمان و نور را دقیقا مورد بحث قرار داد و هر سه را با هم مربوط کرده است.

او ابتدا نظر دکارت را که گفته بود: فضا مربوط به ماده است و فضای تهی وجود ندارد را مطرح و آن را به عنوان یک مساله عینی رد می­کند ولی بعد به نظریه دکارت برمی­گردد و آن را موجه جلوه می­دهد که فضای بدون میدان یعنی فضای تهی وجود ندارد.

برای درک تئوری نسبیت و آنچه که درباره جاذبه می­گوید که نیروی نامرئی جهان هستی را با هم نگاه می­دارد و شکل و اندازه آن را تعیین می­کند، یک فهم­ از پیوستار فضا ـ زمان لازم است.

 

مقدمه

یک شرح روشن از تئوری­های اینشتین و اثرات آن­ها روی جهان مدرن، شامل کشفیات جدید در علوم هسته­ای است. امروزه بیش­تر خوانندگان روزنامه­ها تقریبا کم­وبیش می­دانند که اینشتین کارهایی در زمینه­ ساخت بمب اتمی انجام داده است. فراتر از آن نام او به سادگی یک واژه­ هم معنا (برای ابهام، حتی برای بسیاری از رفقایی که از نظر علمی همپایه او بودند... ولی تئوری نسبیت را نفهمیدند و اهمیت علمی آن را درک نکردند)، با یک پایه­ اصلی سیستم فلسفی است که اندیشه­های فیلسوف­هایی نظیر لاک، برکلی و هیوم را افزایش داد و روشنگری کرد. در نتیجه او سهم کمی از افشا نمودن رازهای عظیم جهان هستی که در آن سکنا داریم را دارا است. به کارگیری تئوری­های نیوتن، پلانک، گامو، لمیتر و جینز، مخازن تشریح مفهوم اینشتین از کاینات می­باشد.

 درخصوص این تئوری­های علمی جهت وجود سیستم­های فلسفی موجود در جهان، او نشان می­دهد که چگونه تمام شکل­های فعالیت­های بشری تحت تأثیر کشفیات علمی هستند و چطور تئوری­های او مرحله­ای در تاریخ طولانی پژوهش می­باشند.

 اینشتین به طور قطع مطمئن بود که خلقت جهان هستی به وسیله­ یک هوش عالی می­باشد. او می­گوید: زیباترین و کامل­ترین احساساتی را که ما می­توانیم تجربه کنیم، فهم عارفانه است. آن قدرت تمام علم حقیقی است، برای آن که بدانیم برای پیدایش هستی واقعی ما، چقدر نفوذ­ناپذیر است. آشکارا مطرح می­کنیم خودمان را به عنوان عالی­ترین خردمند و تابناک­ترین زیبایی که استعدادهای مبهم را تنها در ابتدایی­ترین اشکال می­فهمند، آشکارا مطرح می­کنیم.

این دانش، این درک، در مرکز ـ ایمان حقیقی است. یک فهم از پیوستار فضا ـ زمان لازم است برای درک تئوری نسبیت و آنچه درباره جاذبه می­گوید که نیرویی نامریی، جهان هستی را با هم نگاه می­دارد و شکل و اندازه آن را تعیین می­کند. این عقیده که اتم­ها اجزای سازنده جهان هستند فکر تازه­ای نیست. بیش از دو هزار سال پیش دموکریت فیلسوف یونانی این نظریه را پیش کشید که جهان از ذرات بسیار ریز فناناپذیر ساخته شده است. اما تا سده نوزدهم به این نظریه توجهی نشد. از این زمان دانشمندان از «شکستن اتم» به تفصیل آگاه شدند. اگر هسته­ یک اتم را بتوان با ذراتی مثل نوترون­ها که سرعت و انرژی سینتتیک زیاد دارند، بمباران کرد، هسته می­شکافد و در همین هنگام مقدار زیادی انرژی آزاد می­گردد. انرژی یک پوند (5/453 گرم) اورانیوم ـ 345 که در بمب اتمی به کار می­رود و تقریبا برابر 10000 تن تی.ان.تی (تری نیتروتلوئن) یا 10000 تن بنزین هواپیماست.

سال 1905، اینشتین دانشمند و ریاضی­دان شهیر جهان این نظریه انقلابی را بیان کرد: گرما دارای جرم است. اینشتین با تکیه بر این تئوری رابطه جرم ـ انرژی خود را به وجود آورد. E=mc2. اینشتین معتقد بود، سرعت نور که برابر سیصد هزار کیلومتر در ثانیه است از همه سرعت­ها بیشتر است. این معادله به دانشمندان کمک می­کند تا پی ببرند که چگونه این همه انرژی از مقادیر کوچک ماده به وجود می­آید. نتایج فنی این تئوری 40 سال بعد از آن تاریخ آشکار شد و مقصود سال 1945 است که عملا توانستند انرژی اتمی را آزاد سازند. در انفجار هیروشیما همچنان که شهر مزبور را منهدم ساخت، در عین حال دلایل «مردان عمل» را که همواره درصدد تحقیر قدرت خلاق دانشمندان بررسی­های نظری بوده­اند، نیز نابود و منهدم ساخت. بعد از این اینشتین با مسایل جدی جدیدی مواجه شد. از جمله این که چگونه می­توان از ایجاد جنگ اتمی جلوگیری کرد؟

این که نام اینشتین جاودان و نظریه نسبیت او مشهور جهان است، بیشتر از این جهت می­باشد که او ماهیت فضا و زمان و نور را دقیقا مورد بحث قرار داده و هر سه را به هم مربوط کرده است. او ابتدا نظر دکارت را که گفته بود: فضا مربوط به ماده است و فضای تهی وجود ندارد را مطرح و آن را به عنوان یک مساله عینی رد می­کند. همچنین از دید مکانیک کلاسیک و نظریه خصوصی نسبیت و دخالت دادن نظریه میدان، به این نتیجه می­رسد که فضای بدون میدان نباید وجود داشته باشد. از این لحاظ به نظر دکارت برمی­گردد و آن را موجه جلوه می­دهد که فضای بدون میدان یعنی فضای تهی وجود ندارد.

در زمانی کوتاه یعنی فقط چند صد سال، تحولات نجوم، شأن ما را از وضعیتی که تصور می­رفت زمین و ساکنانش در واقع مرکز عالم­اند، به موقعیتی کاملا بی اهمیت تنزل داد. قبل از سده شانزدهم، گمان می­رفت که سیارات، خورشید، ماه و ستارگان همگی حول زمین می­چرخند. در سده شانزدهم و هفدهم، در نتیجه کشفیات، کوپرنیک، تیکوبراهه و کپلر زمین از جایگاه ممتاز خود به زیر آمد و خورشید جای آن را گرفت.

به کارگیری تلسکوپ در سده هفدهم نشان داد که خورشید صرفا یکی از ستارگان معمولی در میان کهکشانی از ستارگان دیگر است. اگرچه مجددا فرض شد که خورشید در مرکز کهکشان قرار دارد. در اوایل سده بیستم، ستاره­شناسان پی برده بودند که خورشید از مرکز کهکشان فاصله بسیاری دارد و عالم حاوی تعداد زیادی از کهکشان­های دیگر است. ما صرفا یک ستاره از حدود 1011 ستاره در کهکشان راه شیری را به خود اختصاص داده­ایم، در بی کرانگی فضا شاید 1011 کهکشان دیگر، هر یک با همان تعداد ستاره کهکشان، وجود داشته باشد.

 جهان ما به طور عمده شامل ستارگان است. همه ستارگان در فضا حرکت می­کنند اما چنین به نظر می­رسد که برخی از آن­ها بر جای خود ایستاده­اند. از همین رو آن­ها را ستارگان ثابت یا خورشیدها می­نامند. کره­های دیگری بسیار کوچک­تر دور این خورشیدها گردش می­کنند و از آن­ها نور و حرارت می­گیرند. این کره­ها را سیاره می­گویند. منظومه شمسی ما را یکی از این خورشیدها تشکیل می­دهد که نه ستاره: عطارد، زهره، زمین، مریخ، مشتری، زحل، اورانوس، نپتون و پلوتو به ترتیب گرد آن می­چرخند.

آنچه سیارات را به ثوابت و اقمار را به سیارات مربوط می­سازد، نیروی جاذبه است و علت آن که ثوابت، سیارات اقمار را جذب نمی­کنند سرعت فوق­العاده زیاد آن­ها ضمن گردش به دور جسم مرکزی است. این سرعت موجب می­گردد که سیارات و اقمار با نیرویی به نام نیروی گریز از مرکز از اجسام مرکزی خود دور شوند. بنابراین اقمار به وسیله نیروی جاذبه به سمت سیارات کشیده و به وسیله نیروی گریز از مرکز از آن­ها رانده می­شوند و چون این دو نیرو مساوی است لذا اقمار روی سیارات نمی­افتند و به فضا نمی­گریزند و سیاره­ها دور نمی­شوند، بلکه فقط در مدار معینی به دور ستاره­ مرکزی خود گردش می­کنند.

 کره زمین از نظر بزرگی پنجمین سیاره منظومه شمسی است. ترقیات شگفت­آور فضایی که امروز مشاهده می­شود مدیون کوشش­های خستگی­ناپذیر 120 ساله گذشته مردانیست که با تهور و بی­باکی زندگی خود را وقف پیشرفت در این زمینه کرده­اند. مساله موشک در آغاز سده بیستم فقط به صورت فکر در مغز بشر بود. لیکن پیشرفت صنعت و به خصوص استفاده از انرژی اتمی این فکر را جامه عمل پوشاند. در حدود 1930 چند نفر جوان به رهبری پرفسور ورنر فن­­براون که در آن زمان دانشمند گمنامی بود، در برلن به تجربه ساده و مقدماتی پرتاب موشک پرداختند.

از جنگ جهانی دوم به بعد تکنیک موشک­سازی پیوسته در حال تکامل و پیشرفت بود. در جلسه ژئوفیزیک بین­المللی که از 1957 تا 1958 طول کشید تصمیم گرفته شد که ملل مختلف جهان مطالعاتی درباره شکل کره زمین و جو پیرامون آن و حوزه مغناطیسی زمین انجام دهند. همچنین برنامه ماه­های مصنوعی پیش­بینی شد و دولت­های آمریکا و شوروی در نظر داشتند که به پرتاب ماه مصنوعی مبادرت نمایند و هیچ­کس در غرب تردیدی نداشت که آمریکایی­ها زودتر به این کار توفیق خواهند یافت. لیکن روز چهارم 1957 عصر فضایی آغاز شد و دانشمندان شوروی با پرتاب نخستین ماه مصنوعی ساخت بشر «اسپوتینک 1» و قرار دادن آن در مداری به دور زمین افتخاری بزرگ نصیب ملت خود ساختند.

 با کمک اقمار مصنوعی و موشک­های مختلف تشعشعات کیهانی مورد مطالعه قرار گرفت. موشک­هایی که به سوی کره ماه و زهره و مریخ فرستاده شدند مجهز به یک سلسله دستگاه­های اندازه­گیری مربوط به انجام برنامه وسیع تحقیقات علمی بودند. عکس­هایی از قسمت اسرارآمیز کره ماه یعنی از قسمتی که ما نمی­بینیم به دست آمد. ستاره­شناسان شرایط فوق­العاده خوبی برای رویت­ها و بررسی­های خود به دست می­آورند.

در حال حاضر برای تقویت برنامه­های تلویزیونی بدون مراکز مخصوص رله برنامه­ها، از اقمار مصنوعی زمینی استفاده می­شود. مورد استعمال دیگر اقمار مصنوعی به کار بردن آن­ها برای سرویس­های هواشناسی است.

 

منبع: دانش و مردم


خود را تندرست بدانید


هنگامی که بنزین تمام می¬کنید

عنوان مقاله: هنگامی که بنزین تمام می­کنید

مترجم: علی ضرغام

آدرس­ پست الکترونیکی نویسنده/ مترجم:

تاریخ تهیه: 1385

ارسال کننده: بنیاد علمی و فرهنگی - تاریخ ارسال: 1388

آدرس­ پست الکترونیکی ارسال کننده:gerami_scf@yahoo.com

موضوع اصلی: رانندگی، موضوع فرعی: تمام شدن بنزین

کلیدواژه‌های اصلی به ترتیب اهمیت: چراغ­های چشمک­زن خطر

 کلیدواژه‌های فرعی به ترتیب اهمیت: بالا زدن کاپوت اتومبیل

 

چکیده مقاله

هنگام شب در جاده­ای عبور می­کنید، چنانچه بنزین ماشین شما تمام شود چه باید بکنید؟ کارهایی را که می­توانید انجام دهید عبارتند از: به طرف نزدیک­ترین شهر می­روید ـ سعی می­کنید با علامت دادن کمک بگیرید ـ کاپوت را بالا می­زنید ـ فقط می­نشینید و منتظر می­مانید.

 مقدمه

دیروقت در بعد از ظهر جمعه خانه ترک می­کنید اما از پر کردن باک بنزین تقریبا خالی خود غفلت می­ورزید. با توجه به عجله­ای که برای رفتن و برگشتن یک سفر 300 کیلومتری قبل از ساعت شروع کار روز شنبه را دارید، باز هم فراموش می­کنید که روز جمعه است و تعداد کمی از پمپ بنزین­ها باز هستند. در واقع در مسیر عبور خود، هیچ پمپ بنزین مشغول به کاری را نمی­بینید. در یک قسمت خلوت و دور افتاده جاده، و هنوز خیلی مانده به مقصد، اتوموبیل شما پت­پت­کنان می­ایستد.

چه باید بکنید؟

الف ـ پیاده به طرف نزدیکترین شهر می­روید.

ب ـ کنار اتوموبیل می­ایستید و برای کمک گرفتن علامت می­دهید.

ج ـ کاپوت را بالا می­زنید و سپس به جستجوی تلفنی در آن نزدیکی­ها می­روید.

د ـ چراغ­های چشمک­زن خطر را روشن می­کنید، می­نشینید و منتظر می­مانید.

 الف ـ رفتن به طرف شهر.

این کار، هم برای شما و هم برای اتوموبیل خطرناک است. شما نباید به تنهایی در یک جاده تاریک راه بروید و اتوموبیل هم نباید بدون سرنشین بماند. ممکن است ضروری باشد که چند کیلومتری را، به امید یافتن کمکی در شهر، در طول یک جاده کاملا تاریک راه بروید و تازه ممکن است که پمپ بنزین هم باز نباشد. هر سال عابران پیاده زیادی، درست در چنین وضعیتی تصادف می­کنند و کشته می­شوند. این انتخاب خوبی نیست.

ب ـ سعی می­کنید با علامت دادن کمک بگیرید

باز هم ایستادن در کنار جاده، علت مرگ و زخمی شدن بسیاری از عابران است. ایستادن در کنار اتوموبیلتان ـ که فرضا به طور ایمنی بیرون از جاده متوقف است ـ حتی خطرناک­تر است زیرا شما را بیش­تر به جاده و مسیر حرکت اتوموبیل­ها نزدیک می­کند. نمی­توان انتظار داشت رانندگان کسی را که در کنار جاده در مقابلشان ظاهر می­شود به سرعت ببینند و واکنش مناسب نشان دهند. اگر می­خواهید برای قرار دادن مشعل­های ایمنی یا مثلث­های شب­نما، برای آگاه ساختن اتوموبیل­های در حال گذر از حضور خود، از اتوموبیل پیاده شوید، خیلی نزدیک به انتهای شانه جاده ـ و دور از خود مسیر ـ حرکت کنید و لباس­های منعکس کننده نور، از آن نوع که برای دوندگان درست می­کنند، بپوشید.

ج ـ کاپوت را بالا بزنید.

بالا زدن کاپوت یک علامت پذیرفته شده برای موقعیت­های گرفتاری است. اتوموبیل­های در حال گذر خواهند فهمید که شما دچار نوعی مشکل مکانیکی شده­اید. دیگر علامت­های عمومی وضع اضطراری، که در موقعیت شما حتی بهتر قابل رویت هستند شامل بستن یک قطعه پارچه سفید یا رنگی به آنتن رادیو یا دستگیره در راننده، یا قرار دادن یک قطعه پارچه بر روی شیشه سمت راننده است. شما همچنین باید به محض آنکه اتوموبیلتان شروع به پت­پت کردن کرد، چراغ­های چشمک­زن خطر را روشن کنید. این چراغ­ها باید تا زمانی که اتوموبیل شما قادر به حرکت نیست روشن باشند. آن­ها به هنگام شب، حضور شما در کنار جاده را به خوبی به اتوموبیل­های در حال گذر اعلام می­کنند. قرار دادن مشعل و مثلث­های شب­نما هم وضع شما را به اتوموبیل­های دیگر اعلام می­کند. لیکن، شما باز هم نباید شروع به راه رفتن در طول جاده کنید. به دنبال تلفن گشتن می­تواند به فاجعه­ای منتهی شود.

د ـ فقط بنشینید و منتظر بمانید.

به منظور این­که وضعیت ناگوار اتوموبیل و موقعیت شما به طور مناسبی به اتوموبیل­های عبوری اعلام شود و چراغ­های چشمک­زن اعلام خطر، روشن باشد و هرگونه وسیله شب­نما یا مشعل در جای مناسب گذاشته شود، امن­ترین کار این است که شما در اتوموبیل به انتظار کمک بنشینید. شما در اتوموبیل گرم و خشک خواهید ماند.

اگر شما محل امن را ترک کنید، چنانچه کمک برسد، کسی در آنجا نخواهد بود. بهترین پیشنهاد، نشستن در اتوموبیل و منتظر ماندن است. البته تنها کمکی را که باید بپذیرید کمک پلیس است. اگر کس دیگری توقف کند، فقط پنجره را تا آن اندازه­ای باز کنید که بتوانید صحبت کنید. به فرد در حال گذر بگویید که پلیس را بفرستد. تمام درها هم باید قفل باشند.

 

منبع: آرشیو دوره­های قدیمی مجله دانشمند به مدیر مسئولی و سردبیری علی میرزایی

 

هنگامی که بنزین تمام می¬کنید


چگونه می¬توانیم جهان را بشناسیم

عنوان مقاله: چگونه می­توانیم جهان را بشناسیم

نویسنده/ ترجمه و تلخیص:کارل ساگان/ م. چالشگر

آدرس­ پست الکترونیکی نویسنده/ مترجم:

تاریخ تهیه: 1385

ارسال کننده: بنیاد علمی و فرهنگی - تاریخ ارسال: 1388

آدرس­ پست الکترونیکی ارسال کننده:gerami_scf@yahoo.com

موضوع اصلی: علوم ، موضوع فرعی: طبیعت

کلیدواژه‌های اصلی به ترتیب اهمیت: کیهان، احساس شهودی، نظم­ها و قوانین طبیعی

 کلیدواژه‌های فرعی به ترتیب اهمیت: آشفتگی حوادث بی­نظم، ضابطه­بندی نظم­های طبیعت

 

چکیده مقاله

هدف دانش، کشف چگونگی کارکرد جهان و شناخت روابط میان چیزها می­باشد. هم­چنین دانش به دلیری، دست کم دلیری تردید کردن درباره حکمت مرسوم، نیاز دارد. آیا این پرسش که در آن سوی کائنات چه چیزی قرار گرفته معنایی دارد یا نه. پاسخ برخی از این پرسش­ها آسان است و برخی دیگر چنان اسرار گونه­اند که تا امروز پاسخ آن­ها را کسی نمی­داند. ذهن علمی نقادانه به بررسی جهان می­پردازد. خوشبختانه در جهانی زندگی می­کنیم که لااقل بخش­های مهم قابل شناختی دارد.

 


مقدمه

هیچ چیز به اندازه ثروت پایان ناپذیر طبیعت غنی نیست. طبیعت فقط سطوح ظاهری خویش را به ما می­نمایاند، حال آنکه یک میلیون قولاج ژرفا دارد. دانش، بیشتر یک شیوه اندیشیدن است تا مخزنی از معلومات، هدف دانش، کشف چگونگی کارکرد جهان، جستجوی نظم­های ممکن، و شناخت روابط میان چیزها و نفوذ در آن­هاست. چیزهایی که از اجزاء درون هسته (که شاید اساس کل ماده باشند) تا همه موجودات زنده، جامعه­های انسانی و نیز کل کیهان را در برمی­گیرند.

 احساس شهودی ما هرگز راهنمای مطمئنی نیست. پیشداوری و تربیت، یا فقط محدودیت اندام­های حسی (که البته مستقیما جزء کوچکی از پدیده­های جهان را دریافت می­کنند) ممکن است ادراک­های حسی ما را به انحراف بکشانند. تا پیش از زمان گالیله، حتی به پرسش سرراستی نظیر این­که: یک کیلو سرب در صورت فقدان اصطکاک، سریع­تر از یک گرم کرک سقوط می­کند، چه ارسطو و چه هر کس دیگر پاسخ نادرستی داده بودند. شالوده دانش بر آزمایش، بر هماوردجویی با جزم­های کهنه و بر مشاهده جهان چنان که واقعا هست، بنا شده است. بدین سان، دانش به دلیری ـ دست کم دلیری تردید کردن درباره حکمت مرسوم ـ نیاز دارد.

 بعلاوه، شگرد اصلی دانش، تفکر واقعی در مورد هر چیز است: شکل ابرها و گهگاه لبه­های تیز آن­ها در ارتفاعی واحد، چگونگی تشکیل قطره­ای شبنم بر یک برگ، ریشه یک نام یا یک واژه، دلیل رسوم و آیین­های اجتماعی نظیر حرام بودن زنای با محارم، علت سوختن کاغذ زیر ذره­بین در آفتاب، اینکه چرا عصا چنین شکلی دارد، چرا گمان می­کنیم هنگام راه رفتن ماه به دنبال ما حرکت می­کند، چرا نمی­توانیم چاهی تا مرکز زمین حفر کنیم، در زمین کروی ما تعریف «پایین» چه معنایی دارد، چگونه تن ما خوراک دیروز را به رگ و پی و ماهیچه امروز تبدیل می­کند، منظورمان از «بالا» یعنی چقدر فاصله، آیا کیهان تا جاودان پیش می­رود، و در غیر این صورت، آیا این پرسش که در آن سوی کائنات چه چیزی قرار گرفته معنایی دارد یا نه، همگی موضوع­های تفکر را تشکیل می­دهند. پاسخ برخی از این پرسش­ها آسان است، و برخی دیگر و بویژه پرسش آخر چنان اسرارگونه­اند که حتی امروز پاسخ آن­ها را کسی نمی­داند. این­ها پرسش­هایی درباره طبیعت­اند. هر فرهنگی این پرسش­ها را به شیوه خود مطرح کرده است. پاسخ­های پیشنهادی تقریبا همیشه ماهیت «همین که هست» را دارند و توضیحاتی جدا از تجربه و حتی جدا از مشاهدات مقایسه­ای نسبتا دقیق ارائه می­کنند.

 اما ذهن علمی، چنان که گویی وجود جهانهایی دیگر و اشیایی دیگر به جز اشیاء موجود نیر امکان دارد، نقادانه به بررسی جهان می­پردازد. آن­گاه است که ناچار می­پرسیم چرا آنچه می­بینیم وجود دارد و چیز دیگری به جای آن­ها وجود ندارد. چرا خورشید و ماه و سایر سیارات کروی هستند، و مثلا هرمی، مکعبی، دوازده وجهی یا غیرمنظم نیستند، یا شکل­هایی درهم و آشفته ندارند؟ چرا جهان چنین متقارن است؟ اگر زمانی را به فرضیه­پردازی بگذرانید، دقت کنید که آیا این فرضیه­ها معنایی دارند یا با آنچه می­دانیم مطابقت می­کنند یا نه، به آزمایش­هایی بیندیشید که بتوانند فرضیه­های شما را اثبات یا رد کنند، در آن صورت به کار علم پرداخته­اید. و هرگاه بیشتر به این شیوه تفکر کنید، در آن مهارت بهتری خواهید یافت. نفوذ در قلب اشیا و پدیده­ها ـ حتی به قول والت ویتمن، در یک چیز کوچک مانند یک برگ علف ـ نوعی تجربه شادی بخش است که در میان تمام موجودات کره ارض، احتمالا فقط انسان قادر به چنین احساسی است. انسان موجود هوشمندی است و استفاده از هوش برایش بسیار لذت­بخش است. مغز از این لحاظ مانند یک ماهیچه عمل می­کند. وقتی آن را به کار بیندازیم و خوب بیندیشیم، احساس خوبی به ما دست می­دهد. درک یک مطلب نوعی وجد و نشاط در ما پدید می­آورد.

با این حال تا چه حد می­توانیم جهان پیرامون خود را واقعا بشناسیم؟ گاه این پرسش از طرف کسانی مطرح می­شود که امیدوارند پاسخ منفی باشد، زیرا از جهانی که ممکن است هر چیز در آن روزی شناخته شود بیم دارند. گاه از برخی دانشمندان می­شنویم که با اطمینان اظهار می­کنند هرچه ارزش شناخت داشته باشد بزودی شناخته خواهد شد ـ یا تاکنون شده است ـ و بدین ترتیب جهان دوره دیونزی­ها و پولی­نزی­ها را برای ما ترسیم می­کند که شوق اکتشاف ذهنی در آن پژمرده شده و جای به رخوتی سنگین داده است، یعنی جامعه­هایی که مردمش کاری جز نوشیدن شراب نارگیل یا دیگر مسکرات تخدیر کنده ندارند. این­گونه اظهار عقیده، علاوه بر آنکه پولی­نزی­ها را که از قضا کاشفان دلیری هم بوده­اند (و بهشت آسایش کوتاه مدت آنان، غمگنانه در حال پایان است) بدنام می­کند، بحثی است که به خطایی مبتذل می­انجامد.

 بگذارید به این مسئله با دیدی فروتنانه­تر بنگریم. اینکه آیا می­توانیم کائنات یا کهکشان راه شیری یا یک ستاره یا جهان خود را بشناسیم به کنار، آیا واقعا به طور کامل و در جزئیات قادر به شناختن یک دانه نمک هستیم؟ یک میکروگرم نمک آشپزخانه را در نظر بگیرید، یعنی ذره­ای که بزحمت می­توان با دیدگانی تیز و بدون میکروسکوپ آن را دید. در این دانه نمک حدود 1016 اتم سدیم و کلر وجود دارد. این رقم یعنی عدد 1 با 16 صفر جلوی آن که برابر با 10 میلیون میلیارد اتم است. اگر بخواهیم یک دانه نمک را بشناسیم، حداقل باید وضعیت سه بعدی هر یک از این اتم­ها را بدانیم. (در واقع چیزهای خیلی بیشتری نظیر ماهیت نیروهای مابین اتم­ها را باید بدانیم، اما فعلا فقط داریم یک محاسبه فروتنانه می­کنیم). حال آیا این رقم از تعداد چیزهایی که مغز می­تواند بداند، کمتر است یا بیشتر؟

 مغز چگونه می­تواند بداند؟ نرون­ها یاخته­های عنصری مدار و کلیدهایی هستند که فعالیت­های الکتریکی و شیمیایی ذهن ما بر عهده آنهاست، و از این نرون­ها شاید شمار 1011 عدد در مغز وجود دارد. یک نرون معمولی مغز شاید هزار رشته داندریت داشته باشد که آن را به سایر نرون­ها متصل می­کند و اگر چنان که می­نماید هر بیت (Bit یا کوچکترین واحد اطلاعاتی کامپیوتر که یا مدار بسته «1» است و یا مدار باز «0») اطلاعاتی در مغز به یکی از این اتصالات مربوط باشد، مجموع تعداد چیزهای قابل شناخت برای مغز بیشتر از 1014 یا صد تریلیون نیست. با این حال، این رقم تنها یک درصد تعداد اتمهای موجود در ذره­ای نمک است.

 پس بدین معنا جهان رام نشدنی است و در برابر هر تلاش آدمی با دانشی سرشار، شگفتانه مقاومت می­کند. بدین­گونه ما نمی­توانیم یک دانه نمک، این ذره کوچک کائنات، را درک کنیم. اما اجازه دهید کمی عمیق­تر به این میکروگرم نمک بنگریم. از قضا نمک بلوری است که در آن، بجز عیوبی در ساختمان شبکه بلوری، وضعیت هر اتم سدیم یا کلر معین شده است. اگر می­توانستیم به درون این دنیای بلوری کوچک گام بگذاریم، مشاهده می­کردیم که ردیف­های اتم­ها: سدیم، کلر و دوباره سدیم و کلر، در بالا و پایین ما، با آرایشی منظم و تکرار شونده روی هم قرار گرفته­اند. ممکن است وضع هر اتم یک بلور کاملا خالص نمک شبیه 10 بیت اطلاعاتی باشد.

 اگر جهان، با همان نظم بلور نمک، دارای قوانین طبیعی حاکم بر رفتار خویش می­بود، در آن صورت البته قابل شناخت بود. حتی اگر تعداد زیادی از این قوانین، و هر یک با پیچیدگی معینی، وجود می­داشت، آدمی می­توانست همه آن­ها را درک کند. حتی در صورتی که چنین شناختی فراتر از قابلیت حمل اطلاعات مغز بود، می­توانستیم اطلاعات اضافی را در خارج از جسم خود ـ مثلا به صورت کتاب یا در حافظه کامپیوتر ـ نگه­داری کنیم و باز جهان را به معنایی بشناسیم.

انسان­ها بسیار میل دارند که نظم­ها و قوانین طبیعی را بیابند. در پی قاعده و نظم بودن، همان علم است و گاه راه ممکن برای ادراک این جهان پهناور و پیچیده محسوب می­شود. موجوداتی که تجارب روزمره را آشفتگی حوادث بی­نظمی می­یابند که هیچ­گونه قابل پیش­بینی نیست، در معرض نابودی قرار می­گیرند. جهان به کسانی تعلق دارد که دست کم تا حدی آن را بشناسند.

اینکه طبیعت دارای قوانین و قواعدی است که چگونگی کارکرد جهان را نه تنها از لحاظ کیفی بلکه از جنبه کمی بیان می­کنند، چیز بسیار عجیبی است. می­توانستیم جهانی را تصور کنیم که چنین قوانینی نداشته باشد، و 1080 ذره عنصر آن که جهانی همانند جهان ما می­سازند، با آزادی و لاقیدی مطلقی رفتار کنند. برای درک چنین جهانی نیاز به مغزی به بزرگی خود این جهان داشتیم. گمان نمی­رود در چنین جهانی امکان وجود حیات و شعور باشد، زیرا وجود مغز و حیات مستلزم وجود حدی از دوام و نظم درونی است. اما اگر در چنین جهانی مبتنی بر تصادف نیز موجوداتی بسیار هوشمندتر از ما وجود می­داشتند، از دانش و شوق و لذت در آن چندان خبری نبود.

ما خوشبختانه در جهانی زندگی می­کنیم که لااقل بخش­های مهم قابل شناختی دارد. از طریق تجربه عقل سلیم و تکامل تاریخی خود آماده شده­ایم تا چیزهایی از دنیای روزمره درک کنیم. با این حال، هنگامی که به عرصه­های دیگر گام می­نهیم، عقل سلیم و شهودی عادی ما سخت بی اعتبار می­شوند. شگفت آن است که هر قدر به سرعت نور نزدیک شویم، جرم ما بی نهایت افزایش می­یابد، در جهت حرکت به سوی ضخامت صفر کوچک می­شویم و زمان به حد توقف نزدیک می­شود. بسیاری از مردم این امر را احمقانه می­دانند و من هر یکی دو هفته نامه­ای دریافت می­کنم که از این نظریه شکایت دارد. اما آنچه گفته شد نه تنها حاصل آلبرت آینشتین از فضا و زمان است که به نظریه نسبیت خاص شهرت دارد. مهم نیست که این نتایج به نظر ما نامعقول بنماید. ما به سفر با سرعت نور عادت نداریم. و بنابراین گواهی عقل سلیم ما در سرعت­های بالا پایش می­لنگد.

یا یک مولکول منفرد مرکب از دو اتم شبیه به یک هالتر یا دمبل ـ مثلا مولکولی از نمک ـ را در نظر بگیرید. چنین مولکولی گرد محوری میان خطی که دو اتم را به هم وصل می­کند، می­چرخد. اما در جهان مکانیک کوانتومی، یعنی در عرصه جهان بسیار خرد، حرکت در همه جهات برای مولکول دمبلی ما امکان­پذیر نیست. ممکن است مولکولی جهت وضع افقی داشته باشد یا عمودی، اما نمی­تواند در زوایای متعدد بین اینها باشد. بعضی مواضع چرخشی ممنوع هستند. چه چیزی آن­ها را ممنوع ساخته است؟ قوانین طبیعت. جهان به شیوه­ای ساخته شده که چرخش را محدود یا کوانتیده می­سازد. این را نمی­توانیم مستقیما در زندگی روزانه­مان تجربه کنیم، دست­ها را فقط می­توان از پهلو کشید یا به سوی آسمان بلند کرد، اما قادر به بسیاری از حالت­های میانه نیستیم. ما در جهان کوچک و ریز، در مقیاس 1013 سانتیمتر، زندگی نمی­کنیم. در اینجا عقل سلیم شهودی ما کارساز نیست. آنچه به حساب می­آید آزمایش است ـ که در این مورد به مشاهدات طیف­های مولکولی بسیار بیشتر از فروسرخ باید اشاره کرد. این طیف­ها چرخش مولکولی اندازه­پذیر را به نمایش می­گذارند.

این نظر که جهان محدودیت­هایی بر کردار آدمی اعمال می­کند، نومید کننده است. چرا قادر به چرخش میانه­ای نیستیم؟ چرا نمی­توانیم سریعتر از نور حرکت کنیم؟ تا جایی که می­توان گفت، جهان این چنین ساخته شده است. چنین محدودیت­هایی فقط احساس حقارت در ما ایجاد نمی­کند، بلکه جهان را نیز بیشتر قابل شناخت می­سازد. محدودیت­های بیشتر بر توانایی­های ماده و انرژی، برابر با دانش بیشتر برای آدمی است. اینکه جهان در نهایت به معنایی قابل شناسایی است، نه تنها به تعداد قوانین طبیعی پدیده­های گوناگون پیرامون ما بستگی دارد، بلکه به پذیرش و قابلیتهای ذهنی ما در درک این قوانین نیز وابسته است. ضابطه­بندی نظم­های طبیعت مسلما به چگونگی ساختار مغز انسان مربوط می­شود، اما در عین حال تا حد زیادی به چگونگی ساختار جهان نیز بستگی دارد.

من خود جهانی را دوست دارم که با وجود قابل شناسایی بودن، ناشناخته­های بسیار داشته باشد. جهانی که همه چیز آن شناخته شده باشد، به ملال­آوری و رکود بهشت برخی کند ذهنان است. در عین حال جهانی که قابل شناخت نباشد نیز برای موجود اندیشمند جای شایسته­ای نیست. جهان آرمانی برای انسان بسیار شبیه همین جهانی است که در آن زندگی می­کنیم، و من گمان دارم که این امر براستی چندان هم تصادفی نیست.

 

منبع: آرشیو دوره­های قدیمی مجله دانشمند به مدیر مسئولی و سردبیری علی میرزایی

 

 

نیروی پایان ¬ناپذیر ادیسن

عنوان مقاله: نیروی پایان ­ناپذیر ادیسن

نویسنده/ مترجم: کارول مرچنت/ ع.کتیرایی

آدرس­ پست الکترونیکی نویسنده/ مترجم:

تاریخ تهیه: 1385

ارسال کننده: بنیاد علمی و فرهنگی - تاریخ ارسال: 1388

آدرس­ پست الکترونیکی ارسال کننده: gerami_scf@yahoo.com

موضوع اصلی: علوم، موضوع فرعی: ادیسن

کلیدواژه ‌های اصلی به ترتیب اهمیت: لامپ رشته­ای، میکروفن زغالی، دوربین فیلم­برداری

 کلیدواژه ‌های فرعی به ترتیب اهمیت: قالب­ریزی ساختمان­ها، ناشنوائی ادیسن

چکیده مقاله

ادیسن در کامل کردن بسیاری از کارها شکست خورده است ولی او در این شرایط ناامیدکننده، تعریف عادی شکست را قبول ندارد. ادیسن می­گوید، اگر بیشترین توان فکری و عملی خویش را به کار گیریم، می­توانیم از شکست­های خویش چیزهای بسیاری بیاموزیم. ادیسن این درس را گرفته بود که هرگز چیزی را که برای آن بازاری بالقوه وجود ندارد، اختراع نکند. او آزمایش­های خود را به روش آزمون و خطا انجام می­داد. این مخترع پرشور تمام اوقات خود را با کار پر می­کرد. او موفق­ترین مخترع جهان است. 

نیروی پایان ناپذیر ادیسن

مقدمه

«گاهی به هنگام تلاش برای کامل کردن کاری، در برابر دیواره­ای از سنگ خارا به ارتفاع ده­ها متر قرار می­گیریم. اگر پس از چند آزمایش و تلاش نتوانم از آن عبور کنم، به کار دیگری می­پردازم. سپس روز دیگری، شاید ماه­ها یا سال­های بعد، چیزی کشف می­کنم که به من کمک می­کند تا از بخشی از دیوار صعود کنم»

 

ادیسن در لباس کار چروکیده­اش ابرو درهم کشیده است. اشتباهات زیادی در طرح خویش داشته است و در کامل کردن بسیاری از کارها شکست خورده است. ولی آن­طور که از مکاتباتش با همکارانش می­توان دریافت در این شرایط ناامیدکننده تعریف عادی شکست را قبول ندارد.

 

به نظر بسیاری از افراد، ادیسن هم به دلیل شمار اختراعاتش و هم به دلیل ارزش آن­ها، موفق­ترین مخترع جهان بوده است. او 1093 اختراع به ثبت رسانده است که بسیار بیشتر از اختراعات هر کس دیگری است. از جمله مهم­ترین دستاوردهای او لامپ رشته­ای، میکروفن زغالی، گرامافون و دوربین فیلم­برداری است. که همه آگاهند. ولی ناکامی­های ادیسن نیز ابعادی ناشناخته دارد که بخشی از موفقیت­های او از آن سرچشمه می­گیرد.

 

صعود از دیوار

ادیسن با پشتکار به تلاش­هایی دست زده است که با شکست مواجه شده­اند، به گونه­ای که گاهی این تصور پیش می­آید که او تصادفا راه حل مسائل را پیدا می­کرده است. تامس نیز ویراستار مقاله­های ادیسن، (که یک مجموعه پانزده تا بیست جلدی است) با تصادفی بودن اختراعات ادیسن مخالف است و می­گوید: آزمون­ها و خطاها همیشه در جهت درستی هدایت می­شوند. ادیسن آزمایش­های احتمالی بعدی را به درستی می­شناخت و آنچه را که در این مقوله می­گنجید آزمایش می­کرد.

 

ادیسن به تکیه بر اصول تثبیت شده علمی اعتقادی نداشت. اگر کسی در هنگام استخدام به او می­گفت که «این کار عملی نیست» استخدامش نمی­کرد. او معتقد بود که باید علت عملی نبودن را کشف کرد.

 

او آنچه را که دیگران معقول می­دانستند رد می­کرد. در اواخر دهه 1870 دانشمندان و مهندسان در امکان­پذیر بودن تقسیم برق به واحدهای مجزا تردید داشتند و تصور نمی­کردند که یک مولد (ژنراتور) بتواند چند چراغ را تغذیه کند و یا ساخت چراغ الکتریکی، با شدتی کمتر از نور قوسی عملی باشد. او با ساختن لامپ رشته­ای نادرستی این نظرات را نشان داد.

 

ادیسن در خاطرات خود می­نویسد: «گاهی به هنگام تلاش برای کامل کردن کاری در برابر دیواره­ای از سنگ خارا به ارتفاع ده­ها متر قرار می­گیرم. اگر پس از چند بار آزمایش نتوانم از آن عبور کنم. به کار دیگری می­پردازم. آنگاه روز دیگری، شاید ماه­ها یا سال­ها بعد، من یا دیگری چیزی کشف کنیم، یا در گوشه­ای از جهان واقعه­ای رخ می­دهد که من تشخیص می­دهم که به من در صعود بخشی از دیوار کمک می­کند... ما از شکست­های خویش چیزهای بسیار می­آموزیم. البته اگر بیشترین توان فکری و عملی خویش را به کار گیریم.»

 

مثیو جوزفسن در کتاب زندگینامه ادیسن داستانی نقل می­کند درباره دکتر روس، متالوژیست سوئدی، که در ساختن محفظه بدون درز باتری (برای جلوگیری از نشت مایع آن) به ادیسن کمک می­کرد. ادیسن یک بار در حضور یک میهمان از او پرسید که آزمایش چگونه پیش می­­رود، دانشمند متالورژیست فریاد زد «پیدایش کردم. آخرش پیدا کردم» وقتی آن میهمان از ادیسن توضیح خواست، ادیسن به او گفت: «باور کردید؟ او هیچ چیزی پیدا نکرده اما باید این طور حرف زد»

 

جستجوی ادیسن در زمینه یافته رشته­ای جهت استفاده در لامپ رشته­ای، نمونه­ای از تلاش طولانی و در نهایت موفقیت­آمیز اوست. او قبل از رو آوردن به مواد کربن­دار، در اکتبر سال 1879 بیش از 12 فلز مختلف را آزمایش کرده بود. سپس با کربن دهی، 30 تا 50 ماده را مورد آزمایش قرار داد تا الیافی همگن و مناسب به دست آورد. سپس تصمیم به استفاده از کاغذ کربن­دار گرفت که در سال 1879 در نخستین لامپ به کار برد. در سال 1880 به چوب خیزران، در سال 1893 به رشته سلولزی، در سال 1906 به سیم تانتالیوم رو کرد و بالاخره در سال 1907 از تنگستن استفاده نمود.

 

عقب­نشینی و پیشرفت

این کشف ادیسن که مقاومت زغال به تغییر فشار آن بستگی دارد، ابتدا امیدبخش نمی­نمود. در آزمایشی در 1873 مشاهده شد که این مقاومت بسیار متغیر است. هم­چنین شرح می­دهد که ادیسن برای استفاده از لامپ شیشه­ای، به هنگام بررسی مواد مختلف هادی مشاهده می­کند که پودر گرافیت مقاومت رضایت­بخشی دارد. اما کوچک­ترین حرکت لامپ بر کار آن اثر می­گذارد. او می­گوید: «چند سال بعد، هنگام کار بر روی تلفن و تلاش برای بهبود آن، دوباره به زغال رو آورد..."او به ماده­ای حساس نیاز داشت که به صدای انسان واکنش نشان دهد و تغییراتی در جریان مدار پدید آورد". او ترکیب لامپ رشته­ای ـ پودر زغال را که چند سال پیش رها کرده بود دوباره به یاد آورد و محفظه زغال میکروفون را که در تلفن­های امروزی به کار می­رود، به وجود آورد.

 

نمونه دیگر ناکامی­های ادیسن در مراحل مختلف اختراع باتری دیده می­شود. باتری نیکل ـ آهن ساخته شده در سال 1904 به رغم فروش خوب، از نظر ادیسن معیوب بود. او تولید آن­ها را متوقف کرد و برای کامل کردن آن به آزمایشگاه بازگشت. در سال 1909، ادیسون باتری الکلی نیکل ـ آهن را عرضه کرد که تجزیه نمی­شد. کاملا خاصیت دو طرفه داشت و پر دوام هم بود.

 

بعد از آن ادیسن و همکارانش هم ساخت و هم ترکیب شیمیایی باتری را بهبود بخشیدند. باتری جدید از فولادی با روکش نیکلی با حفره­های کوچک ساخته می­شد که الکترولیت می­توانست براحتی در حفره­ها نفوذ کند. آنان روش تصفیه­ای را نیز برای نیکل پیدا کردند و به جای گرافیت از ورقه­های سبک نیکل به عنوان هادی مثبت استفاده کردند.

 

ادیسن از نخستین شکست خود، درسی گرفته بود که هرگز چیزی را که برای آن بازاری بالقوه وجود ندارد اختراع نکند. هنگامی که جوان 22 ساله­ای بود دستگاهی برای ثبت سریع آراء به مجلس ماساچوست و سپس به کمیته کنگره عرضه کرده بود. در پاسخ او گفته بودند که دولت تمایلی به تسریع روند ثبت آراء ندارد.

 

با وجود این، تصور ادیسن در مورد اختراعات و محصولات، اغلب با خطا همراه بوده است. او پیش­بینی کرده بود که «جنون رادیو» پایان می­یابد و باتری باعث می­شود که از جایگزین شدن ماشین بنزینی با اتوموبیل برقی جلوگیری ­شود.

 

ادیسن در سال 1877، پس از اختراع گرامافون آن را برای مدت ده سال کنار گذاشت. او آن را تنها یک «اسباب­بازی» می­دانست که ارزش تجارتی ندارد. هنگامی که گرامافون وارد بازار شد و رقبای او به جای استوانه از صفحه برای ثبت صدا استفاده کردند، ادیسن ادعا کرد که کیفیت ثبت بر صفحه از ثبت بر استوانه بدتر است. وقتی در سال 1912 گرامافون صفحه­ای، به دلیل راحت­تر بودن انتقال و انبار آن نسبت به گرامافون استوانه­ای، خواستار پیدا کرد، ادیسون تصمیم به بهتر کردن کیفیت آن گرفت و دستگاه ثبت صدا با صفحه دیسکی را به بازار عرضه کرد.

 

کاری که وقت زیادی گرفت و ادیسن در آن ضرر کرد، طرح سنگ آهن او بود. قبل از آغاز به کار این تاسیسات، ادیسن به مدت ده سال فکر طرح تغلیظ سنگ آهن کم عیار با مغناطیس را در ذهن داشت. این راه حل که مطمئن به نظر می­رسید این پیش­بینی را در پی داشت که مسئله کمبود آهن پر عیار در کارخانه­های ذوب آهن آمریکا حل خواهد شد.

 

متاسفانه کارخانه ادیسن، با سنگ آهن پرعیاری که تولید می­کرد، مشکل کوره­های بلند شرق امریکا را حل نکرد. کاهش مداوم قیمت آهن در دهه 1890 باعث شد که تولیدکنندگان غرب میانه از سنگ آهن پر عیار مینسوتا که گران نبود استفاده کنند و تولیدکنندگان شرق امریکا حتی با سنگ آهن تغلیظ شده ادیسن نیز نتوانستند وارد عرصه رقابت شوند. ادیسن تا سال 1899، که طی آن اعلام کرد کارش چند میلیون دلار زیان داشته است، مقاومت می­کرد. او بزودی تصمیم گرفت که آنچه از کار تاسیسات تولیدی آموخته بود را در کار دیگری یعنی سیمان پورتلند ادیسن که در سال 1905 گشایش یافته بود را به کار گیرد.

 

ادیسن آزمایش­های خود را به روش آزمون و خطا انجام می­داد، اما در اداره کارهای تولیدی به بازدهی نظر داشت. کارگاه جداسازی سنگ معدن او جهت به حداقل رساندن تعداد کارگران طرح شده بود. او برای آزمایش، خودکاری (اتوماسیون) و قابل پیش­بینی بودن، ارزش زیادی قائل بود. نظرات او در مورد کیفیت کار در نظریه­های جدید تولید، دوباره مطرح شده­اند.

 

او با آنچه که از شکست طرح جداسازی سنگ آهن آموخته بود، کارخانه سیمان را طراحی کرد. در این طرح مواد خام به طور خودکار حمل می­شدند و کوره 50 متری او با عرض سه متر، در هر 24 ساعت، 1100 بشکه پوکه سیمان تولید می­کرد. در حالی که کوره­های سنتی کوچک­تر تنها در حدود 200 بشکه در هر 24 ساعت تولید می­کردند.

 

قالب­ریزی ساختمان­ها

در سال 1908، برای این­که ساختمان­ها سریع­تر و ارزان­تر ساخته شوند، ادیسن ایده دیگری مطرح کرد به این شکل که آن­ها را قالب­ریزی و با سیمان پر کنیم. این آغاز طرح خانه­سازی پیش ساخته بتونی بود که تا چند سال موفقیت چندانی کسب نکرد.

 

جوزفسن می­نویسد: «کارشناسان ساختمان، فرایند پیشنهاد ادیسن را غیرممکن می­دانستند زیرا تصور می­کردند که اجزای مخلوط ماسه، سیمان، سنگریزه و آب از یکدیگر جدا می­شوند و یا روی قالب­ها باقی می­مانند. ولی ادیسن ماده مخصوصی اختراع کرد که ژله­ای چسب مانند و کلوئیدی بود و جریان را یکنواخت می­کرد و پرداخت صافی، به بتون می­داد.»

 

علت موفق نشدن طرح خانه­سازی پیش ساخته ادیسن کاملا روشن نیست. به نظر بعضی از کارشناسان علت این بود که خانه­های سیمانی احساس غریبگی و سردی در مردم ایجاد می­کرد. بنابراین مورد استقبال مردم قرار نگرفت. دشواری تعمیرات و جلوگیری از نفوذ آب نیز احتمالا یکی از دلایل عدم موفقیت آن بود.

 

پل ایزرائیل، یکی از ویراستاران مقالات ادیسن می­گوید که شاید آنقدرها هم که ادیسن تصور می­کرد نصب خانه­های پیش ساخته ارزان تمام نمی­شد. ولی امروزه مهندسان و معماران با استفاده از قطعات بتونی پیش تنیده که در محل نصب و به یکدیگر متصل می­شوند، سازه­های بتونی گوناگونی می­سازند.

 

شکست­ها و اشتباهات ادیسن شاهدی بر این مدعاست که این مخترع پرشور تمام اوقات خود را با کار پر می­کرد، حتی اگر به هدف­های خود نمی­رسید. اهداف درست او تا حدی ناشی از تلاش برای کشف راه­های مختلف است و این مسئله اهمیت دارد. البته این پرسش امروزه مطرح است که آیا میزان خطر کردن (ریسک کردن) ادیسن در زمان کنونی مجاز است یا نه، ولی آشکار است که این امر عامل مهمی در اختراعات موفق او بوده است، آن هم در زمانی که شالوده مهندسی بنیان گذاشته می­شد.

 

در کتاب زندگی و اختراعات ادیسن، چاپ سال 1892، نقل شده است که روزی ادیسن تصمیم به آزمایش مولد (دینام) جدیدی گرفت که حجم کمتری داشت و نور بیشتری تولید می­کرد. ادیسن می­خواست بداند که حداکثر سرعت ماشین چه مقدار می­تواند باشد تا قطعات آن از هم جدا نشوند. وقتی ماشین به ظرفیت خود رسید، ادیسن به ادامه افزایش سرعت، فرمان داد. نقطه اوج فرا رسید. غرش مهیبی خبر از ترکیدن لوله بخار اصلی داد. ولی از دید ادیسن، آزمایش از لحاظ علمی کامل بود و چند خسارت جنبی اهمیت نداشت.

 

در جستجوی راز باتری

این مقاله از کتاب ادیسن و باتری­اش نوشته و. هـ. میدوگرافت، مشاور شخصی ادیسن، چاپ 1935، استخراج شده است. ملاحظاتی که در اختراع باتری الکلی موثر بود ویژگی متفاوتی داشت. این کار سابقه­ای نداشت که بتوان از نتایج آن سود بود ...

 

ادیسن در سال 1900 پس از بسته شدن کارخانه تغلیظ سنگ آهن با مغناطیس، به آزمایشگاه بازگشت و تصمیم گرفت روی باتری جدید کار کند. نظر او را در آن زمان می­توان از این نکته دریافت که گفته بود: «من فکر نمی­کنم طبیعت آنقدر نامهربان باشد که راز یک باتری خوب را، اگر جستجویی جدی برای آن انجام گیرد، مخفی نگه دارد. من قصد انجام این جستجو را دارم.»

 

از ابتدای کار که هیچ چیز روشن نبود، تا وقتی که بیش از 100000 آزمایش انجام داد هیچ نتیجه مثبتی به دست نیامد... برای او ناکامی در هر آزمایشی به معنی یافتن چیزی بود که غیرعملی است. بنابراین هدف نزدیک­تری را در جریان حذف­های پر زحمت فراهم می­آورد.

 

او روش معمول خود را که جستجوی یک چیز به طور مداوم بود در جستجوی عناصر مثبت دنبال می­کرد. بنابراین نوارهای زغالی را برداشت و خلل و فرج آن را با هر نوع ماده شیمیایی قابل تصور که قیمت آن مانع انجام آزمایش نمی­شد پر کرد... می­توان حدس زد که تعداد این آزمایش­ها به هزارها سر می­زد. ولی این مانع ادیسن نمی­شد، بلکه او را به ادامه کار تحریک می­کرد تا این­که یک روز ئیدرات نیکل را آزمایش کرد که دستاوردی نویدبخش بود...

 

او خیلی زود تصمیم گرفت که به عنوان عناصر فلزی باتری خود، از نیکل و آهن استفاده کند. یک کارخانه شیمیایی تاسیس کرد، زیرا به دست آوردن بهترین و خالص­ترین ماده فعال، ضرورتی اساسی داشت...

 

پس از آزمایش­های زیاد، نوعی گرافیت را برای این منظور مناسب یافت و به تولید تجارتی آن پرداخت. برای این باتری خریدار وجود داشت. ولی کارخانه قادر به تولید باتری به اندازه کافی نبود... او سفارش­های زیاد دریافت کرد اما از این باتری کاملا راضی نبود، بنابراین کارخانه را تعطیل کرد و به آزمایش­های خود ادامه داد.

 

یکی از دستیاران آزمایشگاه او می­گوید: «مجموعه­ای از آزمایش­های «رکوردشکن» را شروع کردیم که بیش از پنج سال طول کشید و می­توان گفت که کمرشکن هم بود. زیرا از جستجوی هر چیز گریزان و ناامید کننده­ای بدتر بود.»

 

ورقه نیکل، که راه حل نبوغ­آمیز ادیسن برای حل مسئله هدایت الکتریکی بود، خود فراورده­ بسیار جالبی به شمار می­رفت که کاربرد عملی داشت. تولید آن نیز به روش بسیار جالبی انجام می­گرفت. ورقه نیکل از آب دادن یک استوانه، به طور متناوب با مس و نیکل (هر یک 125 بار) به دست می­آمد، که نوارهای ترکیبی، از استوانه به صورت نوار درمی­آمدند. این لایه­ها بسیار نازک بودند و ضخامت آن­ها که خود از 250 لایه تشکیل می­شدند به اندازه ضخامت یک کارت ویزیت بود. این ورقه­ها به مربع­های کوچک 5/1 میلی­متری تقسیم می­شدند و در حوضچه­هایی قرار می­گرفتند که مس را حل می­کرد. در نتیجه ورقه­های نازک نیکلی خالص بسیار نازکی به دست می­آمد که پس از خشک شدن مانند پر در هوا شناور می­شدند.

 

پس از این­که به دنبال چیزی کاملا ناشناخته، ادیسن به قلمروی جدیدی پای می­نهاد، خود را برای کاری سخت آماده می­کرد. او بی تزلزل به هر اقدامی دست می­زد و آنقدر به پیشروی ادامه می­داد تا پس از کاری طولانی به آنچه که انتظارش را داشت دست می­یافت و حتی از آن فراتر هم می­رفت. طبیعت به خواست قلبی او پاسخ داد یعنی وقتی جستجوی او پایان یافت که باتری خوب و کاملا جدیدی به دست آمده بود.

 

درباره ناشنوایی و ضبط صدا

از خاطرات ادیسن

کسانی را می­شناسم که نگران کر شدن خویش بودند، در حالی که حتی مانند من نیمه کر نبودند. آنان دوست دارند که وقتی با دیگران نشسته­اند و به غیبت­های احمقانه می­پردازند، گوششان تیز باشد. آن­ها از این­که حرف­های بی­معنی را از دست بدهند متاسف­اند. اگر کر بودن، آن­ها را به سوی کتاب­های خوب سوق دهد، جهان را جایی لذت بخش خواهند یافت.

 

چند سال پیش متخصصی به من گفت که می­تواند شنوایی­ام را بهبود بخشد. فکر می­کنم او می­توانست این کار را بکند، ولی من به او اجازه آزمایش این کار را ندادم.

اگر من ناشنوا نبودم، گرامافون چیزی نبود که امروز هست. من به علت کر بودن دانش خود را در مورد صدا گسترش دادم و دانستم که نه من و نه دیگران نت­های فرعی (overtone) را نمی­شنوند. دیگرانی که در این رشته کار می­کردند نتوانسته بودند این نقص را تشخیص دهند، زیرا ناشنوا نبودند. کر بودن من عامل تجربه­هایی شد که گرامافون را کامل کرد. یک سال طول کشید تا توانستم صدای پیانو را به طور کامل ضبط کنم زیرا پر از نت­های فرعی است. من این کار را به این علت می­توانم انجام دهم که ناشنوا هستم.

 

خانه­سازی ارزان

این مطلب از جزوه­ای است که ادیسن درباره طرح خانه­سازی بتونی پیش ساخته خود منتشر کرده است.

این مدل مشخصات خانه­ای را نشان می­دهد که از بتون ساخته می­شود. به نظر من صد خانه از این نوع را می­توان در یک محل با هزینه­ای آنقدر کم ساخت که خانواده­هایی که درآمد سالانه آن­ها از 550 دلار کمتر است بتوانند آن را بخرند یا اجاره کنند. در تلاش برای حل مشکل خانه­سازی از آخرین دستاوردهای علوم و مهندسی مکانیک و ساختمان استفاده شده است. تجربه­های بسیاری انجام گرفته است که نشان داده است که قالب­ریزی یک خانه کامل و پر کردن قالب­ها با مخلوط ماسه و سیمان در 6 ساعت انجام می­گیرد. پس از برداشتن قالب­ها، ساختمان به طور کامل با سطوح ظریف صاف یا زینتی، تماما به صورت یکپارچه شامل زیرزمین، دیوارها، کف، سقف، پله­ها، بالکن (در واقع همه چیز بجز درها و پنجره­ها که چوبی بوده و تنها بخش آتشگیر ساختمان هستند) آماده خواهد بود. بتون خوش ساخت، با استفاده از عیار بالای سیمان پورتلند، پردوام­ترین مصالح شناخته شده است. ساختمان­های زیادی که در بیش از هزار سال پیش در ایتالیا با سیمان «رومی» ساخته شده­اند و هنوز وضعیت خوبی دارند موید این مطلب است.

 

 

 

منبع: آرشیو دوره­های قدیمی مجله دانشمند به مدیر مسئولی و سردبیری علی میرزایی